تبليغاتX
اين شطحيات ماست

بسم الله

قبل التحریر:

1

اگر حقیر چند وقتی نمی نویسم یا جایی خودم را نشان نمی دهم نشانه ی مرگ یا بیماری یا مشغله ی بیش از حد نیست.

بل که حرفی برای گفتن نیست. و چه قدر بد است آدمی که حرف برای گفتن ندارد و حرف هم می زند.

حرف ها را می زنند و چیزی نیست که ناگفته بماند و در این بلبشو فقط می شنوم. این از نگرانی برخی دوستان که ان شا الله رفع شود.

2

بر خلاف میل خود و موافق میل بعضی عزیزان ناچار،قلم وبلاگ را عوض می کنم.

 

 

***

متولد 17 آبان است. 17 آبان 69 در سبزوار . یعنی 17 آبان 88 می شود 19 ساله.

از حدود 4 سال پیش می شناسمش و حدود 3 سال است صمیمی ترین دوستان هم هستیم.

***

بازی گر است. یک مقام استانی تئاتر هم دارد و چند نمایش کار کرده است. استادی هم دارد که علاقه ی زیادی به اش دارد به اسم امیر کربلایی زاده که حقا هم آدم جالبی است . از قلم هم نیافتد که به برکت تئاتری بودنش من هم چندین تئاتر دیده ام.

***

یک فیلم باز نسبتا حرفه ای است .همه ی فیلم های سینمای ایران را _تقریبا_ دیده است و فیلم های خوب خارجی را هم .

یکی از عجایب رفاقت ما اشتراک نظر درباره ی فیلم های برگزیده ی ایرانی است .

***

فوتبالش خوب است، البته  نه آن قدرها که فکر می کند .

علی کریمی را به ترین بازی کن تاریخ فوتبال جهان می داند و قائل به آن است که هیچ خدشه ای به ش وارد نیست .

گر چه احتمال می دهم به خاطر عدم شدید!علاقه ی حقیر به  علی کریمی ، به او علاقه مند شده است.

***

به ادبیات علاقه مند است و رضا امیرخانی هم جزو معدود اشتراکات ماست. تمام آثار حقیر هم به نظرش می رسد.

***

رک گو است.  به گمانم هم نمی رسد که با کسی رودربایستی داشته باشد. همیشه و جلوی هر کسی حرفش را می زند. مثال می زنم: باری سخن ران هیئت خانه ی ما داشت می گفت که اهل بیت حتما خیلی دوستتان دارند که حالا این جایید و شما آن قدر خوبید که بین عروسی برادرتان و هیئت ، هیئت را انتخاب می کنید. که  گفت نه حاج آقا ! حداقل کسانی که این جا هستند همگی عروسی برادرشان را ارجح می دانند . این کار ، شاید از دید خیلی ها بی ادبی محسوب می شد ولی به نظر من نمونه ی بارزی بود از رک گویی اش!

***

آدم دین داری است.البته با قرائت خودش از دین که عمیقا با قرائت حقیر در تعارض است .

***

آیدین است. به همین سادگی و در عین حال به همین پیچیدگی .

اگر بگویم انگشت شمارند نکات مورد اتفاقمان شاید برداشت مزاح شود ولی واقعیتی است که قطعا خودش نیز می تواند شهادت دهد بر صدق آن .

***

17آبان سال گرد تولد آیدین است.

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 9:20 بعد از ظهر |

بسم الله

قبل التحریر : حالا که دارم می نویسم به وقت کامپیوتر ساعت ۴۰/۴ صبح است و کم تر از ۲۰/۲ به بسته شدن درب حوزه مانده است .

 

 

در زندگی استرس درسی کم داشته ام . و همیشه از استرسی که رفقا به خاطر درس دچارش می شدند متعجب می شدم . نمونه اش که اهلش یادشان هست همان قصه ی معروف "پیش صاحب نظران سُلک ملیمان باد است " بود که دوستی به جای " پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است " خواند .

البته باید اعتراف کنم که مثل همه از احمدیان شدیدا هراس ناک بودم .

ولی در مجموع استرس را به آن صورت تجربه نکرده ام.

