يسم الله

- قبل التحرير : اول مي گويم كه بعدا مشكلي پيش نيايد. اين پست اصالتا نه به من ربطي دارد و نه به شماي خواننده . پس لطفا به من چه و به تو چه را در نظرات تعطيل كنيد و سعي كنيد بنده را از زندگي ساقط نفرماييد . اين نوشتار براي دو نفر است . فقط براي آن دو نفر . حتا اگر نخوانندش . پس براي بابك معصومي و علي كريمي ...

***

خيلي وقت نمي گذرد كه من عشق فوتسال بودم. اصلا حاضر بودم اسمم جزو رزروي ها يا تداركات تيممان باشد ولي من در مسابقات رده ي سني خودمان باشم حتا اگر بازي نكنم. بماند كه از قضاي روزگار يكي دو هفته قبل از شروع مسابقات منطقه مان ، من كه نيمكت گرم كن بودم به شكل خارق العاده اي به توي زمين راه يافتم و اتفاقا نزديك بود آقاي گل شوم (باز هم بگوييد حرف آن فيلسوف كه مي گفت زندگي همه اش اتفاق است ، غلط است ). خلاصه همين علاقه به فوتبال سالني من را به ديدن بازي هاي ليگ _با آن همه جنگ و دعواي قبل و بعد از بازي_ كشاند. يادم هست در يكي از تيم ها يك بازيكن بود كه من خيلي با بازيش حال مي كردم . دريبل هاي ريز توي عمقش و...

يادم هست كه مي گفتند او در تيم ملي هم بوده و قهرماني آسيا را هم دارد و حتا كاپيتان تيم ملي هم بوده است . بابك معصومي را آن جا شناختم .

***

خيلي بچه بودم . شايد 7-8 ساله . خب عشق تيم سرخ توي رگ هر انساني هست حالا بعضي ها كثيفش مي كنند و بعضي ها هم نه . عشق پرسپوليس _ به قول آقاي علي آبادي ، با آن دلايل محكمش پيروزي_ هم توي رگ من بود و من خدا را شكر آن را با رنگ هايي مثل آبي و ساه و اين ها نيالودم . يك بازيكني توي پرسپوليس بود كه اصلا فوتساليست بود و يكي از اطرافيان سلطان او را به تيم آورده بود. اصلا تابلو بود فوتساليست است . از  دريبل هايش و پاس هايش مي شد فهميد و از زيركي اش. علي كريمي را از آن زمان شناختم .

***

بعد از چسبيدن به زندگي (!) و رها شدن از فوتسال ديگر بابك معصومي را نديدم .

***

اما علي كريمي روز به روز بيش تر گل مي كرد . به الاهلي رفت و به ترين بازيكن آسيا شد . در تمام اين مدت نه من كه همه به علي كريمي به ديده ي يك بي احساس تنبل ياغي مي نگريستند. البته حرفي درش نيست كه كريمي ياغي بود . هم در پرسپوليس و هم در تيم ملي . از همان اوايل هم به علي دايي تيكه مي انداخت كه " بله من هم اگر جلوي مالديو و گوام و اين ها بازي مي كردم آقاي گل جهان مي شدم " كه البته حرفش آن قدري مضحك بود كه بعدا خودش بزند زيرش . بعد تر به بايرن رفت و آن جا مزه ي ذخيره شدن را هم چشيد و فهميد كه تنبل تر از آني است كه بخواهد آن جا ها بازي كند . به همين خاطر هم بود كه ديگر خودش را ضايع نكرد و فوري برگشت پيش همان شيخ ها كه هر چه قدر بخواهي پول به ات مي دهند تا برايشان دريبل بزني . علي كريمي همچنان ياغي ، بي احساس و تنبل  بود و اين را حالا همه باور داشتند .

***

بابك معصومي سرطان گرفت ! سرطان خون و اين در حالي بود كه تا همين فصل پيش بازي مي كرد. همين موقع ها بود كه ياغي بزرگ بازهم ياغي گري كرد و اين بار ديگر كسي به دلش راه نيامد چون كريمي ، كريمي سابق نبود . از به ترين بازيكن آسيا تبديل شده بود به يك بازيكن كه در يك تيم متوسط قطري _كه خودش يك كشور متوسط آسيايي است _ تبديل شده بود كه يكي در ميان ، نيمكت نشين بود . البته از نبودش طوري هم نشد و بعد از يكي دو بازي جا براي كساني باز شد كه قبلش زير سايه كريمي محو شده بودند . آدم هايي مثل شجاعي و رضايي .

علي كريمي زماني كه كرج بوده و فوتسال بازي مي كرده رفيق و بچه محل بابك معصومي بوده . حالا يكي در اوج شهرت است و ثروت و ديگر روي تخت بيمارستان براي رسيدن پول كه شيمي درماني اش را شزوع كند . همان بي احساس صورت سنگي نشان داد آن طورها هم كه ما فكر مي كنيم نيست . علي كريمي خرج بيمارستان و دوا و درمان بابك معصومي را داد. كريمي ياغي بود ، تنبل بود ،‌ اما بي احساس نه!

***

حالا اين در حالي بود كه مسئولان ورزش كشور و باشگاه هاي سابق معصومي كارهاي مهم تري دارند . مثلا آقاي علي آبادي _ كه احتمالا به خاطر هيكل ورزشي اش رييس ورزش شده_ دارد همه جا مي نشيند و مي گويد كاشاني خودش استعفا داده و من نگفتم . (توجه داشته باشيد دروغ حناق نيست ) . كفاشيان هم كه به اش چشم اميد بود فعلا فكر گذاشتن اين و برداشتن آن است .

...و بابك معصومي توي بيمارستان...

كاپيتان تيم ملي فوتسال ، قهرمان آسيا ، سهمش از همه ي خبر ها كه به جنگ و دعواي رؤسا مي پردازد ، در روزنامه ها شده سه خط . باز هم دم اين روزنامه ها گرم.

فعلا همين !