تغییر

بسم الله

تغییر به نظرم غیر استحاله است. البته حقیر که باشم که راجع به زبان شناسی و معانی لغات نظر بدهم که هستند دوستان زبان شناس و ادیب. اما منظور من چیز دیگری است:

یک لیوان آب اگر بگذاریم ش توی یخ چال، خنک می شود ولی همان آب است که خنک شده است. روی اجاق هم که بگذاریم ش کمی گرم می شود و نهایتا داغ می شود ولی باز آب است. حالت اولی شده است آب خنک و دومی شده است آب داغ. این به نظرم اسم ش می شود تغییر.

همین آب که صحبت ش هست را اگر دو پیمانه شکر و یک ته استکان آب لیمو داخل ش بریزیم می شود شربت آب لیمو. یا اگر یک ته استکان چای دم کرده توی ش بریزیم می شود چای. این هم استحاله است. یعنی حالت ش گویی عوض شده است. دیگر نمی شود به ش گفت آب؛ باید گفت چای یا شربت آب لیمو.

امروز و از سر بی کاری داشتم مطالب گذشته این وبلاگ را می خواندم و مهم تر از آن نظرات دوستان ذیل هر مطلب را. خیلی خیلی برای م جالب بود که در این نزدیک به 6 سالی که از عمر این وبلاگ می گذرد و در این 111 مطلبی که این جا نوشته ام چه قدر تغییر کرده ام: نگاه م به مسائل، فهم م نسبت به جریان ها و اتفاقات و حتا سبک نوشتن م. صادقانه ش این که چه قدر تناقض نشان داده ام در همین وبلاگ فسقلی با همین چند تا دانه مطلب!

اما جالب تر برای م استحاله بعضی دوستان بود. قضاوتی ندارم که این استحاله خیر بوده است و صواب یا شر و ضلال ولی این دگرگونی حالت به خودی خود برای م جالب بود.

بد نیست هر از گاهی آدم دفترچه هایی که از قدیم برای ش باقی مانده اند را ببیند و درباره ی آن ها فکر کند.


بعدالتحریر لازم: گمان می کنم شهامت ش را داشته باشم که اگر جایی چیز نادرستی گفته ام اعتراف کنم و عذر بخواهم. هم از اندک مخاطب عزیز و محترم م و هم از پیش گاه یگانه داور بیدار.

در گذشته ی این وبلاگ بعضا آرا و نظرات و حتا نقدهای اشتباه وجود داشته است. عذر می خواهم!

همین.

ستون های بی فرج!

بسم الله

یک زمانی، یک جایی شغلی فرهنگی داشتم در یک مجموعه فرهنگی مذهبی که کارمان پر کردن اوقات فراغت نوجوانان بود با روی کرد دینی! -این بماند که تشنه لب چون سخن از آب می کند؟!-

همان طور که احتمالا حدس می زنید این مجموعه مدیرانی داشت از همان جنس که می دانید. به همان شکل که دیده اید. آدم هایی ناتوان و نالایق که بعضی به خاطر رفاقت های قدیمی و بعضی به خاطر روابط نو در آن مجموعه مدیر شده بودند.

در سال نخست مدیریت را که دیدم پیش خودم گفتم این بنده خدا چه قدر بی عرضه است!

در سال بعدی مدیر عوض شد و اوضاع به تر که نشد هیچ، آن قدری افتضاح و بد شد که مجموعه تا آستانه ی تعطیلی نیز پیش رفت. در فاصله ی چند ماه بر داشتند آن بنده خدا را و نفری آمد که مثلا سوابق مدیریتی دولتی مثبتی داشت و او هم کاری نکرد که نکرد.

در سال بعدی مدیری آمد که از پیش می شناختم ش و می دانستم ایده های خوبی دارد و نیروهای توان مند زیادی را می شناسد و قبلا هم در مجموعه های خصوصی و دولتی فرهنگی کارآمدی ش را دیده بودم و ایمان داشتم که این یکی دیگر می تواند.

اما زهی خیال باطل که من داشتم! او هم نتوانست. هر چند اوضاع کمی به تر شد و دست کم می شود گفت بدتر نشد ولی هر جا خواست اصلاح کند گفتند نمی شود و....

خلاصه یک روز کلافه پیش ش رفتم و گفتم فلانی! تو می توانستی و این را می دانم. گذشته ات را دیده ام و معلوم است که توان مندی و لایق هستی. مشاوران نیکو و خوش فکری داری؛ چرا این طور شد؟

گفت این جا یک معاونت فرهنگی دارد که توسط رییس اداره کل استان نصب شده است. هر کار می کنم برش دارم نمی شود که نمی شود.

یک معاونت مالی و اداری دارد که آشنای شهردار است و شهردار توصیه اش کرده به همان رییس اداره کل و با این که می دانم فرد فاسدی است هر چه کردم عزل شود توسط نیروهای غیبی به کارش برمی گردد و گستاخ تر شده است.

به بودجه که می رسیم می گویند درآمدزایی کن، به درآمدزایی که می رسیم می گویند اجازه ش را نداری.

حرفش یک جمله بود که: مدیر اگر توان مند هم باشد، اگر در چارچوب غلطی که قبلا بنیان ش گذاشته شده قرار بگیرد و اختیار کامل نداشته باشد کاری از دست ش بر نمی آید.

اوضاع امروز کشور بی شباهت به آن مجموعه ی کوچک که مدت هاست از آن بی خبرم نیست.

خدا به خیر کند ان شاالله...


بعدالتحریر: از این ستون به آن ستون فرج است؟

بالای شهر، پایین شهر

بسم الله

چند روزی است که قالپاق جلو، سمت راننده شکسته است و به لطف یک بست کوچک نمی افتد.

البته در حین حرکت، لق لق می زند و میل افتادن دارد. همین میل به افتادن باعث می شود کسانی که از کنارم می گذرند حس کنند این قالپاق چموش واقعا قصد افتادن ندارد غافل از این که فیلم بازی می کند پدر سوخته. وبال خودم است با آن خارهای شکسته اش.

منزل ما بالای شهر هست ولی بالاشهر نیست. اما برای رد شدن از منزل و رسیدن به مرکز شهر باید از بالاشهر هم بگذرم.

نمی گویم نیست، که هست و انصافا شاید هم زیاد باشند آدم هایی در بالاشهر که سراسیمه با بوق های پشت سرهم گوش زد می کنند که "قالپاقت داره می افته" ولی به نسبت و درصد یقینا کم از 5 درصد ماشین های کناری هستند.

چند روز پیش در مرکز شهر و جنوب شهر بودم  که نحوه ی برخورد مردم درباره یک قالپاق لق و آویزان برایم عجیب و جالب بود.

شاید اکثر مردم باز هم از کنار این قالپاق بی خیال می گذشتند اما جالب بود که عده ی زیادی هم دل می سوزاندند که نیافتد.

حتا موردی هم بود که پشت چراغ قرمز، بنده خدا خودش پیاده شد و آمد قالپاق را محکم کرد و فهمید خارش شکسته و مبحثی شد برای حرف زدن.

دلم می خواهد زودتر با همین قالپاق شکسته یک سفر هم بروم شهرستان تا ببینم مردم شهرستان های مختلف با این پدیده چه طور مواجه می شوند.


لازم به ذکر:

30 دی، تولد یکی از دو نفری است که بیش ترین نقش را در زندگی من البته تا الان داشته است. راستش این یکی از آن یکی نقش ش بیش تر هم بوده.

آن یکی 17 آبان است و این یکی 30 دی. خدا حفظ ش کند برای م و برای مائده اش.

رای می دهم

بسم الله

انتقاد، اعتراض و حتا مخالفت با سیستم حاکم کشور باعث نمی شود که هر کسی که دغدغه ی استقلال، آزادی و آبادانی کشور و دغدغه ی اسلام ناب محمدی را دارد؛ در انتخابات شرکت نکند.

اگر احمدی نژادی دیگر در این کشور مفلوک، رییس جمهور شود باید فاتحه ی نظام و انقلاب و دین و آینده ی کشور را با نماز لیله الدفن همان شب 24 خرداد خواند.

پس رای بدهیم و حواس مان فقط به این باشد که فاجعه ی قبلی تکرار نشود.

تعیین مصداق احمدی نژاد نبودن کاندیداها با هر رای دهنده ای است.


به درد نخورها

بسم الله

1

یک زمانی تیم منتخب فوتبال مدرسه مان نتیجه ی بسیار ضعیفی در مسابقات منطقه گرفته بود.

آن وقت آدم های خارج از گود اعم از کسی که ذره ای فوتبال بلد بود و کسی که ناتوانی جسمی داشت و پایش می لنگید هم مربی ورزش مدرسه را بازخواست می کرد که مثلا چرا جای فلانی من را نبردی.

2

شنیده ام در انتخابات سال آینده ممکن است تعداد نام زد ها، نزدیک بیست تا باشد.

انرژی هسته ای هنوز هم حق مسلم ماست؟

بسم الله

یک روز بعد از ظهر که از دانش گاه، مدرسه یا از سرکار به منزل باز می گردید، بعد از یک روزی که کرایه تاکسی داده اید، یا گرفتار صف و شلوغی فضای مترو یا اتوبوس شده اید، از بیرون غذا گرفته اید و میل کرده اید، مایحتاج تان را خریده اید و احتمال قوی جیب تان خالی شده است بنشینید و کاری که می گویم را بکنید.

البته اگر ماشین شخصی دارید و نیازی نیست سوار تاکسی شوید یا در صف طویل اتوبوس بمانید، یا در شلوغی مترو نفس تان بند بیاید، خرید چیزهایی که احتیاج دارید جیب تان را لخت نمی کند و به طور کلی آن قدر وضع تان خوب است که گرانی ها و هزینه های بالا باعث نمی شود که حتا کک تان بگزد، بی خیال دستور ذیل شوید.

کاری که می خواهم توصیه بکنم به تر است پس از آن باشد که سری به آمار جرائم مالی زده باشید، صفحه ی حوادث روزنامه ها را خوانده باشید و نیک بدانید که جرائم مربوط به فقر چه قدر بیش تر شده است. به تر تر هم این که در تهران زندگی بکنید و بدانید کیفیت نداشتن سوخت و خودروها چه بلایی سر آسمان شهرتان آورده است و قلب درد ناشی از این آلودگی هم سراغ تان آمده باشد. به تر تر تر این که خودتان یا در اطراف تان کسی باشد که زندگی نوپای مشترک ش به خاطر مسائل مالی به هم خورده باشد. عالی می شود اگر یک فارغ التحصیل بی کار باشید که از پدر پول توجیبی می گیرید و دیگر روی تان نمی شود بگیرید و بنا بر این مسیرهایی که تا دیروز با وسایل نقلیه طی می کردید را پیاده بروید و پا درد هم داشته باشید. عالی تر این است که دو سال سر کار رفته باشید به امید خرید ارزان قیمت ترین خودروی موجود در بازار خودروی کشور ولی امروز بفهمید که شاید چهار سال دیگر باید به همان امید کار کنید. عالی تر تر می شود اگر بدانید کارمندهای دولتی اگر سه ماهه ی ابتدایی سال آینده هم حقوق بگیرند خزانه ی دولتی کشورتان، جاروب می شود و عملا کشور تعطیل می شود. این جور باشد به تر است.

حالا کاری که می گویم را انجام دهید:

یک جدول طراحی کنید که دو ستون داشته باشد و سطرهایش هم دل خواه شما باشد.

ستون اول را عنوان گذاری کنید با عنوان سودها و ستون دوم را زیان ها بنویسید.

در سطرهای ذیل ستون اول چیزی به ذهن تان اگر می رسد بنویسید و در پایین ستون دوم همین هایی را که در بند بالا گفته ام را بنویسید و هر مشکل دیگری که به تولید ملی! و تحریم ها و معضل های مالی خودتان و اطرافیان تان و کشور بر می گردد را بیافزایید.

جدول حاصل، جدولی است دقیق و خوب از سود و زیان های محصول از داشتن حقی مسلم به اسم انرژی هسته ای.

چه قدر خوب می شد اگر این جدول را برای تمامی مسئولین حکومت مان می فرستادیم.

همین

من؟ یک پیش گو!

بسم الله

دوستانی که نزدیک تر هستند و مرا می شناسند، مدام از بنده توقع مطالب سیاسی و تحلیل فضای سیاسی انتخابات سال آینده ی ریاست جمهوری را دارند. می گویند به نظرت چه کسی نام زد انتخابات آینده ی ریاست جمهوری می شود و چه کسی شانس بیش تری برای جلب اعتماد مردم دارد؟

اما حقیر هیچ برداشتی از فضای سیاسی امروز کشورم ندارم و احساس می کنم گمانه زنی ها همه در معرض شکست است. چرا که بسیار مثال نقض دیده ام.