اگر بگویم الان استرس ندارم دروغ گفته ام ولی واقعا آن طوری ها نیست که نتوانم یک جا بند شوم و از خود به در شده باشم .

خیر است ان شا الله.

همین!

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 4:48 قبل از ظهر |

بسم الله

فکر می کنم حکایتش مثل خوردن یک دیگ 2 تنی فسنجان است .

لقمه های اولش را که می خوری خیلی خوش حالی و از ش لذت می بری ولی کم کم در میانه اش بوی رب انار حالت را به هم می زند و مزه ی گردوی چرخ کرده زبانت را مورمور می کند .

البته در این وسط یک استراحت هایی هم داری که بروی بچرخی و بعدتر برگردی و از اول خوردن را شروع کنی .

بعد از چندین بار خوردن و وقفه ، به لقمه های آخر که می رسی حسرت لقمه هایی را می خوری که به شان بی میل بودی و بر خودت لعنت می گویی .

***

مدرسه رفتن را می گویم . روز اول تو می دانی تا 12 سال باید بروی مدرسه و لی چون تا حالا نرفته ای فکر می کنی خیلی خوش مزه است و خیلی هم به ات خوش می گذرد ولی کم کم دستت می آید که نه ! این آن چیز سر در رفته ای نیست که فکرش را می کرده ای و کم کم بوی نیمکت و میز و لاک غلط گیر و مداد و خودکار و کاغذ و کلاسور و ماشین حساب و کیف و روپوش حالت را به هم می زند و به هر طریق ممکن می خواهی آن را بپیچانی . البته یک وقفه های 3 ماهه هم تویش هست که باعث می شود اول مهرها روزهای نسبتا خوبی باشند.

***

حالا که به روزهای آخر این 12 سال رسیده ایم ، راستش یک کم دل مان می سوزد و افسوس روزهایی را می خوریم که با بی چارگی صبح ها پا می شدیم و کیف وکتاب را جمع می کردیم و می آمدیم مدرسه ، توی سرو کله ی رفقا می زدیم ومعلم ها را سرکار می گذاشتیم و همه را – توجه کنید همه را – می پیچاندیم.

***

لقمه های آخر فسنجان است !

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 10:30 بعد از ظهر |

بسم الله

آقای دایی لطفا شخصا مفتوح فرمایید.

 

تقدیم به شهریار فوتبال ایران ، آقای گل جهان ، علی دایی:

 

 

آقای دایی ! سلام علیکم

 

 

شما بخش بزرگی از خاطرات فوتبالی ما را تشکیل می دهید : به ترین بازی کن سال آسیا ، به ترین گل زن سال آسیا ، به ترین گل زن تاریخ فوتبال جهان ...

متشکرم .

 

***

 خاصیت فوتبال فراموشی است . شما از من این را به تر می دانید . دیروز نمونه اش را در استادیوم دیدید . همان ها که دقیقه ی 70 علی دایی را تشویق کردند ، آخر بازی فحش اش دادند .

همان ها که دل شان با 4 گل شما به کره در آن بازی تاریخی 6-2 شاد شده بود فحش ات دادند آقای دایی.

به خاطر آن 4 گل و 100 و خرده ای دیگر متشکرم.

 

***

آدم ها پاری وقت ها چوب کارهای خوب شان را می خورند . شما هم این طور شدید . چوب اقتدارتان را خوردید و این که به کسی باج ندادید. چوب جوان گرایی تان را خوردید . چوب معرفی جوانان تان را .

آقای دایی! به خاطر معرفی زنیدپورها و رضایی ها و ... متشکرم.

 

***

آقای دایی! شاید کسی را در فوتبال ما به اندازه ی شما نشناسند . شاهدش هم همین حضورتان در کمیته ی فنی فیفا و مراسم قرعه کشی آن است .

به خاطر مطرح کردن نام ایران در فیفا و جهان متشکرم.

 

***

آقای دایی ! برایت خیلی زود بود مربی تیم ملی شوی . مثل قلعه نویی . اشتباه کردی . آن قدری تجربه نداشتی که بتوانی تیم ملی را جمع کنی . بعد از تو امیدوارم هر کسی می آید موفق باشد . ولی خدا کند ....

