اصغر فرهادی...

بسم الله

امروز صبح فهمیدم اصغر فرهادی برای فیلم"جدایی نادر و سیمین" جایزه ی به ترین فیلم خارجی "گلدن گلوب" را دریافت کرده است.

از فرهادی به خاطر نگاه ش به مسائل زندگی اصلا خوش م نمی آید. به هیچ وجه. حتا سر سوزنی.

به ویژه پس از مقایسه ی نا جوان مردانه اش با امثال حاتمی کیا و میرکریمی توسط بعضی دوستان.

اما نکته ای که امروز باید گفت این است که اگر فرهادی را بخواهیم ،می توانیم به راحتی نگه ش داریم.

او امروز بی نهایت استعداد رفتن و خارجی شدن و ضد دین و حکومت شدن را دارد، حواس مان را خوب جمع کنیم تا از نشت کسی چون فرهادی جلوگیری کنیم.

یک کمدی عاشقانه...

بسم الله

خدا حفظش کند کسی را که همین چند شب پیش این فکر بازماندگان پس از مرگ را توی سرمان انداخت. عجب خوش فکر است این پسر.

***

چشم هایم را می بندم و نبودنم را تصویر می کنم. فکرتان را جاهای خطرناک قضیه نبرید. خیال، بناست در این دنیا بماند.

بیایید از اولش شروع کنیم. صبح یک روز پاییزی که اتفاقا طلوع خورشیدش هم دیر است، پدر ماننده ی هر روز عزم بیدار کردن م را برای فریضه ی نماز صبح دارد. بماند که بارها از نظر فقهی ثابت شان کرده ام که نه ایشان مامورند و نه بنده مکلف که در حالی که خواب هستم و مدهوش محسوب می شوم نماز صبح بخوانم. تکان می دهد، می رود و می آید و صدا می زند و می بیند خبری نیست. می گذارد به حساب خستگی شبانه ی پسر و می رود پای کامپیوترش و بعد چندی باز می گردد که ای فلان فلان شده، نماز کمرت را بزند لااقل برای دانش گاه رفتن برخیز. پدر مصمم است که بیدارم کند ولی هیهات که این خواب از آن خواب ها نیست و بیدار شدنی هم در کار نیست. ای مظلوم پدرم! که نه بودن م خیری برای ش داشت و نه رفتن م. نمی دانم از کجا ولی شستش خبردار می شود که چیزی در میان است. متحیر می شود که چه طور به دیگران داستان را بگوید. شانس ش این است که برادر کوچک به مدرسه رفته است و مانده است مادری که مقابل تلویزیون مثل همیشه مطالعه می کند.

پدر کنار تخت و جنازه نشسته است و ساکت است. آن قدر بهت زده است که فرصتی برای اشک ریختن هم نیافته است. ای مظلوم پدرم! که نه بودن م خیری برای ش داشت و نه رفتن م.

مادر، پدر را صدا می زند و تکرار می کند. چون پاسخ نمی شنود بر می خیزد و به سمت اتاق پسر می آید و پدر مبهوت را در کنار جنازه ی پسر می بیند. مادر هنوز ولی نمی داند که ماجرا چیست و در به چه پاشنه؟

پدر را از نزدیک صدا می زند طوری که مشخص است پدر می شنود. اما پدر نمی شنود، پدر نمی فهمد چه شده است! ای مظلوم پدرم! که نه بودن م خیری برای ش داشت و نه رفتن م. مادر می فهمد خطری در زده است و طبیعتا قبل از پسر نگران پدر می شود. چه این که خطر برای میان سال 50 ساله بیش از جوان 22 ساله است. اما لعنت بر این دنیا که جوان و میان سال سرش نمی شود.

مادر را می گفتم. مادر از همه جا بی خبر کنار پدر می نشیند و به معاینه ی اجمالی ش می پردازد. ظاهرا سالم است و مثل قبل؛ که مضطربا می گوید " محمدجواد" خوبی؟

پدر به انگشت نعش مرا به مادر نشان می دهد. ای مظلوم پدرم! که نه بودن م خیری برای ش داشت و نه رفتن م. در ذهن هر دو خیال ها و آرزوهایی که خصوصا این چند وقت اخیر برای دامادی پسرشان در سر داشتند به سرعت مرور می شود. جیغ مادر، اشک پدر را در می آورد و تازه می فهمند چه شده است.

ساعتی به گریه و زاری می گذرد. ولی تا قیامت که نمی شود همین طوری ماند. زنگ می زنند منزل خواهر. احتمالا پدر این کار را می کند و به خواهر بریده بریده و بی سر و ته می فهماند چه شده است؟

خواهر حیران می شود. فکر می کند برای برادرش اتفاقی افتاده است. مثلا تصادف یا سقوط یا هر چیز دیگری. ولی مرگ را هرگز. با این حال سراسیمه می شود و بی آن که به سر و وضع خود اهمیت بدهد با خودروی کوچکش خود را سریع به خانه ی پدری می رساند. بماند که میانه ی راه تصادف هایی می کند و چون مردم حال ش را می بینند بی خیال می شوند که برسد به خانه پدری.