به عقب برگردیم و سال 76 را بنگریم. شرایطی را که خاتمی که سوابق اندکی چون ریاست کیهان و کتاب خانه ی ملی و البته وزارت ارشاد را داشت مقابل ناطق نوری قرار گرفت که کارنامه اش مملو بود از سوابق و پیش از پیروزی انقلاب نیز چهره ی شناخته شده ای بود. در این بازی و بر خلاف تصور همه، خاتمی بازی را برد.

سال 84 و در شرایطی که فضای سیاسی کشور، به یمن دولت اصلاحات و توسعه ی سیاسی حاصل از دوم خرداد _که البته تنها حسن آن دوران همین بوده است._ بسیار باز و بسیط بود؛ شهردار نسبتا جوان تهران در حضور بزرگانی چون آقای هاشمی، کروبی، قالی باف، لاریجانی و حتا معین با یک جهش بلند به صندلی ریاست جمهوری رسید. آن هم در شرایطی که برخلاف سایر نام زدها به نظر می رسید نه لابی های مالی زیادی داشت و نه فضاهای قدرت حامی اش بودند.

شهردار نسبتا جوان با شعارهای آرمانی و نقدهای صریح از دولت وقت و در عین ناباوری عامه ی مردم و کارشناسان و کنش گران سیاسی آن روز رییس جمهور شد.

سال 88، شهردار سابق خوب محک هایش را خورده بود و خیلی از موافقان 84 او دریافته بودند که کسی که مشتش بسته بود و فریاد می کرد که دولت خاتمی معیوب و فاسد بود، امروز خود روی دیگری است از سکه ی ناتوانی های خاتمی در اداره ی کشور و در مدیریت بحران های موجود. و بل که خود بحران سازی های شدیدی چه در داخل و چه در خارج از کشور کرده است.

شهردار سابق و رییس جمهور امروز، تا حدود زیادی پای گاهش را از دست داده بود و وارد کارزاری شده بود که رقیبی نام آشنا داشت: مهندس میرحسین موسوی!

نخست وزیر دوران جنگ، نخست وزیر امام خمینی و نخست وزیر آیت الله خامنه ای.

احمدی نژاد در مقابل موسوی هیچ برتری در خود نمی دید. اگر به سوابق بود که موسوی قدیم تر بود. اگر به ریاست بود که موسوی 8 سال رییس بود و احمدی نژاد تنها 4 سال. اگر به تاییدات بود که موسوی تایید ره بری و امام را با هم داشت و احمدی نژاد تنها تایید ضمنی و مشروط و البته غیر مستقیم ره بری را. اگر به رای کیفی هم بود رای موسوی کیفیت بالاتری داشت تا احمدی نژاد. 

اما مهندس موسوی با همه ی این داشته ها، یک چیز را نداشت و آن هم کمیت رای احمدی نژاد بود.

و در شرایطی که بسیاری از تحلیل گرها مهندس موسوی را به واسطه ی همه ی این داشته ها رییس جمهور قطعی می دیدند، ناگاه احمدی نژاد را دیدند که جای خود را بر کرسی ریاست محکم تر کرده است.

قیاس خاتمیِ 76 با ناطق نوری همان سال چه قدر سخت است؟

چه گونه می شود احمدی نژادِ سال 84 را با آقای هاشمی مقایسه کرد؟ یا حتا با قالی باف و کروبی و لاریجانی و حتاتر با معین.

این ها که همگی سوابق ریاست قوه، فرماندهی نیروی انتظامی، وزارت و ریاست بر صدا و سیما را داشتند و شناخته شده تر و مطرح تر از احمدی نژاد بودند، از او شکست خوردند.

یا مگر می شود احمدی نژادِ سال 88 را با مهندس موسوی و محسن رضایی و کروبی قیاس کرد؟ اگر هم بشود مگر چه قدر وزنش سنگین تر بوده است؟

با همه ی این هایی که گفتم و آن هایی که نگفتم؛ با همه ی ناتوانی هایی که احمدی نژاد داشت و صد البته دیگران نداشتند، با همه ی هزینه هایی که احمدی نژاد برای نظام و ره بری داشت و بقیه نداشتند؛ و خاتمی نیز کمابیش همین گونه بود؛ این ها به ما نشان دادند انتخابات بازی پیش بینی شده ای نیست. 

از همین روی هیچ بعید نیست این دوره و با همه ی گمانه زنی ها، فرد مجهولی، یک مدیر میانی و یا یک معاون وزیر به صحنه بیاید و بازی را از همه ی نام آشنایانی چون ولایتی، قالی باف، رحیمی و ... ببرد.

عجله نکنید و منتظر باشید تا ببینیم چه کسی رییس جمهور سال 92 ایران می شود.

سوال3

بسم الله

سوال: آیا اگر روزگاری برخی مشایخ نظام از فردی که از ابتدا برای بعضی دیگر از مشایخ، فاسد و معلوم الحال بوده؛ حمایت کنند این حمایت ابدی و جاودان است؟

اعلام کاندیداتوری

بسم الله

بنده در سلامت ظاهری عقل و جسم، اعلام می دارم قصد دارم نام زد دوره ی آینده ی انتخابات ریاست جمهوری شوم.

ان شاالله در دوره ی ریاست جمهوری حقیر، هیچ چیز بدتر از این که هست نمی شود. یعنی بد تر از این ممکن نیست که بشود.

دلار این قدر گران نمی شود یا به عبارت دیگر ارزش ریال این قدر پایین نمی آید. تحریم ها این قدر تشدید نمی شود یا به  عبارت دیگر مخاصمه و ترش رویی با استکبار جهانی نشان نمی دهیم.

توصیه ها و دستورات مشایخ نظام و مملکت و در راس آن ها، ره بری را مد نظر قرار می دهم. از نصب افراد بدسابقه و بی سواد یا رمال اجتناب می کنم. اگر احیانا کسی را نیز بر جایی گماردم که مناسب نبود و ولی فقیه دستور عزل آن شخص را داد، بی درنگ عزل ش می کنم.

ساز و کار هایی تعریف خواهم کرد که اختلاس انجام نگیرد. اگر احیانا هم انجام گرفت، سه هزار میلیارد تومان نباشد.

از کارشناسان خبره و متبحر کمک خواهم گرفت و این گونه نخواهد بود که شخصی را هم برای وزارت نفت معرفی کنم و هم ریاست ورزش را به عهده اش بگذارم و هم مسئول شیلات ش کنم.

شاید همه ی این کارها را انجام بدهم و دقیقا وضعیت بشود مثل امروز کشورمان؛ ولی یقین دارم در شرایطی که مردم بخشی از کشورم بی پناه و آواره هستند به حج مستحب ماه مبارک رمضان نمی روم .

بسم الله

۱- آن قدر سرگرم دنیا شده ایم که حتا فکر هم نمی کنیم.

همین! اصلا هم سیاسی نیست.

۲- دامان مهر امیرالمومنین و اولادش علیهم السلام آن قدر وسیع و واسع است که همه می توانند به آن چنگ بزنند، فقط خواستن ش مهم است. بی تعارف هیچ یک از ما نمی خواهیم.

۳- یک چیزهایی می بینم که واقعا حیران می شوم. از این حیرت پیش تر نیز گفته ام. حیرت قبل را بیافزایید به حیرت های جدید.

بعدالتحریر: یک شعری اخیرا خوانده ام که عمیق مدهوش ش شده ام. می گویند "محمد سهرابی" عزیز گفته شعر را. تردید ندارم که ایشان مشمول لطف مولا شده است و این شعر به او نازل شده است.

حتما بخوانید که بی حد زیباست. با مطلع:

آموخت تا که عطر زشیشه فرار را
آموختم فرار ز یاران به یار را

چه مي شود؟

بسم الله

مهم ترين دغدغه ي اين حقير در اين روزها اين است كه فرد بي تقوايي چون احمدي نژاد در اين يك سال و دو ماه باقي مانده چه آتش هايي خواهد سوزاند؟

او كه تا امروز نيازمند حمايت هاي مشايخ نظام و علي الخصوص شخص ره بري بود اين گونه عمل مي كرد و فجايعي نظير خانه نشيني ۱۱ روزه آفريد، پس از اين كه دوران سطوت خود را رو به افول مي بيند چه انتحارهايي خواهد كرد.

شنيده ايم كه براي قاتل اعدامي فرقي نيست ميان كشتن يك نفر يا كشتن ده نفر؛به سبب علم به مجازات محكومه.

مقدمه ي اين انتحارها نصب شخص معلوم الحالي به رياست ثروت مند ترين ارگان دولتي است.

خدا عاقبت را خير كند.

همين.

 

بعدالتحرير: بي صبرانه منتظر آخرين اثر جناب اميرخاني بزرگ به نام "قيدار" هستم. اميدوارم به فروش گاه بزرگ كتاب تهران برسد.

راي مي دهم

بسم الله

قبل التحرير: راي ندادن يا راي دادن كسي چون من اصالتا اهميت چنداني ندارد. ولي خوانش اين مطلب كوتاه نيز آن چنان مضر نيست كه مخاطب رو ترش كند و بي خيال خواندن اين متن بشود. البته شما مختاريد!

 

بعد از انتخابات ۸۸ قويا قصد داشتم ديگر در هيچ انتخاباتي شركت نكنم. البته به هيچ وجه از ابتدا قائل به تقلب در انتخابات ۸۸ به منظور تعويض رييس جمهور نبوده و نيستم. ولي بعد از رياست جمهوري مجدد فردي چون احمدي نژاد كه اندكي تقيد به اخلاق، دين و انسانيت ندارد، ديگر هيچ اميدي به اصلاح اين كشور نداشتم. (ر.ك من نا اميدم!)

از طرفي هم چنين با رفتارهاي غريب معترضين، اندك اميدم به انساني پاك چون مهندس موسوي به عنوان يك سياست مدار صبور و منطقي نيز منقطع شد و در نتيجه به يك نااميدي گسترده از آينده كشورم گرايش يافتم.

رفتارهاي بعدي ضعيف العقلي چون احمدي نژاد كه موجب تحريك اذهان هوادران سابقش نيز شد، باعث شد تا در كنار خيلي از مردم كشورم نسبت به مجموعه ي سياست متهوع شوم.

اما از آن جا كه هميشه به اصل وحدت ملي بسيار علاقه مند بوده ام، همواره دنبال چيزي مي گشتم كه موجب اين وحدت شود. وحدتي نه از جنس دين و آيين و نژاد و جنسيت. وحدتي از جنس ظلم ستيزي و استكبار گريزي توام با عقل و درايت و منطق.

تدريجا روي كرد نظام نيز -صرف نظر از شخص بي مصرف احمدي نژاد و اطرافيان كم خردش- به سمت وحدتي از همان جنس گراييد.

شاهد مثال عرض بنده نيز بيانات ره بري در خطبه هاي نماز جمعه ي اخير راجع به انتقاد از مسئولين دولتي بود.

اين روي كرد هر چند موقتي و تبليغاتي به منظور افزايش مشاركت در انتخابات مجلس شورا باشد، ولي بسيار ارزش مند است و جاي شكرگزاري بي حد دارد.

از همين روي، بنده با اطلاع از نمايشي بودن اين تئاتر دموكراسي، چشم هاي خود را به روي حقيقت مي بندم و دوست دارم فكر كنم اين من هستم كه در سرنوشت كشورم، خواه خوب و خواه بد و تلخ، نقش داشته ام. مي خواهم مسئولين اين كشور بي در و پيكر بدانند اگر يك گام به سوي مردم بردارند، اين مردم هستند كه دوان دوان به سوي آن ها خواهند آمد. مي خواهم بدانند كه مهم ترين چيز وحدت است. وحدت بر محور اخلاق و حق.

همين!

 

بعدالتحریر: قسمتی از متن به علت امکان ایجاد شبهه، در متن حذف گردید.

اصغر فرهادی...

بسم الله

امروز صبح فهمیدم اصغر فرهادی برای فیلم"جدایی نادر و سیمین" جایزه ی به ترین فیلم خارجی "گلدن گلوب" را دریافت کرده است.

از فرهادی به خاطر نگاه ش به مسائل زندگی اصلا خوش م نمی آید. به هیچ وجه. حتا سر سوزنی.

به ویژه پس از مقایسه ی نا جوان مردانه اش با امثال حاتمی کیا و میرکریمی توسط بعضی دوستان.

اما نکته ای که امروز باید گفت این است که اگر فرهادی را بخواهیم ،می توانیم به راحتی نگه ش داریم.

او امروز بی نهایت استعداد رفتن و خارجی شدن و ضد دین و حکومت شدن را دارد، حواس مان را خوب جمع کنیم تا از نشت کسی چون فرهادی جلوگیری کنیم.

نامه ای به عزت ضرغامی

بسم الله

جناب عزت ضرغامی

رییس رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی ایران

این نامه نه از باب  اصلاح جناب تان است و نه از باب امید به آن. که امید از آن به طور کامل قطع شده است و  این انقطاع را می توانید در بیانات مراجع عظام و هم چنین ره بری و عامه ی مردم مشاهده بفرمایید. کافی است برای فهم صحیح رضایت مندی مردم از مجموعه ی زیر دست تان روزی بدون آن شکوه مدیریتی بین آنان حاضر شوید.