 

علی دایی ! چه سرمربی تیم ملی باشی و چه نه  ، افتخار فوتبال آسیایی . که شاعر گفت :

 

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست

جای چشم ابرو نگیرد گرچه آن بالاتر است .

 

بعد التحریر:

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه ، سنگ نیست

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 10:26 بعد از ظهر |

بسم الله

شب عید است . ما هنوز درس می خوانیم . من، آیدین، مصطفا، ساجد، علی کارفرما، علی روحی  و... .

***

شب عید است . پسرک تپل هنوز روی پل هوایی دست مال کاغذی می فروشد .

***

شب عید است . حسینی احتمالا هنوز درس می دهد، احمدزاده هنوز به فکر تاخیرهای پورحسین است و ساربان هنوز نگران  سالن مطالعه .

***

شب عید است . طاها هنوز تن تن می خواند و مائده هنوز عاشق جوجه کباب کوبیده(!) است .

***

شب عید است . پرهون هنوز توی ایوان است .

***

شب عید است . درویش هنوز بالای جاکتابی من است و هنوز تسبیح گردنش است.

***

شب عید است . زمین هنوز فکر می کند کدام طرفی دور خورشید بگردد.

***

شب عید است . حامد هنوز به فکر جلسه ی سه شنبه ی خانه ی خودشان است .

***

شب عید است . من هنوز می نویسم .

***

شب عید است . شب عید چه فرقی با یک ماه پیش دارد؟

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 10:8 بعد از ظهر |

بسم الله

 

در آستانه ي رسيدن بازديدها به 1000 ، آمار زير درباره ي فعاليت هاي وبلاگ شطحيه ارائه مي شود.

 

1-     مدت فعاليت :

در اردي بهشت سال 87 با تاييد آيدين خان اين وبلاگ افتتاح شد . يعني مي شود به عبارتي 8 ماه .

2-     تعداد مطالب :

تعداد مطالب در اين 8 ماه ، 20 مطلب بوده است كه مي شود به طور متوسط  2 و نيم مطلب در هر ماه .

3-     تعداد نظرات :

تعداد نظرات در اين مدت 220 تاست  كه مي شود به طور متوسط 11 نظر براي هر مطلب .

4-     ترين ها:

*كم بازديد ترين  روز : چند روز مختلف با 0 بازديد

*پر بازديد ترين  روز : 29 آذر

*كم نظر ترين پست : بهائيت ، نوآوري غيرمنطقي و استعداد هاي هدررفته به ياد استاد قره باغي با 3 نظر

*پر نظر ترين پست : براي سيد با 18 نظر

*بيش ترين نظرات توسط يك فرد : خاك انداز

*پر مطلب ترين ماه: تير و شهريور هر كدام با چهار مطلب

*كم مطلب ترين ماه: مرداد و اردي بهشت و خرداد با يك مطلب

*888 مين ترين بازديد: آيدين خان

*1000 مين ترين بازديد: آيدين خان

5- و در آخر جوايز زير را تقديم مي كنم :

*قلم طلايي(جايزه ي ويژه براي اداي احترام و عرض ارادت) : گروه فرهنگي و به ويژه آيدين خان .

*كي بورد طلايي(به پاس يك عمر بالا بردن آمار وبلاگ) : خاك انداز

*قالب طلايي(به پاس استفاده از قالب هاي طراحي شده توسط آن ها) : پارس تم و پيام بر اميد.

*زحمت طلايي ( به پاس زحماتي كه در آمار گيري و نظرسنجي انجام داده): وبگذر.

6- لازم به ذكر:

 وبلاگ از كشورهاي ايران ، امريكا ، هند ، كويت ، يونان ، كانادا و افغانستان نيز باديد داشته است.

 

همين!

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 7:34 بعد از ظهر |

بسم الله

آقاي قطبي شخصا مفتوح كن!

 

آدم پاري وقت ها اشتباهاتي مي كند ولي نمي فهمد اشتباه كرده است .يعني بعد از مدتي مي فهمد . حالا اين اشتباه مي تواند يك تصميم غلط باشد ، يك كار اشتباه باشد يا يك فكر اشتباه . مثلا فكر اشتباه درباره ي يك آدم.

آن هم آدمي مثل تو!!!