خواهر درب خانه را باز می بیند و شتابان به آستانه ی اتاق که می رسد جنازه برادر را می بیند در کنار پدر و مادری نزار.

روی زانوان می افتد و شیون می کند. و بعد هم احتمالا آغوش مادر و پدر. ای مظلوم پدرم! که نه بودن م خیری برای ش داشت و نه رفتن م.

پدر، مرد است. سرد و گرم روزگار را به تر چشیده است و قوی تر است. جنگ دیده است و داغ بسیار. هنوز خیلی از داغ مادرش نگذشته است. زود مدیریت این بحران را به دست می گیرد. قوای ذهنی اش را نیک جمع می کند تا به این نتیجه می رسد که باید قبل از همه به آیدین زنگ بزند. آیدین با زنگ پدر از خواب می پرد و جریان را که می شنود، منگ می شود. گمان می کند بخشی از خوابش بوده. ولی این طور نیست. بعد از دقایقی که به خود می آید آرزو می کند ای کاش خواب بوده اما هیهات.

سریع خودش را به خانه می رساند. در راه سعی می کند با چند نفر تماس بگیرد که با هیچ کدام نمی تواند چرا که ساجد و علی خوابند و محسن گوشی را پاسخ نمی دهد و مصطفا مثل همیشه در دست رس نیست. نیک می داند که در این شرایط وجود محسن، دوست مداح مان، خیلی مفید است. تماس می گیرد و محسن را مطلع می کند. محسن هم به سرعت عزم خانه ی ما را می کند. آیدین به خانه که می رسد بهت زده می شود. کلا آدم اشک داری نیست و سعی می کند خوشی اش در کنار ناخوشی اش در دل ش باشد. دارد پیامکی می نویسد برای یکی از عزیزترین های م که "محمد مرد."

هر طور شده از آقا مهدی یک سیستم صوتی عاریه می کند برای پخش نوای قرآن. ای کاش محسن زودتر برسد و به آن ها بگوید که محمد مرحوم صوت مداحی را بیش تر می پسندید. ولی عرف این است.

کم کم ساجد و علی و آن یکی محسن هم خبردار می شوند و سر می رسند. در این مدت پدر با بعضی دوستان و آشنایان خانوادگی هم تماس گرفته و خبردارشان کرده است. ای مظلوم پدرم! که نه بودن م خیری برای ش داشت و نه رفتن م. علی که شمال درس می خواند و مصطفا که در جاده ی کرج مشغول است هم یکی دیرتر و دیگری زودتر خود را می رسانند.

احتمالا آیدین با دوست مان علی هم برای طراحی اعلامیه ی ترحیم صحبت کرده و علی هم به محمد نظری عزیز و عادل و مهدی خبر داده و همه سری به خانه ی دنیایی بنده زده اند.

آیدین آن وسط ها یادش به لپ تاپ من می افتاد و وصیت نامه ای که گوشه ای از این کامپیوتر جاسازی شده است. و هم چنین یادش می افتد به وصیت دفن در نجف در صورت امکان که در دل می گوید حالا که امکان ندارد.

و اما سکانس آخر این عاشقانه این جاست. جایی که برادر کوچک از مدرسه بازگشته و صدای قرآن را می شنود. بی خیال در اوهام این روزهای ش بالا می آید و به درب خانه که می رسد با آغوش مادر و خواهر و خاله و خاله های مادر و مادربزرگ و پدر رو به رو می شود که نالان اند و ضجه می زنند. شگفت زده می شود و بهت او را هم فرا می گیرد.

***

این ها را نه از بابت این نوشتم که خودم را لوس بکنم و بگویم اگر من بروم چنین و چنان می شود نه از این جهت که نشان بدهم چه قدر بودن م برای دور و بری های م مهم است. که نیک می دانم همه ی این رفتار ها از روی عادت است. عادت به بودن.

ولی باور کنید این گزارش یک صبح تا ظهر است. صبح تا ظهری که ممکن است به دیدن دو فیلم بگذرد یا به دو ملاقات کاری یا چند مکالمه ی تلفنی.

و این که همه، توجه بفرمایید همه. بله هر کسی در هر اداره و سازمان و نهاد و خانه ای بدانند که مردن برای آدم بدون ارزشی چون من نه آن قدر ها هراس ناک است و نه برای اطرافیان جان سوز. چه این که همه ی این شیون ها و مصائب که آوردم نهایتا دو ماه طول می کشد.

همین!

این پاییز...

بسم الله

بهار که بهار نباشد و تابستان هم تابستانی نکند، انتظاری نیست از پاییز که بزرگوارانه پاییزی کند.

سال که سال نباشد، این طور می شود.

همین!