بالای شهر، پایین شهر
چند روزی است که قالپاق جلو، سمت راننده شکسته است و به لطف یک بست کوچک نمی افتد.
البته در حین حرکت، لق لق می زند و میل افتادن دارد. همین میل به افتادن باعث می شود کسانی که از کنارم می گذرند حس کنند این قالپاق چموش واقعا قصد افتادن ندارد غافل از این که فیلم بازی می کند پدر سوخته. وبال خودم است با آن خارهای شکسته اش.
منزل ما بالای شهر هست ولی بالاشهر نیست. اما برای رد شدن از منزل و رسیدن به مرکز شهر باید از بالاشهر هم بگذرم.
نمی گویم نیست، که هست و انصافا شاید هم زیاد باشند آدم هایی در بالاشهر که سراسیمه با بوق های پشت سرهم گوش زد می کنند که "قالپاقت داره می افته" ولی به نسبت و درصد یقینا کم از 5 درصد ماشین های کناری هستند.
چند روز پیش در مرکز شهر و جنوب شهر بودم که نحوه ی برخورد مردم درباره یک قالپاق لق و آویزان برایم عجیب و جالب بود.
شاید اکثر مردم باز هم از کنار این قالپاق بی خیال می گذشتند اما جالب بود که عده ی زیادی هم دل می سوزاندند که نیافتد.
حتا موردی هم بود که پشت چراغ قرمز، بنده خدا خودش پیاده شد و آمد قالپاق را محکم کرد و فهمید خارش شکسته و مبحثی شد برای حرف زدن.
دلم می خواهد زودتر با همین قالپاق شکسته یک سفر هم بروم شهرستان تا ببینم مردم شهرستان های مختلف با این پدیده چه طور مواجه می شوند.
لازم به ذکر:
30 دی، تولد یکی از دو نفری است که بیش ترین نقش را در زندگی من البته تا الان داشته است. راستش این یکی از آن یکی نقش ش بیش تر هم بوده.
آن یکی 17 آبان است و این یکی 30 دی. خدا حفظ ش کند برای م و برای مائده اش.
شطحيه يعني سخناني كه در ظاهر خلاف شرع و خارج از محدوده ي باور هستند