افشين خان ! من و اين همه طرف دار قرمز درباره ي شما اشتباه فكر مي كرديم.

فكر كرديم كه آن روز كه بعد از اين همه سال آمدي و در فرودگاه مادرت را ديدي و گريه كردي و باپرچم ايران عكس گرفتي، آمدي تا بماني و اسطوره شوي. آمدي تا خوش جال مان كني. آمدي تا...

افشين خان ! اصلا چرا آمدي ايران؟مگر همان كره فوتبال نداشت؟ مگر كره اي ها از آدم با ادب و ودب بدشان مي آيد؟ يا حوش تيپ و مو تافت زده؟ بدشان مي آيد؟ اصلا چرا نرفتي پيش اين عرب ها تا با پول راضي ات كنند؟

چرا آمدي ايران؟اگر ايران زادگاه تو بود ، در آمريكا كه زندگي كرده بودي ! حق داشت گردنت .اما ايران هيچ حقي نداشت گردنت . چرا آمدي ايران كه اين همه آدم دل به ات ببندند و بعد قال شان بگذاري و بروي؟

چرا بعد از هر گل دو متر مي پريدي هوا؟چرا؟

چرا پرسپوليس را با آن همه سنگ كه جلوي پايت انداختند قهرمان كردي ؟ چرا خودت را در دل ما فرو كردي كه بعد سخت در بيايي؟

افشين خان چرا اسطوره مان شدي كه جلوي ديگران كم نياوريم و بگوييم مربي ما جنتلمن است ؟ چرا اين قدر خوب بودي ؟ چرا حتا وقتي مربي تيم ملي هم نشدي فقط براي تيم ملي آرزوي موفقيت كردي و بزرگوارانه رفتار كردي؟

اصلا چرا اين جا ماندي ؟ همان روزهاي اول كه مي ديدي همه ، از دستيارت گرفته تا بازي كن دارند چوب لاي چرخت مي گذارند نرفتي ؟ چرا همان روز كه لپ تاپت را شكستند و به ات فحش دادند نرفتي؟ چرا...

خودت كه اين طرف ها پيدايت نشود ولي يك نفر را بفرست بيايد استاديوم ببيند اين قرمز ها كه جان شان را هم براي تيم شان مي دهند درباره ات چه مي گويند.

 آن ها هم فهميده اند اشتباه كرده اند.

فقط لطف كن خودت اين طرف ها پيدايت نشود!!!

همين!

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 10:33 بعد از ظهر |

بسم الله

سن قانوني هم حال و هوايي دارد .

همين!

 

بيت نامربوط:

سرم به دنيا و عقبي فرو نمي آيد

تبارك الله از اين فتنه ها كه در سر ماست!

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 9:48 بعد از ظهر |

بسم الله

می گفت می خواهم خواننده شوم ،چون صدایم خوب است. راست هم می گفت.

می گفت می خواهم مداح شوم ،چون فنش را بلدم. راست هم می گفت.

می گفت می خواهم بازی گر شوم ،چون استعدادش را دارم. راست هم می گفت.

می گفت می خواهم نویسنده شوم ،چون خوب می نویسم . راست هم می گفت.

می گفت می خواهم مهندس شوم ،چون درسم خوب است و با هوشم . راست هم می گفت.

***

چیزی نشد . چون بالاخره خودش هم نفهمید می خواهد چه بشود!

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 7:27 قبل از ظهر |

بسم الله

مهر یعنی :خورشید

مهر یعنی :محبت

مهر یعنی :آغاز مدرسه

مهر یعنی :ماه هفتم سال

امروز روز هفتم ماه هفتم سال ۸۷ است.

۷ مقدس است.

همین!

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 0:30 قبل از ظهر |

بسم الله

 ـ این مطلب سال گذشته از این قلم در نشریه ی دانش آموزی "تا آسمون" چاپ شده است :

 

شنیده بودم می گویند کریم کسی است که اگر به اش نگویی هم کرم می کند .

***

حاجتی داشتم.حاجتم کربلا بود. به همه ی ائمه گفتم جز ...

***

در حرم حضرت عباس گفتم  یا کریم اهل بیت متشکرم .

