بسم الله

اولین تجربه ام از هم نشینی و مراوده با یک افغانی مربوط می شود به دوم ابتدایی.

دوستی داشتم به نام "محمد نظری" - که بعدتر یک محمدنظری دیگری را هم شناختم که حقا هر دو را بسیار دوست می داشتم ـ که افغانی بود و پدرش بنا بود و با کل مردان خاندان مهاجرشان در ساختمان های نیمه کاره کار می کردند و آن ها را تکمیل می کردند.

"محمد" را می گفتم؛ دوست بسیار مودب و باشعوری بود و به همان عقل کودکی می فهیمدم که از سنش بسیار بزرگ تر است. باورش سخت است اگر بگویم که هم درس ها برای رفاقت با "محمد" سر و دست می شکستند.

تجربه ی بعدیم، مربوط می شود به سال ها بعد و هنگامی که خانه ای داشتیم مشرف به باغی بزرگ که در آن دو خانواده ی افغانی سرای دار بودند.

این سرای دارها و خانواده های شان را از دور می دیدیم و برای مان غریب حیرت آور بود این همه نظم و نظافت و البته هم دلی همه ی آن ها.

یکی از این خانواده ها یک پسر دو سه ساله داشتند و یک نوزاد که آن موقع نمی توانستیم بفهمیم پسر است یا دختر.

خانواده ی افغانی را می گفتم؛ نمی دانم باور می کنید یا نه ولی خیلی بعید بود عصر جمعه ای کنار پنجره ی مشرف به باغ می آمدیم و خانواده ی افغانی را در حال تفریح و بازی و گردش نمی دیدیم.

این دل بستگی دو خانواده برای همه ی ما عمیقا عجیب بود.

باز هم سال ها گذشت و در یکی از این دست گاه های دولتی که خودش را هم پدر فرهنگ کشور می داند و هم مادر آن - و از همین روست که گاهی می بینیم که با خودش معامله می کند و قرارداد می بندد و تفاهم نامه امضا می کند،باور کنید- مشغول کار شدم.

بنا بود برای رده سنی ۷ سال تا ۱۶ سال برنامه هایی تدارک ببینیم که اوقات فراغت شان را پر کنیم و قس علی هذا...

بماند که چه قدر غصه خوردم بابت این وقتی که این همه کودک و نوجوان زیر دست ما هدر دادند و این که ما چه طور اوقات فراغت این بندگان خدا را- که سال اول ۲۰۰ نفر و سال دوم ۳۰۰ نفر بودند- به فضاحت کشیدیم. خدا ما را ببخشاید.

چند شاگرد دختر و پسر افغان داشتم که نفهمیده برایم جالب شده بود بفهمم این ها کجا زندگی می کنند؛ با زیر و رو کردن مدارک شان فهمیدم که بله... این چند نفر همان هم سایه های شریف افغانی مان بودند.

آن قدر خاطره از این شاگردان افغانم دارم که تعریف کردن این بزرگ منشی این کودکان که بزرگ ترین آن ها به اول دبیرستان می رسید در حوصله ی این جا نیست.

بر این خاطرات و تجربه ها بیافزایید دیدن یک افغانی سنی در حرم شاه خراسان که دست بسته نماز می خواند و بعد از نماز آن قدر مجذوب خورشید طوس شده بود که از این حال او هنوز هم در حیرتم!

الغرض، بعد از اولین روزی که "جانستان کابلستان"ِ "رضا امیرخانی" در نمایش گاه کتاب عرضه شد، آن را خریدم و ماننده ی تمام کارهای قبلی، لاجرعه خواندم.

این شاید اولین کتاب رضا امیرخانیِ ارج مند بود که تمام روایاتش برای م آشنا بود. آن قدر آشنا که خدای را گواه می گیرم گاهی حس می کردم شاید من هم، هم سفر آقای امیرخانی بودم.

یکی از همین روزهای پیش،سر ساختمان، زمانی که داشتم برای استراحت به نمازخانه ی ایست گاه مترویی که همان حوالیِ پروژه است می رفتم، "سلام" دستم را گرفت و اصرار که "مهندس! ناهار را مهمان مایی، به مرتضا علی که نمی ذارم بری"!

آن جا بود که بعد از این همه تجربه، این جمله ی امیرخانیِ بزرگ را فهم کردم:

"جوان مرد مردمانی هستند مردم این دیار!"