آقای مدیر!

به عنوان یک برادر عرض می کنم که فرصت ها ماننده ی ابر هستند و زود گذر. و فرصت شما هم در حال پایان است بدون آن که تنها یک نکته ی مثبت در تمام کارنامه ی مدیریت جناب تان باشد.

و به شما توصیه می کنم نامه ی ره بری برای تمدید دوره ی شما را مجددا و این بار به دقت مطالعه بفرمایید.

چون شاید از شعف تمدید ریاست فرصتی برای مطالعه ی دقیق نیافته بودید.

مقام ره بری در آن نامه به شما متذکر شده بودند که فرهنگ سازی، اخلاق و دین و نهاد خانواده در مجموعه ی تحت نظرتان باید اولویت باشد و در پایان از شما خواسته بودند تحول باید در سال اول دوره ی جدید مشهود باشد. و اگر معنای ولایت را درست فهم کرده بودید، می دانستید جملات ره بری در پایان آن نامه به چه معناست.

آقای رییس!

عمده ی انتقادات وارد بر دستگاه شما را طی بندهای زیر تقدیم می کنم. بدانید که یکی از این ایرادات برای پر مخاطب ترین رسانه ی اجباری کشور می تواند عاملی برای استعفای شما و تمام مدیران تان باشد.

1- جهت گیری آشکار در روزگار قبل از انتخابات

این که هر کدام از مردم رای منحصر به فرد خود را دارند و هرکس به فراخور نظرات و عقایدش در یک انتخابات از یک فرد مورد نظرش حمایت می کند اصلا قبیح نیست و بل نیکوست و نشانه ی التزام فرد به حکومت اسلامی. از طرفی وابسته بودن افراد سیاسی و مدیران به جناح ها و جریان های سیاسی نیز موجب رشد و بالندگی فضای سیاسی کشور می شود. اما نکته ای که بسیار مهم است رعایت امانت است.

آقای رییس!

شما در امانتی که مقام ره بری به نمایندگی از مردم در اختیار شما قرار داده بودند خیانت کردید.

شاهدان این خیانت را خود می توانید از حدود شهریور ماه سال 87 و با تهیه ی رپرتاژهای بی شمار برای دولت حاکم و هم چنین بزرگ نمایی خدمات و سانسور اشتباهات مشاهده فرمایید.

و شاید جالب تر این باشد که همان رویه ی یک سویه ی قبل از انتخابات، بعد از پیدایش و رسوایی جریان انحرافی به شکلی وارونه ادامه یافت.

که این باعث تاسف است.

2- موضع گیری آشفته در روزگار فتنه

یادمان هست که بعد از اعلام نتایج انتخابات 88، عده ای به دلیل آن چه که آن را تقلب در انتخابات دانستند سر به نافرمانی های مدنی سپردند.

و عده ای هم همین نافرمانی را در قالب شکرانه ی پیروزی سامان دادند.

آقای عزت الله!

شما باید پاسخ گوی پوشش گسترده ی یک نافرمانی باشید.

همه به یاد داریم که حضور رییس جمهور منتخب در میدان ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و شعارهایی که از سوی لیدرهای هوادار ایشان سر داده شد، خود عامل اصلی فتنه ای شد که تصویر نظام اسلامی را در منظر جهانیان مخدوش کرد.

شما پاسخی برای پخش مستقیم و غیر مستقیم این ناهنجاری دارید؟

امیدوارم که عذر درخوری نه برای من و نه برای مردم که برای یگانه داور هستی داشته باشید.

3- برنامه های آیینی

از حضورتان در خواست عاجزانه دارم که برنامه های آیینی 7 ساله ی گذشته را که مناسبت موالید، شهادات و وفات های ائمه ی اطهار(علیهم السلام) و اهل بیت تهیه شده، تهیه نمایید و از نظر ملوکانه بگذرانید.

مطمئن هستم که جناب تان در تکراری بودن و بی مغز بودن این برنامه ها با من هم داستان می شوید.

فاجعه بار تر این که در بعضی از برنامه های اندیشه ای شاهد حضور کارشناسان کم سواد که طی سالیان گذشته از سوی مراجع رسمی قانونی کشور مورد پی گرد بوده اند هستیم.

4- برنامه های تفریحی

در شرایطی که شرط تمدید ریاست شما حفظ دین و اخلاق بود، شاهد انواع فیلم ها، سریال ها، شوهای تلویزیونی، مسابقات و سر گرمی های شرم آور در رادیو و تلویزیون هستیم که حاصلی جز ابتذال و به سخره گرفتن شعور مخاطب ندارد.

نمونه های بی شماری نیز برای در نظر نگرفتن نهاد خانواده در برنامه های مختلف تلویزیونی موجود است که ره بری در نامه مذکور اهمیت آن را گوش زد فرمودند0

شما را به همه ی مقدسات قسم می دهم که فرمایشات امام راحل درباره ی رسالت رادیو و تلویزیون را بخوانید.

5- دزدی

شریعت اسلام و ذات اقدس خداوندی، دزدی را حتا از کفار منع فرموده اند.

برای من جای بسی تعجب است که در مجموعه زیر نظر شما -که فردی متشرع و ظاهر الصلاح- هستید عمل قبیح دزدی انجام می گیرد. بعید می دانم که از دزدی فیلم های روز دنیا، که بعضا هنوز در اکران سینماهای کشورشان هستند، و گران قیمت ترین مسابقات ورزشی به راحتی و به کرات دزدیده می شود و این در حالی است که می دانیم دزدی حرام است.

قربان!

دزدی حرام است.

۶- انتقاد ناپذیری

هر کس به هر عنوان از مجموعه ی سردر گم شما انتقاد کند، مرتبا توسط شما و مدیران تحت امر شما به ارتباط با اجانب و عداوت و دشمنی شخصی با صدا و سیما متهم می شود.

بعضا نیز انتقادها از مجموع فضای رسانه ای را به خود گرفته و علیه منتقد در تریبونی که به مردم متعلق است می تازید.

نمی دانم چرا هنگامی که رفتارهای سیستم تحت مدیریت تان را می بینم یاد آیات شریف سوره ی مبارکه ی منافقون می افتم.

۷- استفاده از نیروهای نامتخصص

این که یک گزارش گر یا مجری در طول اجرای برنامه برخی کلمات را اشتباها تلفظ کند جملاتش را ناصحیح شروع کند و یا به پایان برساند مسئله ای است طبیعی که متوجه طبع جائزالخطای انسانی است.

اما نکته ی دیگر ریسکی است که توسط مجموعه ی شما در به صحنه فرستادن مجریان بی تجربه و مملو از خطا صورت می گیرد که به هیچ عنوان قابل توجیه نیست.

به طور کلی به نظر می رسد هیچ تلاش ویژه ای برای آموزش مجریان و برنامه سازان در مجموعه ای که  بیت المال آن را اداره می کند، انجام نمی شود.

و خاطرات فضاحت های بی شماری در مواجهه با موقعیت های چالش بر انگیز توسط مجری های شما در خاطر همگان موجود است.

۸- تبلیغات بازرگانی

واقعا جای تعجب است مجموعه ای که بیت المال را برای مصارف مشروع و غیر از آن می بلعد باز هم چون موجودی سیری ناپذیر، اشتهای فراوانش را با بهر گیری از پولی که از صنعت می گیرد سیر می کند.

این تمایل بی حد و این اشتهای بی اندازه گاه به جایی می رسد که مخاطب بخت برگشته مجبور است برای استفاده از برنامه های نیم بند رادیو و تلویزیون دقایق بی شماری را در انتظار و به تحمل این تبلیغات اعصاب خرد کن بپردازد.

۹- به کارگیری رویه ی یک سویه در اخبار

سانسور های خبری بی اندازه ی مجموعه ی شما به قدری است که پاری وقت ها حقایق به شکلی وارونه و حتا آن طور که مصلحت نظام اسلامی نیز نیست منعکس می شود.

و این رویه طوری شده که مخاطبان خبرهای روزنامه ها و سایت های درجه ی دو و سه را به اخبار رسمی تلویزیون و رادیو ترجیح می دهند.

بندهایی را که خواندید، نیک می دانم که با تصوراتی که از مجموعه ای که در اختیار دارید سخت در تعارض است. که اگر در تعارض نبود این همه تقدیرات و تشکرات درون سازمانی برای چیست؟

آقای مهندس!

این مدیریت، فرصتی بود برای تعالی تان و برای خدمت بیش تر که از دست رفت.

امیدوارم این اندک زمان باقی مانده تان در این مجموعه نیز پایان یابد تا کوله بار آخرت تان سنگین تر نشود و شاید در مراحل بعدی و پست های آینده بتوانید آن همه ثوابی که در زمان تسخیر دژ کفر و لانه ی جاسوسی کسب کرده اید باز یابید.

جناب تان صرف نظر  از این دوره ی مدیریت بسیار ضعیف جزو سرمایه های نظام هستید و حقا امیدوار به اصلاح تان البته پس از این دوره ی مدیریت هستم.

 

تقوایی که نیست!

بسم الله

چند روز پیش که دیدار ره بری با مسئولان کشور را دیدم، گزارش های آقای احمدی نژاد برای م بسیار جالب و سکوت برخی نمایندگان و مسئولان جالب تر بود.

گزارش آقای احمدی نژاد از این جهت جالب بود که مطابق حرف های ایشان کشور ایران در منطقه، در رده ی نخست قرار دارد و تقریبا مشکلات بسیاری از سر راه کنار رفته است و جالب تر این که همه ی این سد شکنی ها نیز در ۶ ساله گذشته صورت گرفته است.

عجیب تر از این موضوع مقایسه ۶ سال گذشته بود با تمامی سال های قبل از آن.

موضوع دیگری که برای م وحشتناک بود، سکوت نمایندگانی بود که پیش از این، کاملا درست، رییس جمهور را متهم به ارائه آمار دروغ می کردند.

اگر رییس جمهور آمار دروغ ارائه می کند، که همین طور است، محل اعتراض به این دروغ گویی در حضور بالاترین مرجع نظارتی یعنی ره بری است نه در مصاحبه با سایت ها و روزنامه ها.

و اگر هم که آمار و اعداد دروغ نیست، چرا با آبروی شخص شخیص رییس دولت بازی می کنید و او را به غلط متهم می کنید؟

و در نهایت سخنان ره بری بسیار ارزش مند بود که به مطالبی در نقد ارائه ی این گونه آمارها و روشن نمایی صرف ارائه کردند.

خدا به همه ی ما یک جو تقوا صدقه بدهد.

پی نوشت۱: بابک معصومی عزیز از دنیا رفت برای شادی روحش فاتحه ای با صلوات بخوانیم.

این را در همین زمینه بخوانید.

پی نوشت۲: یک سری از خزعبلات بنده به عنوان داستانک، ویژه ی ماه مبارک در سایت خبر آنلاین موجود است که می توانید از اینجا و مطالب مرتبط زیرش بخوانید.

هم وطن ِ افغانی ِ من!

بسم الله

اولین تجربه ام از هم نشینی و مراوده با یک افغانی مربوط می شود به دوم ابتدایی.

دوستی داشتم به نام "محمد نظری" - که بعدتر یک محمدنظری دیگری را هم شناختم که حقا هر دو را بسیار دوست می داشتم ـ که افغانی بود و پدرش بنا بود و با کل مردان خاندان مهاجرشان در ساختمان های نیمه کاره کار می کردند و آن ها را تکمیل می کردند.

"محمد" را می گفتم؛ دوست بسیار مودب و باشعوری بود و به همان عقل کودکی می فهیمدم که از سنش بسیار بزرگ تر است. باورش سخت است اگر بگویم که هم درس ها برای رفاقت با "محمد" سر و دست می شکستند.

تجربه ی بعدیم، مربوط می شود به سال ها بعد و هنگامی که خانه ای داشتیم مشرف به باغی بزرگ که در آن دو خانواده ی افغانی سرای دار بودند.

این سرای دارها و خانواده های شان را از دور می دیدیم و برای مان غریب حیرت آور بود این همه نظم و نظافت و البته هم دلی همه ی آن ها.

یکی از این خانواده ها یک پسر دو سه ساله داشتند و یک نوزاد که آن موقع نمی توانستیم بفهمیم پسر است یا دختر.

خانواده ی افغانی را می گفتم؛ نمی دانم باور می کنید یا نه ولی خیلی بعید بود عصر جمعه ای کنار پنجره ی مشرف به باغ می آمدیم و خانواده ی افغانی را در حال تفریح و بازی و گردش نمی دیدیم.

این دل بستگی دو خانواده برای همه ی ما عمیقا عجیب بود.

باز هم سال ها گذشت و در یکی از این دست گاه های دولتی که خودش را هم پدر فرهنگ کشور می داند و هم مادر آن - و از همین روست که گاهی می بینیم که با خودش معامله می کند و قرارداد می بندد و تفاهم نامه امضا می کند،باور کنید- مشغول کار شدم.