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 10:41 بعد از ظهر |

بسم الله

مقدمه

چیز نوشتن برای ما که عادت بدمان نوشتن است- به فرموده ی شیخنا امیرخانی- همان طور که پیداست عادت شده است . و باز هم به قول شیخنا" چه کار هجوی است این نویسندگی " .

عادت هم راحت است . این هم واضح است . پس نتیجتا چیز نوشتن کار سختی نیست و حتا تر چیز خوب نوشتن . اما چیزی را که بدانی چیست. مرزهایش را بشناسی و مخاطبانش را . دیده اید که چه راحت نویسندگان بی کار درباره ی همه چیز و همه کس می نویسند . من هم که بی کارم.

این عادت بد همیشه این قدرها برای این بی کاران راحت نیست . ابن مطلب یکی از سخت هاست . پس لا حول و لا قوه الا بالله.

 

 

***

آیدین را چهار سالی هست که می شناسم . از روزهای اول دبیرستان . مثل همه ی هم کلاس ها . فقط هم کلاس بودیم و نیم چه رفاقت هم به خاطر همین بود.

***

ما هیئتی داشتیم که بعد از چند باری دعوا ، مسئولیتش به دست من افتاد . یادم نیست چه مناسبتی بود. اما می دانستم مناسبتی داشت که سه شب جلسه گرفته بودیم. بچه ها مان آمدند و جلسه ی اول از آن سه شب خوب برگزار شد . هیئت در خانه ی شهیدی بود در محله ی آن روز های آیدین . شب دوم هم داشت همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این که وسط روضه 6-5 نفر وارد شدند . این ها دوستان آیدین بودند که با خودش از مسجد آورده بود . حقا آن قدر سر و صدا کردندو خندیند کخ من همان وسط روضه چند باری هوای بیرون کردن شان را کردم . گذشت.

فردایش آمدیم مدرسه . پنج شنبه ای بود . نمی دانم حالم بد بود روزم خوب ، روزم بد بود حالم خوب ، شاید هم هر دو بد . شاید هم هر دو خوب . اما احتمالا دست کم یکی اش بد یود که حال و روز خوبی نداشتم . آیدین را که دیدم با حالت عتاب و تقریبا فریاد گفتم "اگر امشب تو و رفیقات بیاین هیئت ، جلسه رو یا الله* می کنم.

***

ماجرا بر می گردد به آخر های سال دوم. شاید به ترین سال تحصیلی تمام عمر همه ی بچه های کلاس شهید جهان آرا به خصوص ما چهار نفر آخر کلاس : من و ساجد و علی کارفرما و آیدین .

مدتی می شد رابطه ام با آیدین به تر شده بود اما تازه شده بود در حد همان هم کلاسی . شاید از آن شب ما دوست شدیم : 15 اسفند 85 مطابق با 12 صفر. فردایش من می رفتم کربلا . و آیدین خواست تا آخرین شب قبل از کربلا را باهم باشیم . رفتیم و یک ساندویچ – به مهمانی آیدین- خوردیم . بعد هم رفتیم به زیارت شهدا و خداحافظی من از آن ها و البته تشکر.

ما دوست شدیم.

از کربلا فقط 3 بار به یکی زنگ زدم . به آیدین . و ما واقعا دوست شدیم.

***

خانواده ی آیدین خانه شان را عوض کرده بودند . ما یکی دو خیابان با هم فاصله داشتیم . این شاید خیلی به دوستی ما کمک کرد . من و آیدین رفیق شده بودیم. دوست ِ دوست ِ دوست . روز به روز به عمق دوستی مان اضافه شد و رفاقت ریشه دواند.

تا امروز . تا امروز که اسم من و آیدین همیشه کنار هم می آید . حتا در خانواده هایمان . گر چه حالا فاصله ی خانه های مان به جای 2 خیابان شده چندین کیلومتر و چندین و چند خیابان . اما ریشه ی دوستی مهم است که تنومند شده.

***

دوستی میراث گران بهایی است که متاسفانه همه به آن دست پیدا نمی کنند .

خدایا شکرت .

 

دو بیت شعر:

با ربط: از دل نرود هر آن که از دیده برفت ( نقدا همین یک مصرع باشد)

بی ربط: معرفت در گرانی است به هر کس ندهند/پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند.

