بسم الله

این روزها فکری صدام هستم . بله . همان صدام معروف . همان که رییس جمهور سالیان دراز عراق بود . همان که با صورت افتر شیو کرده در رفت و با ریش توپی اعدام شد . همان که هم پالکی ها از ترس خوردن زیرآب ، کله اش را زیر آب کردند . همان که کویت را 24 ساعته گرفت . همان که ...

می گویند خدا از حق خودش می گذرد ولی از حق مردم نمی گذرد . اگر راست بگویند صدام بی چاره است .

همین هفته تشییع جنازه ی یک جان باز شیمیایی از کنار خانه مان بود . همین ساختمان بغلی ما زندگی می کرد . پسر کوچکش از من چند سالی کوچک تر است . خودش هم سنی نداشت . 8-47 سالش بود . مادرم می گفت این جان باز آن قدری حالش بد بود که زنش حتا خانه ما هم نمی توانسته بیاید روضه .

در بین دوستان پدرم هم کم نیستند کسانی که در جنگ شیمیایی شده اند و الان دارند زجر خردل را می کشند .

این جان باز شیمیایی که سال ها درد کشید و سینه اش سوخت  به گردن صدام حق دارد ، زنش که به خاطر شوهر در تمام این سال ها نتوانست حتا یک روضه ی نیم ساعته  بیاید  به گردن صدام حق دارد ، پسرش که  حسرت یک دست گل کوچک را دارد یا حتا نتوانست ده قدم با پدرش بدون سرفه قدم بزند گردن صدام حق دارد ...

می گویند خدا از حق خودش می گذرد ولی از حق مردم نمی گذرد . اگر راست بگویند صدام بی چاره است .