بنا بود برای رده سنی ۷ سال تا ۱۶ سال برنامه هایی تدارک ببینیم که اوقات فراغت شان را پر کنیم و قس علی هذا...

بماند که چه قدر غصه خوردم بابت این وقتی که این همه کودک و نوجوان زیر دست ما هدر دادند و این که ما چه طور اوقات فراغت این بندگان خدا را- که سال اول ۲۰۰ نفر و سال دوم ۳۰۰ نفر بودند- به فضاحت کشیدیم. خدا ما را ببخشاید.

چند شاگرد دختر و پسر افغان داشتم که نفهمیده برایم جالب شده بود بفهمم این ها کجا زندگی می کنند؛ با زیر و رو کردن مدارک شان فهمیدم که بله... این چند نفر همان هم سایه های شریف افغانی مان بودند.

آن قدر خاطره از این شاگردان افغانم دارم که تعریف کردن این بزرگ منشی این کودکان که بزرگ ترین آن ها به اول دبیرستان می رسید در حوصله ی این جا نیست.

بر این خاطرات و تجربه ها بیافزایید دیدن یک افغانی سنی در حرم شاه خراسان که دست بسته نماز می خواند و بعد از نماز آن قدر مجذوب خورشید طوس شده بود که از این حال او هنوز هم در حیرتم!

الغرض، بعد از اولین روزی که "جانستان کابلستان"ِ "رضا امیرخانی" در نمایش گاه کتاب عرضه شد، آن را خریدم و ماننده ی تمام کارهای قبلی، لاجرعه خواندم.

این شاید اولین کتاب رضا امیرخانیِ ارج مند بود که تمام روایاتش برای م آشنا بود. آن قدر آشنا که خدای را گواه می گیرم گاهی حس می کردم شاید من هم، هم سفر آقای امیرخانی بودم.

یکی از همین روزهای پیش،سر ساختمان، زمانی که داشتم برای استراحت به نمازخانه ی ایست گاه مترویی که همان حوالیِ پروژه است می رفتم، "سلام" دستم را گرفت و اصرار که "مهندس! ناهار را مهمان مایی، به مرتضا علی که نمی ذارم بری"!

آن جا بود که بعد از این همه تجربه، این جمله ی امیرخانیِ بزرگ را فهم کردم:

"جوان مرد مردمانی هستند مردم این دیار!"

مشق خودمان را ننوشتیم

بسم الله

بچه تر که بودیم، معلمان مـُصِر بودند که وقتی مشق شب می دهند کسی مشقش را ندهد رفیقش که زرنگ کلاس است بنویسد یا مثلا به مادر یا خواهر بزرگش.

از طرفی اصرار هم داشتند که برای حل مسائل از روی دست هم کپی نکنیم و خودمان زحمت فکر کردن را به خودمان بدهیم و همه ی تلاش مان را بکنیم برای پیدا کردن یک استراتژی به درد بخور برای حل مسئله.

بماند که حالا این کار سودی داشت یا نه،بگذریم.

 از مدرسه مان که گذشت یادمان رفت که هر کس باید مشق خودش را بنویسد و کاری با مشق دیگران نداشته باشد،یادمان رفت از روی دست کسی ننویسیم و "کپ" نزنیم.

یادمان رفت باید هر کس مشق خودش را بنویسد.

امروز در اجتماع کوچک خودمان،دوستی که هرگز فکرش را هم نمی کرد پشت میز نشست و آن دیگری که نمی خواست و بدش می آمد رفت سر کار خودش و خلاف علاقه اش، به رشته اش علاقه مند شد و علاقه اش را فراموش کرد جوری که نتوانست دو خط داستان بنویسد یا یک مصرع شعر بگوید.

فراموش کاری اش کنار، این ش بد شد که هر کسی مشق دیگری را نوشت.

با همین مقدمه بعدها یک مطلب غیر سیاسی می نویسم، به شرط حیات.

همین!

برای هم سایه!

بسم الله

گفته اند مرگ خوب است ولی برای هم سایه.

واقعا مرگ خوب است ولی برای هم سایه.

همین!

پاسخ گویی!

بسم الله

دیروز وقتی حضرت ابوی گفت گوجه فرنگی - همان میوه ی بی خاصیتی که از فرط بی خاصیتی برخی آن را از لای ساندویچ هم به دور می اندازند- را از میدان میوه و تره بار از قرار هر کیلو دو هزار تومان خریده، به یاد سخن رییس جمهور در چند سال پیش افتادم که در پاسخ به گرانی میوه و تره بار مردم را به یکی از میوه فروشی های محل شان ارجاع داده بود. حالا ما چندان دور به محله ی نارمک نیستیم و می توانیم از محله ی شریفه ی نارمک میوه مان را بخریم ولی بیچاره ساکنان رباط کریم! یادم باشد درباره این نارمک در انتهای مطلبم یک چیزی را عرضه کنم.

از قضای کار کردگار چند روز قبلش هم یک مربی فوتبال که اتفاقا آدم بزرگی است و بزرگ ترین آدم فوتبالی این مملکت در پاسخ به باخت تیمش خبرنگار سائل را به "لالا" دعوت کرده بود.

و از آن جا که همه چیزمان به هم می آید یکی از مسئولین فرهنگی کم از یک ماه پیش در مصاحبه ای رادیویی چاک دهان را کشیده و در برنامه ی زنده، در پاسخ به سوالی راجع به عمل کردش غلط کرده و غلط کردی را راه چاره ساخت.

اتفاقا در دبیرستان  دبیر فیزیکی داشتیم که بسیار خوش خلق بود و شریف و حتا ابن شریف – آن قدر که فامیلش شده بود شریف زاده!- ، وقتی مسئله ای را اشتباه حل می کرد و مورد اعتراض ما قرار می گرفت توی چشمان ما زل می زد و می گفت :....... خوردم، ببخشید!

و همو بود که در پاسخ به اعتراض ما پیرامون خشکی و عدم جذابیت کلاس، پدرش را تف و لعن می کرد(!) که چرا او را به کلاس رقص نبرده تا برای ما برقصد و ایجاد جذابیت کند.

این ها را نوشتم تا نحوه ی پاسخ گویی صغیر و کبیر آدم های این مملکت را به ناکارآمدی شان بدانید!

و باز هم درود بر شریف زاده ی عزیز که اگر جایی اشتباه می کرد با عوام ترین ادبیات پوزش می خواست. خدا خیرش دهاد.

اما نارمک: من از آن جا فهمیدم که نارمک محله ای است طلایی که دیدم نرخ بی کاری در آن به زیر صفر رسیده است! باور بفرمایید. اهلش می دانند.

یک رییس جمهور هم که داده. بس نیست؟

بعدالتحریر: در این روزگار که کم تر کسی اجازه می دهد سر به سرش بگذاری، طاها برای من یک نعمت خیلی بزرگ است. ولی جدا از شوخی طاهای تازه 13 ساله را دوستش می دارم.

 

برای مردی که دوستش می داریم

بسم الله

چند فصل درباره ی موفق ترین آدمی که در زندگی دیده ام.

 

علی دایی مردی که هیچ کس دوستش نداشت!

علی دایی اسطوره زنده فوتبال جهان

راز تسبیح معروف علی دایی

دایی بیست و ششمین بازیکن تاریخ فوتبال جهان

 

                              علی دایی مردی که هیچ کس دوستش نداشت. 

 

 

برای مملکتی که همه چیزش به هم می آید

بسم الله

چند وقتی است بدجوری فکری شده ام که آدم ها و مسئولیت های شان الزاما با هم ارتباطی دارند یا نه؟ واین سوالی است که بین همه ی دوستان من هم مطرح است که مثلا یک روحانی-که البته بزرگ وار است و جلیل القدر- چرا باید مسئولیتی اجرایی در فدراسیون فوتبال داشته باشد و یک روحانی دیگر-که اتفاقا او هم بزرگ است و جلیل القدر- رییس فراکسیون ورزش مجلس شورا شود؟

دیشب و امشب در بدحالی مزاجی خودم دریافتم در مملکتی که فردی رییس ورزش است که روزگاری معاونت اجرایی شهرداری بوده و زمانی دست یار رییس جمهور بوده و یک بار هم قرار بود وزیر نفت بشود که از بد حادثه نشده؛ یا رییس  قبل تر از او اکنون رییس شیلات است و هم زمان رییس کمیته المپیک ،باید هم یک روحانی-که البته بزرگ وار است و جلیل القدر- بشود رییس فراکسیون ورزش یا آن یکی روحانی-که البته ...- باید بشود مسئول منشور اخلاقی فدراسیون فوتبال.

حقیر هم پیش نهاد دارم که مثلا آقای علی پروین-دام ظله- بشوند رییس سازمان تبلیغات اسلامی یا اوقاف یا حتا حج و زیارت که یادمان نرود این جا ایران است و قرار است همه چیزمان به هم بیاید.

بعد التحریر در وقت اضافه: حسب درخواست بعضی دوستان، تصمیم دارم از این به بعد پاسخی برای نظرات دوستان بزرگ واران بنویسم.

تجمعات غیرقانونی و غیرقانونی های تجمعی

بسم الله

خبری را در یکی از سایت های خبری خواندم که برایم بسیار جالب و خوش حال کننده بود . این خبر، اجتماع دانش جویان معترض به مصوبه ی مجلس درباره ی دانش گاه آزاد بود.

صرف نظر از درست یا غلط بودن آن مصوبه و این تجمع ،جای بسی خرسندی است که عده ای دانش جو مقابل مجلس شورا جمع می شوند و به شکلی مدنی مطالبات خود را مطرح می کنند. این کاملا قابل تحسین است .

اما در ادامه چند سوال برایم پیش آمد که ابدا پاسخی برایش نیافتم.

سوال اول این که اگر اصالتا هر تجمعی نیازمند مجوز وزارت کشور است و خیلی هایی که در حوادث بعد از انتخابات بازداشت شدند، یکی از اتهام هایشان شرکت در تجمع روز25 خرداد بود، فلذا این تجمع که با مجوز وزارت کشور نبوده را چگونه نظام طاقت آورده است؟

سوال بعدی این که اگر بنا باشد که درباره ی هر مصوبه ی مجلس و هر رای دادگاه، راه پیمایی و تجمعی در کار باشد ، مثل روزهای نخست انقلاب روزی یک راه پیمایی را تجربه می کنیم. آن وقت تکلیف نیروی انتظامی با این همه تجمع غیرقانونی و این همه تجمع کننده ی غیر قانونی چیست؟

در آخر از صمیم قلب امیدوارم مجلس مصوبه اش را پس بگیرد تا بنده هم با گروهی از هم فکران عقب وانت سوار شویم و عزم بهارستان کنیم.

همین!

من نا امیدم!

بسم الله

قبل التحریر: این پست به مذاق هیچ کس – توجه بفرمایید هیچ کس- خوش نمی آید و قطعا از خواندن آن ناراحت و عصبانی می شوید . پس توصیه می کنیم این مطلب را نخوانید حتا شما دوست عزیز!

 

 

حقیر هیچ آینده ی روشنی در هیچ زمینه ای برای کشورم متصور نیستم. کشوری که عمیقا دچار مشکلات فرهنگی و اخلاقی است . کشوری که در بدنه ی مدیریتی اش بی فکری موج می زند. کشوری که قانون تفسیر به رأی می شود. کشوری که روزگاری قرار بود مقدمات ظهور حضرت ولی عصر عج الله تعالی فرجه باشد و امروز قطعا جزو موانع ظهور است. کشوری که روزگاری به ترین و پاک ترین جوانانش را از دست داد تا شرایع اسلام در آن جاری باشد و امروز چیزی در آن نیست جز بی توجهی به شریعت. کشوری که انقلاب کرد تا آزاد باشد ، مستقل باشد ، جمهوری باشد و اسلامی باشد و هیهات که امروز تهی از هر چهارتاست.

کشوری که روزگاری چون خمینی داشت که مرجع دینی ها بود و ملجاء غیر دینی ها .

آینده ی روشنی متصور نیستم چون عده ای ره بری را که از سرمایه های عظیم انقلاب و نظام است و باید تکیه گاه همه ی مردم باشد به نفع خویش مصادره کرده اند .

که به خودشان می گویند پیرو ولایت فقیه و به همه ی دیگران می گویند ضد! و عجیب این که معلوم نیست پیرو واقعی کیست.

برای کشوری نا امیدم که رییس جمهور فعلی اش پر است از ژست های عدالت خواهانه و پوپولیستی مردم فریب. که عشقش این است که نشان دهد چه قدر مقتدر است و سرش را زیر هیچ حرفی – می خواهد قانون باشد یا حکم ولایی ره بری- خم نمی کند.

آرزوی اول و آخرش این است که مردم بی چاره را با یک ورق نامه دنبال ماشین خود بکشد . رییس جمهوری که تمام قدرتش این است که برای این و آن ترحم کند و اگر کسی تضاعف نکرد رییس جمهور هم دوستش ندارد.

