بسم الله

یک زمانی، یک جایی شغلی فرهنگی داشتم در یک مجموعه فرهنگی مذهبی که کارمان پر کردن اوقات فراغت نوجوانان بود با روی کرد دینی! -این بماند که تشنه لب چون سخن از آب می کند؟!-

همان طور که احتمالا حدس می زنید این مجموعه مدیرانی داشت از همان جنس که می دانید. به همان شکل که دیده اید. آدم هایی ناتوان و نالایق که بعضی به خاطر رفاقت های قدیمی و بعضی به خاطر روابط نو در آن مجموعه مدیر شده بودند.

در سال نخست مدیریت را که دیدم پیش خودم گفتم این بنده خدا چه قدر بی عرضه است!

در سال بعدی مدیر عوض شد و اوضاع به تر که نشد هیچ، آن قدری افتضاح و بد شد که مجموعه تا آستانه ی تعطیلی نیز پیش رفت. در فاصله ی چند ماه بر داشتند آن بنده خدا را و نفری آمد که مثلا سوابق مدیریتی دولتی مثبتی داشت و او هم کاری نکرد که نکرد.

در سال بعدی مدیری آمد که از پیش می شناختم ش و می دانستم ایده های خوبی دارد و نیروهای توان مند زیادی را می شناسد و قبلا هم در مجموعه های خصوصی و دولتی فرهنگی کارآمدی ش را دیده بودم و ایمان داشتم که این یکی دیگر می تواند.

اما زهی خیال باطل که من داشتم! او هم نتوانست. هر چند اوضاع کمی به تر شد و دست کم می شود گفت بدتر نشد ولی هر جا خواست اصلاح کند گفتند نمی شود و....

خلاصه یک روز کلافه پیش ش رفتم و گفتم فلانی! تو می توانستی و این را می دانم. گذشته ات را دیده ام و معلوم است که توان مندی و لایق هستی. مشاوران نیکو و خوش فکری داری؛ چرا این طور شد؟

گفت این جا یک معاونت فرهنگی دارد که توسط رییس اداره کل استان نصب شده است. هر کار می کنم برش دارم نمی شود که نمی شود.

یک معاونت مالی و اداری دارد که آشنای شهردار است و شهردار توصیه اش کرده به همان رییس اداره کل و با این که می دانم فرد فاسدی است هر چه کردم عزل شود توسط نیروهای غیبی به کارش برمی گردد و گستاخ تر شده است.

به بودجه که می رسیم می گویند درآمدزایی کن، به درآمدزایی که می رسیم می گویند اجازه ش را نداری.

حرفش یک جمله بود که: مدیر اگر توان مند هم باشد، اگر در چارچوب غلطی که قبلا بنیان ش گذاشته شده قرار بگیرد و اختیار کامل نداشته باشد کاری از دست ش بر نمی آید.

اوضاع امروز کشور بی شباهت به آن مجموعه ی کوچک که مدت هاست از آن بی خبرم نیست.

خدا به خیر کند ان شاالله...


بعدالتحریر: از این ستون به آن ستون فرج است؟