من برای کشوری متاسفم که رییس جمهوری داشت که دم می زد از اصلاحات و شعار های قشنگ می داد:آزادی،توسعه سیاسی ، فرهنگ گفت و گو. و نمی فهمید که مردم مشکل شان چیز دیگر است . این که ژاک شیراک چهارتا پله برای شما پایین بیاید خیلی به درد مردم نمی خورد و حضور شما در اجلاس گفت و گوی تمدن ها هم!

کشور من کشوری است که روزگاری رییس جمهوری داشته که به اسم سازندگی ،به هر ناکسی اجازه داده که حق الناس مردم مستضعف را بالا بکشند و برای خودشان خانه های میلیاردی بسازند و در عین حال به گذشته ، به جنگ و به خون این همه جوان پاک بخندند.

این کشور هیچ جای امیدی باقی نگذاشته است . کشوری که کاندیدای ریاست جمهوری اش با آگاهی از تمام شرایط موجود در بازی یک طرفه ی  انتخابات در آن شرکت می کند و ظرفیت باخت در این بازی نابرابر را از خانه با خود نمی آورد.

این جا کشوری است که روزنامه نگارانش کمر می بندد به از بین بردن حیثیت ذره ذره جمع شده ی افراد. جایی است که هیچ چیزش سر جای خودش نیست. اخلاق، دین ، فرهنگ و باز هم اخلاق...

کثیف ترین روابط این جاست. در همین کشور امام زمان:فوتبال کثیف، سیاست کثیف، پول کثیف و ... خنده دار است ولی فرهنگ کثیف.

حقیر از همین جا به همه قول می دهم که این کشور با روندهای موجود در سال های گذشته و حال به هیچ جا نمی رسد. انتظار پیش رفت از کشوری که بزرگ ترین مشکلش مشکل اخلاقی است انتظار بیهوده و گزافی است.

باید دعا کرد به یمن وجود نفس های پاک در این ملک لااقل عذاب بر سرمان فرو نیاید.

شهر خالی است زعشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

سبزی پلو بدون ماهی!

بسم الله

می خواست برای بچه هایش سبزی پلو ماهی بپزد.

سبزی را از فروشنده گرفت.پانصدی مچاله را به مرد فروشنده داد. به دستش نگاه کرد: یک پانصدی دیگر و یک هزاری باقی بود.

شب برای بچه هایش سبزی پلو پخت.بدون ماهی!

همین!

"شب عید" جدید

بسم الله

از عید خوشم نمی آید.

روزهای عید روزهای نداری است. روزهای تنهایی ،بی کسی ،حسرت!

تنهایی مادری که چشمش به در خشک می شود تا بچه اش را ببیند، بی کسی پدری که در کسب روزی موفق نبوده و حالا باید شرمنده ی زن و بچه باشد و حسرت بچه ای که به لباس های رنگارنگ دوستانش و سفره های سبزی پلو ماهی شب عید و عیدی های قلمبه ی دوستانش می نگرد و چیزی ندارد به جز حسرت!

از عید خوشم نمی آید.

 

از این قلم قبلا:

شب عید(نوشته شده در اسفند87)

بچه يا مجيد؟

بسم الله

اين چند روز تبليغي در تلويزيون پخش مي شود كه حقيقتا جاي تاسف دارد.

در اين آگهي نشان داده مي شود كه پدر و مادري مشغول تخليه ي وسايل داخل يك سبد خريد هستند كه احتمالا دقايقي قبل آن ها را خريده اند ،در حالي كه فرزندشان نيز داخل اين سبد خريد جا خوش كرده است.

پس از چند لحظه سبد شروع به حركت در سرازيري مي كند و چشم هاي مادر و پدر نگران سبد مي شود. بيننده ي از همه جا بي خبر هم فكر مي كند كه پدر و مادر انسان هستند و باالطبع مضطرب بچه شان . بالاخره پدر دوان دوان به دنبال سبد مي دود و سبد را در لحظاتي كه ديگر نزديك به سقوط از پلكان بود مهار مي كند .

سپس پدر با خوش حالي بسته ي محصولات مجيد را از سبد در مي آورد و بعد لابد بيننده بايد كلي بخندد به اين كه سازنده ي اين تبليغ او را نفهم گير آورده است.

راستي گرگ كه بي وفاترين حيوان است اين كار را در قبال بچه اش با يك تكه گوشت لخم بره مي كند؟

 

به ديوانه و جاهل قلم نيست!

بسم الله

اين روزها يك آرزو دارم كه برايش سخت دعا مي كنم.

آرزو دارم مسئولين مملكتي ما جاهل باشند. جاهل باشند و نخواهند هم بدانند. كه جهل رفع مسئوليت مي كند. بماند كه مسئول اصلا نمي تواند جاهل باشد . كه جهل و مسئوليت در تعارضي با هم قرار دارند.

آرزو دارم ندانند خانواده ي سه نفري و درآمد 220 هزار توماني و پرداخت كرايه ي خانه ي 130 هزار توماني يعني چه.

آرزو دارم ندانند چه كيفي مي دهد چهارترك سوار موتور شدن يك خانواده ي چهار نفري و به مهماني رفتن .

دوست دارم ندانند چه حسي به همين پدر دست مي دهد هنگامي كه يك لندكروز مشكي با پلاك تشريقات و سه ماشين پليس به دنبالش و چند موتور تك سرنشين از كنار اين موتور چهارترك عبور مي كند.

دلم مي خواهد نفهمند اين پرسش پسرك 8 ساله ي اين خانواده با دل پدرش چه مي كند كه:"بابا ميشه ما هم يه پرايد بخريم."

دعا مي كنم حالي شان نشود كه آمپول هفتگي 35 هزار توماني و حقوق ماهيانه 450هزار توماني چيست؟

از خدا مي خواهم نديده باشند آدم هايي كه مي مانند كنج خانه و پول درس خواندن را ندارند. و بيش تر از خدا مي خواهم كه متوجه نشده باشند كه بچه هاي خنگ و خل خودشان ، با استفاده از هزار جور رانت ، در به ترين مدارس درس خوانده اند و به ترين معلمان را ديده اند و به ترين امكانات را داشته اند و آخر سر در بدترين دانش گاه هاي بدترين جاهاي ايران قبول شده اند و حالا دارند در به ترين دانش گاه ها درس مي خوانند.

آرزو دارم بچه هاي شان تا به حال وقتي پول نداشته اند ،براي ثبت نام دانش گاه يا خريد كتاب يا هر چيز ديگر ازشان پول نخواسته باشند .

آرزو دارم مسئولين مملكتي ما جاهل باشند. جاهل باشند و نخواهند هم بدانند. كه جهل رفع مسئوليت مي كند. بماند كه مسئول اصلا نمي تواند جاهل باشد...

 

 

براي عرب مازارها!

بسم الله

بهمن ماه 87

شب- داخلي – منزل دكتر عرب مازار

(دختر در آغوش پدر كه تازه از سركار بازگشته ، نشسته است و باهم مشغول تماشاي تلويزيون هستند.)

دختر: بابا جون ،انقلاب چيه؟

پدر:انقلاب يعني اين كه آدماي خوب ، آدماي بد رو بيرون مي كنن؟

دختر:يعني مي كشن؟

پدر:نه، كسايي كه انقلاب مي كنن آدم نميكشن.آدم كشتن كار آدم بدهاست.

دختر:پس چي كارشون مي كنن؟

پدر:به سزاي كاراشون مي رسوننشون.

دختر كمي ساكت مي شود.

دختر:بابايي، خاله مريم مي گه انقلاب چيز خيلي خوبي بود.آدم خوبا انقلاب كردن. شاهو بيرون كردن.

پدر:خاله مريم كيه ،باباجون؟

دختر:مربي پيش دبستاني مون ديگه! كيا انقلاب كردن بابا؟

پدر:ما و دوستامون، باباي دوستات ، همه ي مردم ايران.

***

بهمن ماه 88

شب-داخلي – منزل دكتر عرب مازار

(دختر رو به روي تلويزيون ،كنار برادر بزرگش نشسته است و مشغول نقاشي كشيدن است.)

دختر:هادي، بابا كجاس؟

برادر:رفته مسافرت.

دختر:كجا؟

برادر:نمي دونم...فكر كنم رفته مهريز!

دختر:چرا نمياد؟

برادر:نمي دونم...چه قدر سئوال مي كني!

دختر(بغض آلود و با صدايي كش دار):آخه من دلم براش تنگ شده ...قرار بود اگه 20 تا ديكته 20 بگيرم برام يه جايزه بخره.الان 2 تا 20 هم گذشته.

برادر:قرار بود چي بخره برات؟ بگو من بخرم.

دختر: خودش مي دونه...

***

اين داستان با كمي تصرف واقعي است. شايد اين قصه ي هر شب خانه ي عر ب مازارها باشد. اين و خيلي چيزهاي ديگر . براي خانواده ي عرب مازار و خانواده هاي ديگر.

خوب است در سال گرد پيروزي انقلاب نيم نگاهي هم به صاحبان اين انقلاب بكنيم.

به امثال دكتر عرب مازار كه هم جان باز جنگ است و هم زنداني سياسي رژيم شاه و هم خودش و هم خانواده اش عميقا مذهبي اند.

اللهم فك كل اسير.

تقوای گم شده

بسم الله

اخیرا برنامه ای در تلویزیون تهیه شده است به نام "رو به فردا".

صرف نظر از چینش مهمان ها و اصالتا نفس برنامه و مباحث مطروحه نکته ای عمیقا نظر حقیر را به خود جلب کرد:

این برنامه یک مجری دارد که کاملا شناخته شده است و نگاه خاصش را هر کس این برنامه را دیده باشد می شناسد.

البته نمی شود کسی را برای مشی سیاسی اش مواخذه کرد اما دو سوال در این جا مطرح است:

اول این که چرا این آقا که علی الظاهر مذهبی است عدالت را در گستره ی حکومت خودش که همان برنامه است اجرا نمی کند؟

دوم این که مسئولی که این آقا را انتخاب می کند چرا شناخت کافی از منش و روش ایشان ندارد تا سکان یک برنامه ی نسبتا پر بیننده را به دست هم چون اویی ندهد؟

هر دو سئوال فوق می تواند یک جواب داشته باشد:

این برنامه کارکرد یکی از آن تفسیرهای کلیشه ای و باسمه ای بعد از خبر را دارد ولی با صرف هزینه های بیش تری از بیت المال گله گشاد . و این کارکرد چیزی نیست جز القای یک فکر خاص .

مرحبا به این همه هوش یاری و تقوا!

کدام طرف بام؟

بسم الله

 

حضرت آیت الله العظمی امام سید روح الله موسوی الخمینی رضوان الله تعالی علیه .

بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران، ره بر فقید ایران اسلامی ، بزرگ پرچم دار حق و حقیقت و احیا گر عدل علوی در جامعه ای اسلامی.

همه ی این ها "امام" خودمان است. امام مهربان مان . امام روی پول های مان ، اول کتاب های درسی مان و...

"امام" خودمان همان پیرمرد با ابهتی است که لب خند زنان دست روی سر نوه اش دارد. همان پیرمردی که در لحظات آخر ، به محاسنش شانه می کشد و به نماز می ایستد . "امام" خاطره های نادیده،امام "لکن" های کشیده و لهجه دار!

"امام" را دوست دارم.

نه! کافی نیست . من عاشق " امام" هستم. نادیده و حس نکرده.

(مطلبی درباره ی امام به تاریخ بهمن 87 از قلم این حقیر )

***

حضرت امیرالمومنین ،حبل الله المتین ، عین الله الیقین ، یدالله الواسع ، ازن الله السامع ، اسدالله الغالب علی بن ابیطالب علیه و علی اخیه و زوجته و اولاده المعصومین سلام .

حضرت اباعبدالله، ثارالله، حسین ابن علی علیه السلام.

ساقی عطاشی کربلا و اخ الحسن و الحسین و عبدالصالح حضرت ابالفضل, عباس ابن علی علیه السلام.

لازم به توضیح نیست .

***

رسم تمثال نمادین بزرگان. عملی پسندیده که از دیرباز مورد توجه متدینین به تمامی آیین ها بوده است . چنان که تمثال مبارک حضرت مسیح یا حضرت مریم و یا بودا توسط معتقدین به آیین آنان ترسیم می شده و مورد احترام همیشگی این پیروان بوده است.

پس از اسلام و از گذشته های دور تاریخ اسلام  نقاشی های خیال انگیز نقاشان و مینیاتوریست های شهیر و چیره دست یادآور مصیبت اهل بیت پیام بر صلی الله علیه و آله در صحرای کربلا و تداعی کننده ی صورت ربانی و ملکوتی بزرگان بوده است که اثرگذاری آن ها گاه از چندین منبر وعظ و روضه نیز بیش تر می نمود.

مانند اثر جاودانه ی عصر عاشورای استاد فرزانه ، آقای فرش چیان و یا تمثال های ماندنی از مولا ، امام حسین یا حضرت عباس سلام الله علیهم.

***

چند سالی است که ایراداتی گاه علمی و گاه نمایشی به نحوه ی عزاداری سیدالشهدا گرفته می شود که بخش عمده ای از آن ایرادات وارده است و محبین و شیعیان حضرت باید به آن توجه کنند .

و البته دسته ای از آن ها از جنس ایرادات بنی اسرائیلی است که برخی آقایان حجج اسلام و آیات عظام برای خالی نبودن عرضه می فرمایند که کاملا قابل لمس است.

یک ایرادی که چند سالی است مطرح است ، همین ماجرای استفاده ی تمثال مبارک حضرات معصومین در مراسیم عزاداری سیدالشهداست که حقیر در صلاحیت بررسی علمی این مطلب نیستم.

ولی چیزی که کاملا روشن است اعتقاد عامه ی مردم به این تماثیل و احترام همگانی به آن هاست.

***

گمانم دو یا سه سال پیش بود که در راستای خرافه زدایی و جلوگیری از بدعت های نابه جا که چندسالی است به آقایان فشار می آورد،  ماموران نیروی انتظامی را در شب هفتم محرم ، مشغول پاره کردن و پایین کشیدن  تمثال مبارک امیرالمومنین از داربست جلوی در چند هیئت در شمیرانات دیدم.

بعد از آن،  از لسان چند دوست موثق و مطلع شنیدم که این کار-پرهیز از استفاده ی تمثال-  را سازمان تبلیغات اسلامی تکلیف کرده است و به صورت بخش نامه ای به تمامی هیئات مثبوت ابلاغ کرده است. و هر هیئتی که این ضابطه را اجرا نکرده است محکوم به این سرنوشت شده است.

***

حجة الاسلام سید احمد خاتمی. منبری و از ذریه ی حضرت زهرا سلام الله علیها.

ایشان یکی از منتقدین به نحوه ی عزاداری ها در چند سال اخیر بوده اند و برخی سخنان ایشان تا جایی ناگوار بود که یکی از مشهورترین مداحان کشور از ایشان عمیقا انتقاد کرد و حتا پیش نهاد مباهله با ایشان را مطرح کرد!

در یکی از تلخ ترین ماجراهای واقعی،  مسموع است که ایشان سر لفظ آیت الله محذوف از ابتدای نام شان از رفتن به قدیمی ترین هیئت انقلابی تهران سر باز زده اند!

ایشان به هم راه تنی چند از دوستان شان  از سر دم داران نهضت  تمثال زدایی بودند و یادم نمی آید که در مقابل اقدام شنیع نیروی انتظامی در بی حرمتی به تمثال ائمه موضعی گرفته باشند.

ضمنا لازم به ذکر است در تجمع طلاب محترم حوزه ی علمیه ی قم در محکومیت جسارت به عکس حضرت امام ایشان با حرارت زائدالوصفی مشغول تقبیح این عمل شدند .

(نکته ی بسیار جالب این است که ایشان از صدا و سیما به خاطر پخش مکرر این تصاویر تشکر نیز کردند.)

***

امام شاید همه ی دل خوشی اش این بود که فردا به مولا بگوید آقا یک گوشه کار را ما برای پسرت فراهم کردیم، اگر کم و کسری بود جان پیام بر حلال کن .

شاید همه ی افتخارش این بود که از اولاد سیدالشهداست.

سئوال:

آن روز امثال آقای خاتمی ، در قبال بی احترامی به تمثال ائمه آن هم از سوی نیروی اتظامی حکومت اسلامی سکوت  کردند و حتا شاید برخی از هم راهان شان ، خود دستور این کار را دادند، امروز چرا این قدر از توهین به تصویر امام آن هم از سوی تعداد انگشت شمار آدم های بی سروپا- به لسان خودشان-  ناراحتند؟

 

تصور

بسم الله

تصور کنید صبح از خواب بیدار می شوید . دست و روی تان را می شویید و برای خرید ملزومات صبحانه از خانه بیرون می روید . از نانوایی ۲ نان بربری می خرید از قرار دانه ای X تومان . یادتان می آید که سال پیش و سال پیش از آن هم نان را همانX تومان تهیه می کردید .

بنابر این خرید نان به قیمت X چیزی عادی و بدیهی بوده و شما خوشحال نمی شوید.

***

تصور کنید صبح از خواب بیدار می شوید . دست و روی تان را می شویید و برای خرید روزنامه ،از خانه بیرون می روید. تیتر 1 روزنامه ی ارگان حزب محبوب تان این است:

"تجمع قانونی و مدنی در اعتراض به تصویب لایحه X ، فلان ساعت ، مقابل مجلس شورای اسلامی."

فورا به منزل بازگشته ، روی مقوایی می نویسید :"لایحه ی فلان را نمی خواهیم."

عصر به محل تجمع می روید.

لیدر شعارها را منظم می کند،شما مقوا را بالا می گیرید و با صدایی رسا شعارها را تکرار می کنید .

یکی از مسئولین حزب هم می آید و در سخن رانی اش ،قول پی گیری می دهد.

فردا صبح از قول نایب رییس مجلس می شنوید که لایحه ی X برای بررسی دوباره در دستور کار قرار می گیرد.

***

تصور کنید صبح از خواب بیدار می شوید . دست و روی تان را می شویید و تلویزیون را روشن می کنید . می بینید که رییس جمهور مصاحبه ی زنده می کند و در پایان می گوید : به خاطر اتخاذ تصمیم x که شرایط اقتصادی را برای مردم دشوار کرده و به خاطر اجرای نا درست مصوبات فلان جلسه که موجب مشکلات فرهنگی در ورزش کشور شده است از مردم پوزش می طلبم و قول می دهم که جبران کنیم .

***

تصور کنید صبح از خواب بیدار می شوید . دست و روی تان را می شویید و آماده ی رفتن به استادیوم می شوید . دربی بزرگ پای تخت را تماشا می کنید و با خیال آسوده برادر و پدرتان نیز هم راهتان هستند . در کمال نا باوری می بینید تیمتان که 90 دقیقه تیم برتر میدان بوده گل دیر هنگام می خورد و می بازد . با همه ی ناراحتی می ایستید و تیمتان را که 90 دقیقه برتر بوده تشویق می کنید . استادیوم در غرب شهر است و منزل شما در شمال شرقی است . ظرف مدت 45 دقیقه با استفاده از مترو ، اتوبوس و تاکسی به خانه می رسید . در نهایت قلبتان از این که یکی از بزرگ ترین دربی های فوتبال جهان را را از نزدیک دیده اید و این بازی برنده برنده داشته است – هر چند تیم محبوب شما نبوده است – خوش حالید .

***

دیگر بی خودی تصور نکنید . این جا ایران است و این همه تصور که کرده اید،اشتباه است .  

من از این پس به مهدی کلهر رای می دهم حتا اگر کاندیدا نشده باشد

بسم الله

قبل التحریر لازم : بعد از انتخابات و با رخ دادن برخی مسائل ، آن قدری از سیاست بی زار شده بودم که حالا حالاها سراغش نروم و هنوز هم بر سر این تصمیم هستم.

آن قدری متاسف و پشیمان بودم که اگر الان دوباره به زمان انتخابات برگردم احتمالا یا رای نمی دهم یا به جومونگ رای می دهم که دومی احوط است . چرا که اولا خداوند بلند مرتبه به خاطر رای ندادن آتشم نزند و ثانیا به هیچ کس رای نداده باشم و ثالثا ادخال سروری باشد برای شمارندگان(احتمالی) آرا.

این مطلب هم یک جور شکواییه فرهنگی است تا یک مطلب سیاسی . که ما را چه به سیاست و این ها!

***

۱

نه دوم خردادی هستم که بخواهم امثال کروبی و خاتمی را بپذیرم و دیگر نه اصول گرا که امثال آقایان را. آدم های مورد اعتمادم هم در این مملکت – البته از بین مسئولین – از انگشتان یک دست هم کم تر است که قویّــاً معتقدم همین تعداد هستند که ممکن است کمی دغدغه ی خدا و پیغم بر داشته باشند و بقیه خدای شان شده جیب و پیغم برشان هم بالا دستی شان.

این از مواضعم که بدانید نه داعیه ی این وری ها را دارم و نه دل خوشی از آن وری ها .

۲

دیشب آقای مهدی کلهر ، مشاور رسانه ای رییس جمهور مهمان گفت و گوی ویژه بودند . خدا خیرشان بدهد که کلی موجبات خنده را فراهم کردند .

جملاتی گفتند که بایست با آب طلا نوشت و سر در همه ی اماکن اعم از عمومی و خصوصی ، مقدس و نامقدس ، دولتی و غیر انتفاعی زد . اصلا باید بخش نامه شود که حداقل یکی از این جملات روی سربرگ سازمان ها و نهادها باشد تا همه بدانند که چه مشاورانی دارند به مسئولین این مملکت مشاوره می دهند .

من فقط مضمون دوجمله از آقای کلهر را می نویسم:

- این ها (منظور جناب کلهر ، تظاهر کتتدگان غیرقانونی است) دو جورند :دسته ی اول ، کسانی که قصد محاربه با نظام را دارند و دسته ی دوم کسانی که قصد دارند جلوی ظلم و ستم بایستند ولی مصداق را اشتباه گرفته اند . با دسته ی اول لازم است شاد برخورد صورت گیرد ولی دسته ی دوم را باید راه نمایی کرد .

من هم موافق نظرات جناب کلهر هستم . به شرطی که برای مامورین نیروهای نظامی کلاس ها و سمینار های توجیهی برگزار شود که بتوانند با معترضین مناظره کنند و ببینند مصداق را اشتباه گرفته اند یا قصد محاربه دارند . اگر قصد محاربه داشتند کتک بزنند ، اگر نه هم که راه نمایی شان کنند

- من همیشه گفته ام هر دولتی که سانسور کند ، احمق است.

به نظر شما توضیحی لازم است؟

البته آقای کلهر چند روز گذشته نیز افاضاتی فرموده اند که خالی از لطف نیست متن دقیق آن را هم بخوانید:

 -  این جوانان تربیت شده فرهنگ اسلامی نیستند، ظلم ستیزی این جوانان متاثر از فیلم های وسترن امریکایی و ایتالیایی است.

۳

جداٌ امیدوارم رییس جمهور آن طور که از اطرافیان ایشان شنیده ام آدم خود رای و مستبدی باشند و گرنه این مشاوره ها چه بر سر فرهنگ مملکت خواهد آورد؟

۴

اگر دو برادر جناب کلهر را نمی شناختم قطعا لحن این نوشته شدیداً تند تر می بود و تنها به خاطر ارادت فراوان به برادران ایشان است که با احترام آقای کلهر را خطاب می کنم.

 

*عنوان مطلب مغلوطی است از عنوان یکی از مطالب استاد رضا امیرخانی حفظه الله

 

من کافرم!

بسم الله

من به این اسلام آقازاده ی قشری رسما کافرم.*

***

رییس می گفت در اتوبوس چند پسر نوجوان نشسته بودند و یاد امام و شهدای حدادیان را زمزمه می کردند . ساعت که به حدود 1 رسید در اتوبان یکی شروع کرد به اذان گفتن . رفتم جلو بهش گفتم پسر جان همین یک خرده آب رویی که برای خدا مانده را نبر.

پسرجواب داده دین خدایی که شما حجتش باشی همان به تر که بی آب رو شود.

***

آیدین می گفت با یکی از هواپیمایی های نظامی پرواز می کردیم.مهمان دارانش،منتخبی از خانواده های پسرخاله و نور چشمی بودند.مهمان دار محترم چادر را با یک دست گرفته بود و با دست دیگر چای سرو می کرد که قوری افتاد و لیوان افتاد و میز پذیرایی هواپیما افتاد.

خب از آن طرف فریاد می کشیم حجاب محدودیت نیست.از این طرف الگوی یک بی عرضه ی چادری می سازیم.

حالا مهمان دار نمی فهمد،شرکت نادان هم نباید بداند که 30 سانت کش می تواند این مشکل را حل کند؟

***

من به این اسلام آقازاده ی قشری رسما کافرم.

***

رفیقی داشتیم که زیادی مقدس بود . قدری که رویت عکس کارتونی شنل قرمزی روی دفتر را حرام می دانست- این را کاملا جدی گفتم- .

یک بار داشت از اختلاف لیل و نهار و گردش ماه و زمین ، خدا را برای رفقا اثبات می کرد.

من هم که از بچگی مرض ضایع کردن داشتم وسط برهان های آب دوغ خیاری حاج آقا پریدم وسط که برو با خدای بی پدر و مادرت! اعتراض کرد که با خدا هم شوخی؟گقتم : یعنی می گویی خدا پدر و مادر دارد؟

رنگ از رخسارش پرید و شروع به فحاشی کرد و بعد طبق عادت مالوف یک زنگی را با ما قهر کرد . زنگ بعد که ما را دید گفت  حرفتان غلط نیست ولی زشت است .

فهمیدم کاملا یک ساعتی ذهنش درگیر بوده تا بفهمد حرفم درست است یا نه ؟

***

من به این اسلام آقازاده ی قشری رسما کافرم.

***

یادم هست آقای مجتهدی رحمت الله علیه  می فرمود مقدس بودن همیشه  خوب نیست . آدم ها را از دین زده می کند . هر جایی مقدس بودن خوب نیست . ضرر هم دارد .

این ها نمونه های مضری بود از تقدس خشک.

 

*جمله ای از رضا امیرخانی رضی الله عنه

صدا و سیمان

بسم الله

قبل التحریر : این جانب محمد رضا مهاجر در سلامت عقل و هوش یاری کامل اعلام می کنم  در شرایطی این مطلب را می نویسم که چه به صورت عملی و چه تئوری به نظام سیاسی کشورم و دین مبین اسلام ملتزم هستم . شاهد هم دارم . مثلا همه ی رفقا نماز خواندنم را دیده اند و حتا بعضی پشت سرم نیز ایستاده اند - ببینید که خلاصه من چه قدر موءمنم. -. شناس نامه ی حقیر را نیز که ببینید جای دو مهر پیداست که یکی خبرگان ره بری است و دیگری ریاست جمهوری .

البته این شناس نامه ، جدید است . در شناس نامه ی قبلی ۳ مهر دیگر هم می دیدید .

جدای از این مهرها ، چندین مهر هم برای کوپن در شناس نامه ام خورده است که فکر نکنم نشانه ی التزام عملی به نظام باشد .

یک چیزی هم که حتما باید گفت این است که در ۸۰-۹۰ درصد انتخاب هایم اصول گرا ها برتری کامل و بل قریب به اتفاق داشته اند . مثال های نقضی که برایش یادم می آید هادی ساعی است و معصومه ابتکار در شوراهای گذشته و آیت الله هاشمی رفسنجانی در خبرگان گذشته و سهیلا جلودار زاده در میان دوره ای مجلس گذشته .

به خدا همه اش راست بود.

ولی از آن جا که فرموده اند نقد سازنده به از حلوای نسیه و این چیزها ، لازم است این انتقادها را به صدا و سیما و سیاست هایش بکنم.

 

۱

تقویم صدا و سیما ، تقویم معیوبی است . درش فاطمیه و محرم و صفر را کم رنگ نوشته اند . از ترس اضمحلال وحدت در هیچ جای سیما ، دو روز قبل از شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها اثری از سوگ نمی دیدی ! انگار نه انگار که مثلا فردایش شهادت حضرت زهراست . حتا تلویزیون آهنگ معمول برنامه ی گزارش ورزشی شب شهادت را هم قطع نکرد . خب این ها یک سری ارزش است برای ما. این ها فرهنگ می سازد در جامعه . من که از فاطمیه هیچ خبر ندارم وقتی ی فهمم این روزها چه خبر است که از یک جایی ببینم . آن وقت رفیق روضه خوان مان غصه اش می گیرد که چرا دوم خرداد که چندین روز با شهادت فاصله داشت ، دوستان دوم خردادی به بزن و برقص مشغول بوده اند یا آن یکی رفیق ناراحت از صدای ضبط شب شهادت بود.

رفیق! مگر صدا و سیما صدای ضبطش را پایین آورد که آن آدم بی خبر بیاورد پایین.

این رفتارها اثری می گذارد در جامعه که نمونه اش این هاست .

۲

یکی از افتخارات انقلاب ما این است که در صدا و سیمای مان موقع نماز ، اذان پخش می شود . حالا بماند که ایران تنها کشوری است در تمام دنیا که از صدا وسیمایش - حداقل در اکثر مناطقش- اذان شیعی پخش می شود .

این چند روزه از این که ۳۰/۲۰ از اذان مهم تر شده ، حرصم می گیرد . همان طور که قبل تر هم از مهم تر شدن فوتبال از اذان حرصم می گرفت .

۳

ترانه ی زیبایی دارد - داشت - سالار عقیلی که گویا اولین سرود ملی ماست . یکی از تخصص های تلویزیون خراب کردن این ترانه های زیباست . کافی بود تا در زمان انتخابات شبکه های سیما را مرور می کردید تا حداقل در یک شبکه این ترانه رابشنوید.

۴

بیان واقعیت ها به نظرم خیلی افتخار برانگیزتر است تا اغراق در آن ها . چه کسی است که نداند این سفرهای استانی رییس جمهور چه قدر آثار مثبت داشته است . چه کسی است که خدمات را نبیند و بی خیال این همه توانایی شود . چه کسی است که ارزش ماه واره ی امید یا دستاوردهای هسته ای را نفهمد . ولی صدا وسیما کاری می کند که مردم فکر می کنند این برنامه ها همه اش تبلیغاتی است و دستاوردها این قدر اهمیت ندارند.

افراط چیزی است که در همه جای صدا و سیما موج می زند . من هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم که چرا روی تصاویر گوجه فرنگی و سیب زمینی و آلو برقانی آهنگ های حماسی می گذارند و سعی در حماسه سازی دارند .

این کار باعث می شود بقیه ی کارهای تبلیغاتی برای دستاورده هم به چشم نیاید .

۵

...تو خود حدیث مفصل بخوان ...

همین!

باخت

بسم الله

قبل التحریر:این مطلب شنبه شب ، 23 خرداد نوشته شده بود و امشب دوشنبه ، 25 خرداد به نمایش گذاشته می شود . علتش را نمی دانید؟

1

در زندگی ام کم نباخته ام . نمونه اش که الان بدجور توی ذهنم هست مسابقات فوتبالی است که بازنده بوده ام .

این همه شکست به من یاد داده بعد از باخت دو راه دارم :

یکی این که باختنم را نپذیرم و با لج بازی بی جا بخواهم بازی را به هم بزنم و دیگری این که با یک لب خند ، پیروزی را  به حریف تبریک بگویم .

امروز رسما اعلام می کنم در این بازی سیاسی شکست خوردم . و این را امروز به رفقای حامی رییس جدید تبریک گفتم . در حالی که از درون داشتم منفجر می شدم ، خرمایی که برای شوخی، حامد تهیه کرده بود را برداتشم و خوردم . بماند که کمی شهد رویش بود که چندش کردم .

الان که باخت را – حتا اگر با ناداوری  باشد - ، پذیرفته ام ، احساس به تری دارم .

2

امروز روز سختی بود . از همه طیف آدم ، حرف شنیدم و از همه اش عذاب کشیدم .

گفتند توی خیابان ریشو ها را می زنند . دستی به ریشم کشیدم و خندیدم – البته مصنوعی - . گفتند صد در صد تقلب شده . نگاهی به عکس امام کردم و خندیدم (میزان ، رای ملت است.) – البته مصنوعی- . به ره بری بی حرمتی شد . بغض کردم – خیلی طبیعی – و...

3

همه قاطی کرده اند . به جز خودم . آیدین که دارد به در و دیوار می زند . اصلا نمی تواند بفهمد چه شده ؟ می خندم – البته مصنوعی ! خودم هم نمی فهمم چی شده؟- 

چند نفری هستند که می گویند اگر با آهن داغ کتک بخورند ، دیگر رای نمی دهند . می خندم .- نمی دانم قرار است رای بدهم یا نه ؟!!نمی دانم قرار است در مقابل حرف های امام که شب انتخابات  از تلویزیون پخش می کنند ، تاب بیاورم یا نه ؟-

چند نفری هم هستند که ...

4

نمی دانم چه شد که حرف های مادرم به این جایش رسید:

هیچ وقت باور نمی کنم علی رضای قد بلند همان 7 دانه استخوانی باشد که برای مان آوردند . – یاد استخوان های علی رضا می افتم و راستش کمی چندش می کنم .- همیشه منتظر هستم که عمو زنگ بزند و بگوید بیایید . بیایید که علی رضایم ، هم بازی کل بچگی هایت برگشته ...

اصلا نمی دانم من چرا این ها را نوشتم .

5

شاید این 4 سال در تاریخ چند هزار ساله ی ایران کاملا بی اثر باشد . شاید گم شود . شاید از یادها برود .

اما در عمر 60-70 ساله ی ما ، 4 سال کم نیست . می شود یکی از 12- 13 بخش زندگی مان . این است که شاید کمی بد باشد .

6

الخیر فی ماوقع ...

ترجیح می دهم حالا حالا ها توی سیاست وارد نشوم تا از خیلی چیزها ، خیلی حرف ها ، خیلی کارها و خیلی آدم ها ،زده نشوم.

همین!

 

بسم الله

قبل النشر: خرده نگیرید که بچه ای که کم تر از یک  ماه تا کنکور دارد را چه به این خزعبلات و بل مزخرفات و نگویید که پرش افکار دارد و نگویید که قبل التقریر غلط است و نگویید جامعه شناسی و نگاه کلان به مسائل خرد و نگاه خرد به مسائل کلان کار تو یک الف بچه نیست و نگویید که که تو برو به فکر آمار کتاب خوانی ات باش و نگویید که جامعه شناسی کار آدمی است که اقلا چهار تا کتاب جامعه شناسی خوانده باشد و نگویید ...

این ها صرفا مثال هایی است  برای قسمت هایی از نشت نشای استاد امیرخانی دامت کراماته ...

***

1-      نام زد انتخاباتی فکر می کند اگر بیاید و خدمات قبلی ها را ضایع کند و سیاه نمایی کند مردم به خودش خوش بین می شوند . البته در نگاه خرد این فکر درستی است ولی در نگاه کلان اساسا ایراد دارد . چرا که مردم فکر می کنند در تمام این سی سال چه قدر مغبون بوده اند که هی به این و آن رای می داده اند . و این برای مجموعه ی نظام و مملکت ایراد است . این ، ایجاد یک جور بی اعتمادی است که بگوییم مثلا قبل از این دولت ثیت اختراع a  بوده و از زمان این دولت شده است a25 . خب مردم تصور می کنند که قبلا هیچ اتفاقی در این جمهوری اسلامی نیفتاده است و اگر این دولت نبود هیچ چیز اختراع نمی شد .

از طرف دیگر یکی نیست که بگوید آقای عزیز شما که می دانستی این قدر مملکت عیب و ایراد داشته چرا در بدنه ی این دولت های ناتوان و حتا به قول خودت فاسد همه کار کرده ای ! از فرمان داری یک شهر چهار پنج هزار نفری تا شهرداری یک شهر ده دوازده میلیونی. به نظرم این نگاه خرد است به تخریباتی که علیه 26 سال گذشته انجام می شود.

2-      نام زد انتخاباتی می گوید در سال 84 تورم 10 درصد بوده و امروز شده است 25 درصد . پس عمل کرد این دولت ضعیف بوده است . نگاه خرد همین را می گوید ولی نگاه کلان می گوید پدر جان اگر تورم دو ونیم برابر شده است حتما بی کاری کم شده است . چرا ؟ چون بی کاری و تورم دو شاخص وابسته معکوس اند . یعنی این بالا می رود وآن پایین می آید . این بی انصافی است و خوش بینانه بگوییم ،بی خردی .

3-      من و امثالم که ته ریش توی صورتمان نشسته است و خوب سینه می زنیم و پیرهن مشکی یقه آخوندی عضو لاینفک محرم و صفر ها و فاطمیه هامان  است ، فکر می کنیم اگر یک هم فکرمان رای نیاورد خیلی بد می شود و به احتمال خیلی قوی قرآن خدا غلط می شود و غصه می خوریم که حالا که هم فکرمان نشد ما باید کجا روضه بگیریم . والبته نگاه مان اگر این باشد خرد است . به یک مسئله ی کلان دیگر. نگاه کلان چه می گوید ؟ می گوید با وضعیت فعلی و نارضایتی عمومی ، اتفاقا اگر هم فکرمان نباشد خیلی هم به تر است . چرا ؟ چون اگر دوباره این هم فکرمان روی کار باشد و این  مشکلات و این نارضایتی ، دیگر مردم برای من و هم فکران مان تره هم خرد نمی کنند . پس دو راه برای عبور از متعهد خالی هست : یکی متعهد متخصص و دیگری متخصص خالی . که طبعا متخصص متعهد هم از متخصص خالی به تر است و هم از متعهد خالی . که الحمدلله متعهد متخصص نیز امروز در دست رس است .

بعد النشر: خودم که یک بار دیگر متن را می خوانم می بینم از یک کلمه مفرطا و البته به تغییر در خوانش استفاده کرده ام که پساپس عذر می خواهم از این یک خرده نگاه خرد به یک متن خردمندانه! (این هم طنز کار...خوب بید؟)

همین!

 

تفاوت ها

بسم الله

قبل التقریر: متنی که می خوانید گمانم یک هفته ای هست که تحریر شده و فرصتی برای تقریرش نبوده و امروز بین آزمون جامعِ سنجش و امتحانِ ترمِ فیزیکِ پیشِ 2 فرصتی برای تقریر پیدا شده .

 

به گمانم ما یک نسل بینابینی هستیم .- توضیح: خیلی سخت شد : منظور، "بین +ا+ بین+ ی" است – . بین نسل سوم و چهارم گیر کرده ایم . بین نسلی که کودکی اش جنگ بوده و نسلی که کودکی اش گفت و گوی  تمدن ها بوده است افتاده ایم و طبیعی است که در این برزخ عده ای این وری می شودند و عده ای آن طرفی – ما هم کودکی مان سازندگی بوده !-  . که به نظرم این مشکل خیلی بزرگی است . فکر کن که تو با یک هم درس ات ، حداقل اشتراکات را داری و حاصل این چندگانگی و عدم اشتراک و بی تفاهمی می شود همین گم گشتگی . مثال می زنم : در دبیرستان تقریبا نخبه پذیر- و نه نخبه پرور- خودمان ، پیش دانش گاهی های 2 سال پیش با پیش دانش گاهی های 2 سال دیگر زمین تا آسمان متفاوتند و بروز این اختلاف ، نیاز مند یک دوره ی گذار است . که دوره ی گذارش می شویم ما ! که مثلا یکی به پیش دانش گاهی های 2 سال پیش مایل است و میل دیگری به پیش دانش گاهی های 2 سال دیگر است .

این خواست جامعه است و تفکیک هایش . مثال می زنم : قبل از این دولت در سطوح اول مدیریتی سال ها بود که هیچ مدیر کم سن تر از 40 سال دیده نشد و این معنی اش این است  که توانایی و جربزه ی آدم ها از 40 سالگی شکل می گیرد و آدم های زیر 40 سال اصولا آدم های بی عرضه ای هستند .- گر چه انتخاب برخی مدیران جوان در همین دولت هم بر این فکر صحه گذاشت .-

این جور تفکیک ها ضرر دارد . مثال می زنم : در نسل های اول و دوم انقلاب ، اشتراکات زیاد بود که یکی انقلاب کرد و نسل بعدی انقلاب را نگه داشت  - با جنگ - . یعنی اگر فاصله ی بین نسل های اول و دوم انقلاب ۱ پیکو متر بوده ، این فاصله برای نسل های دوم و سوم رسیده به 1 دسی متر و برای نسل سوم و چهارم شده 1 کیلو متر .

خطرش این است که یک نسل چهارمی با یک نسل اولی بیش از 1 کیلومتر فاصله دارند . بچه گانه است اگر فکر کنیم با سخن رانی ها و تبلیغات فرمایشی ، می شود این 1 کیلومتر را کرد 1 متر ! و این برای همه ی مجموعه ی کشور و انقلاب مضر است . چرا؟ پیداست.

چون این فاصله شاید بین نسل 4 و 5 بشود 1 ترامتر که دیگر نسل پنجمی خودش را مال این انقلاب نمی داند . آرمانش عوض می شود ولی چون سوسیس زیادی خورده و آهنگ زیاد گوش کرده ، عزمش تقلیل یافته ، ابراز نمی کند و همیشه ناراضی است و احتمالا به 50-60 سال پیش پدرانش فحش می شود و این یعنی بر باد رفتن این همه زحمت و هزینه .

البته این جدایی ها همه جا پیداست . مثلا چند شب پیش بنا بود با آیدین و طاها- برادر 10 ساله ام – بعد از تئاتر برویم چیزی بخوریم . طبعا من و آیدین نظرمان می شود آش نیکوصفت کنج میدان انقلاب و طاها سلیقه اش می رود روی ICE PACK  و ذرت مکزیکی . ولین یعنی دور شدن از خود ، از اصل .  این خطرناک است .

بگذریم . به نظرت وظیفه ی من و تویی  که مال این نسل 5/3 هستیم چیست ؟ این است که این 1 کیلومتر را بکنیم 999/999 متر که باز خیلی به تر است از همان 1 کیلومتر . چون این ۱ میلی متر ، می شود آرمانی تر شدن نسل پنجمی که می شود بچه ی من!

همین!

بی چاره

بسم الله

این روزها فکری صدام هستم . بله . همان صدام معروف . همان که رییس جمهور سالیان دراز عراق بود . همان که با صورت افتر شیو کرده در رفت و با ریش توپی اعدام شد . همان که هم پالکی ها از ترس خوردن زیرآب ، کله اش را زیر آب کردند . همان که کویت را 24 ساعته گرفت . همان که ...

می گویند خدا از حق خودش می گذرد ولی از حق مردم نمی گذرد . اگر راست بگویند صدام بی چاره است .

همین هفته تشییع جنازه ی یک جان باز شیمیایی از کنار خانه مان بود . همین ساختمان بغلی ما زندگی می کرد . پسر کوچکش از من چند سالی کوچک تر است . خودش هم سنی نداشت . 8-47 سالش بود . مادرم می گفت این جان باز آن قدری حالش بد بود که زنش حتا خانه ما هم نمی توانسته بیاید روضه .

در بین دوستان پدرم هم کم نیستند کسانی که در جنگ شیمیایی شده اند و الان دارند زجر خردل را می کشند .

این جان باز شیمیایی که سال ها درد کشید و سینه اش سوخت  به گردن صدام حق دارد ، زنش که به خاطر شوهر در تمام این سال ها نتوانست حتا یک روضه ی نیم ساعته  بیاید  به گردن صدام حق دارد ، پسرش که  حسرت یک دست گل کوچک را دارد یا حتا نتوانست ده قدم با پدرش بدون سرفه قدم بزند گردن صدام حق دارد ...

می گویند خدا از حق خودش می گذرد ولی از حق مردم نمی گذرد . اگر راست بگویند صدام بی چاره است .

 

سرنوشت

بسم الله

باد سردي مي آمد . گوش هايش يخ كرده بود و دست هايش كار نمي كرد . از پريشب كه خانه شان را خراب كرده بودند نه پدرش را ديده بود و نه مادرش را . خيلي گرسنه اش بود . توي اين دو سه روز تنها چيزي كه خورده بود يك تكه نان كپك زده بود كه از زير آوار آشپزخانه شان پيدا كرده بود  .

روز اول آن قدر گريه كرده بود كه از حال رفته بود اما حالا از گريه كردن هم خسته شده بود.

6 ساله بود و خيلي چيزها مي دانست . مي دانست كه كشورش فلسطين است و بيش تر از شصت سال است كه اسير است . جنجال ها و كشمكش هاي زيادي هم ديده بود . اما حالا فرق داشت . خانه اش خراب شده بود و مادر و پدرش ...

 

***

او خيلي كوچك است . كوچك تر از آن كه بفهمد چه اتفاقاتي در اطرافش مي افتد . نمي فهمد كه اسرائيلي ها براي تخقق سرزمين آرماگدون شان حاضرند هر كاري بكنند حتا كشتن خو او. نمي داند كريسمس چيست و چرا اسرائيلي ها بايد توي اين روزها خانه هاي شان را خراب كنند.

نمي فهمد چرا "محمدرضا مهاجر"ها مي گويند حق شان است هر چه بر سرشان مي آيد و استناد مي كنند به آيه ي 11 سوره ي رعد* كه " خدا سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهد مگر آن كه خود آن قوم بخواهد " و مقايسه مي كنند فلسطين را با لبنان و جاهاي ديگر. نمي فهمد...

***

باد سردي مي آمد . گوش هايش يخ كرده بود و دست هايش كار نمي كرد . از پريشب كه خانه شان را خراب كرده بودند نه پدرش را ديده بود و نه مادرش را . خيلي گرسنه اش بود . توي اين دو سه روز تنها چيزي كه خورده بود يك تكه نان كپك زده بود كه از زير آوار آشپزخانه شان پيدا كرده بود  .

 

 

* با تشكر از گروه فرهنگي . اهلش بفهمند.

بهاییت،نوآوری غیر منطقی

بسم الله

* این مطلب به درخواست یکی از دوستان علیه بهائیت نوشته شده است.للحق

بنده اساسا موافق هر گونه نوآوری هستم. به شرط ماندگاری . یعنی به نظر من نوآوری اگر ماندگار باشد فناوری است . برای این که خیلی هم مهندسی نشود این طور می گویم . نوآوری اگر موج نباشد ماندگار می شود و از حال مد خارج.

مثلا این شلوارهای بگی که چند سال پیش رسم شده بود و ملت می پوشیدند یادتان هست؟ خب در مدل خودش نوآوری بود چون یک چیزهایی بود بین شلوار کردی و شلوار کتان . اما حالا در قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شود.یا نمونه ی دیگرش این موسیقی رپ.یک زمانی هر جا می رفتیم می دیدیم یکی دارد آهنگ می خواند.یک جوری که انگاری آمونیاک بو کرده است.اما الان می بینیم این تب بزرگ فروکش کرده و آن طور خبری از موسیقی رپ نیست.

اما نوآوری هایی هم داشته ایم که ماندگار شده اند. یعنی تعداد این جور نوآوری ها اصلا به نسبت خیلی بزرگ تری بیش تر از نوآوری های رفتنی هم هست. به تمام عادات زندگی فکر کنید. خب این ها هم بالاخره یک روز نوآوری بوده اند.نه؟ یا سبک های شعری گونه گون . یا انواع موسیقی یا سبک های ادبی و ژانرهای سینمایی و...

البته بعضی نواوری ها اصالتا در ساختارها تغییر ایجاد می کنند . مثلا سبک نیمایی را در نظر بگیرید . به ماندگاری اش هم دقت کنید. به شعرهای خوبی هم که در این قالب سروده شده هم دقت کنید.اما حقا سخت ساختارها را به هم ریخت . مثلا ابیات را کوتاه و بلند کرد ، آهنگ ها را عوض کرد ، جای قافیه ها را هم تغییر داد.

ماندگاری یک نوآوری هم دلایل زیادی دارد. از منطقی بودنش گرفته تا محبوب بودنش .

در دین اسلام ، از همان ابتدا فرقه * های زیادی ایجاد شدند که بعضی تا حالا هم مانده اند. دلایلش هم واضح است.این فرقه ها اولا محبوب بودند . یعنی سرانی که داشتند آدم های درست و با نقوا و مردمی بودند که به اصول اولیه ی اسلامی پای بند بودند . شاید هم گم راهی در فرقه شان رواج یافته اما این تقصیر سران بزرگوار این فرق نیست.نمونه های روشنی هم دارد.محمد بن حنبل یا شافعی که حقا آدم های پرهیزکار و باتقوایی بودند تا جایی که برخی از مورخان شیعه هم معتقدند شافعی شهید راه ولایت شد. گر چه گم راهی و اشتباهات در نظرات این روحانیون نیز به وضوح دیده می شود. ثانیا منطقی بودند . یعنی اصولی که سران این فرق تعریف کردند با اصول عقل و نقل معارض نبودند.نمونه ی کاملش تشیع خودمان.حرفی که مولا امیرالمومنین می زند همانی است که پیام بر می زند و هیچ جایش هم معارض عقل نیست.

ثالثا ثبات در سرانش وجود داشت . مثلا مولا اگر در جوانی جوری بود و در پیری جور دیگر – العیاذ بالله – دیگر کسی به ایدئولوژی او اعتمادی نمی کرد. این اصل در فرق سنی نیز دیده می شود.

اما فرقه های دیگری نیز بودند وهستند که دقیقا به خاطر نداشتن دلایل بالا یا از بین رفته اند و یا بسیار کم رنگ شده اند . مثلا یزیدیه . این فرقه آن قدر با عقل و اصول ابتدایی اسلام معارض بود که اصالتا از دایره ی اسلام بیرون زده بود. (OH>r)یا خیلی فرق دیگر .

بهاییت هم یکی از این فرق بود که دقیقا دلایل بالا را نداشت .

ره برش اصلا ثبات نداشت . این بی ثباتی در ایدئولوژی هایشان هم کاملا دیده می شود . روزی ادعای نیابت امام زمان را کرد و روز دیگر ادعای امام زمانی و روز بعدش گفت من پیام برم. خوب شد امیرکبیر رضی الله عنه او را کشت و گرنه کم کم می گفت من بابای خدایم.

اصول منطقی ای هم نداشت و ندارد . اصلا بعضی جاها ناقض عقل است و یک جاهایی هم سنت پیام بر را نقض می کند.

ره بران درست حسابی ی هم که ندارد . آدمی که می رود داخل حمام از بدنش به صورت کاملا لخت عکس می گیرد و بین هوادارانش پخش می کند ، آدم حسابی است؟

این ها دقیقا دلایلی هستند که امروز بهاییت جز کسانی که از بهایی بودن سود می برند و کسانی که به صورت ارثی بهایی شده اند و هیچ وقت به مسخرگی دین شان فکر نکرده اند ، طرف داری ندارد.

همین!

*لازم است بگویم من یک تحقیق ۸۰ صفحه ای درباره ی فرق اسلامی برای دکتر صبوری کرده ام.