همین.

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 4:58 بعد از ظهر |

يسم الله

- قبل التحرير : اول مي گويم كه بعدا مشكلي پيش نيايد. اين پست اصالتا نه به من ربطي دارد و نه به شماي خواننده . پس لطفا به من چه و به تو چه را در نظرات تعطيل كنيد و سعي كنيد بنده را از زندگي ساقط نفرماييد . اين نوشتار براي دو نفر است . فقط براي آن دو نفر . حتا اگر نخوانندش . پس براي بابك معصومي و علي كريمي ...

***

خيلي وقت نمي گذرد كه من عشق فوتسال بودم. اصلا حاضر بودم اسمم جزو رزروي ها يا تداركات تيممان باشد ولي من در مسابقات رده ي سني خودمان باشم حتا اگر بازي نكنم. بماند كه از قضاي روزگار يكي دو هفته قبل از شروع مسابقات منطقه مان ، من كه نيمكت گرم كن بودم به شكل خارق العاده اي به توي زمين راه يافتم و اتفاقا نزديك بود آقاي گل شوم (باز هم بگوييد حرف آن فيلسوف كه مي گفت زندگي همه اش اتفاق است ، غلط است ). خلاصه همين علاقه به فوتبال سالني من را به ديدن بازي هاي ليگ _با آن همه جنگ و دعواي قبل و بعد از بازي_ كشاند. يادم هست در يكي از تيم ها يك بازيكن بود كه من خيلي با بازيش حال مي كردم . دريبل هاي ريز توي عمقش و...

يادم هست كه مي گفتند او در تيم ملي هم بوده و قهرماني آسيا را هم دارد و حتا كاپيتان تيم ملي هم بوده است . بابك معصومي را آن جا شناختم .

***

خيلي بچه بودم . شايد 7-8 ساله . خب عشق تيم سرخ توي رگ هر انساني هست حالا بعضي ها كثيفش مي كنند و بعضي ها هم نه . عشق پرسپوليس _ به قول آقاي علي آبادي ، با آن دلايل محكمش پيروزي_ هم توي رگ من بود و من خدا را شكر آن را با رنگ هايي مثل آبي و ساه و اين ها نيالودم . يك بازيكني توي پرسپوليس بود كه اصلا فوتساليست بود و يكي از اطرافيان سلطان او را به تيم آورده بود. اصلا تابلو بود فوتساليست است . از  دريبل هايش و پاس هايش مي شد فهميد و از زيركي اش. علي كريمي را از آن زمان شناختم .

***

بعد از چسبيدن به زندگي (!) و رها شدن از فوتسال ديگر بابك معصومي را نديدم .

***

اما علي كريمي روز به روز بيش تر گل مي كرد . به الاهلي رفت و به ترين بازيكن آسيا شد . در تمام اين مدت نه من كه همه به علي كريمي به ديده ي يك بي احساس تنبل ياغي مي نگريستند. البته حرفي درش نيست كه كريمي ياغي بود . هم در پرسپوليس و هم در تيم ملي . از همان اوايل هم به علي دايي تيكه مي انداخت كه " بله من هم اگر جلوي مالديو و گوام و اين ها بازي مي كردم آقاي گل جهان مي شدم " كه البته حرفش آن قدري مضحك بود كه بعدا خودش بزند زيرش . بعد تر به بايرن رفت و آن جا مزه ي ذخيره شدن را هم چشيد و فهميد كه تنبل تر از آني است كه بخواهد آن جا ها بازي كند . به همين خاطر هم بود كه ديگر خودش را ضايع نكرد و فوري برگشت پيش همان شيخ ها كه هر چه قدر بخواهي پول به ات مي دهند تا برايشان دريبل بزني . علي كريمي همچنان ياغي ، بي احساس و تنبل  بود و اين را حالا همه باور داشتند .

***

بابك معصومي سرطان گرفت ! سرطان خون و اين در حالي بود كه تا همين فصل پيش بازي مي كرد. همين موقع ها بود كه ياغي بزرگ بازهم ياغي گري كرد و اين بار ديگر كسي به دلش راه نيامد چون كريمي ، كريمي سابق نبود . از به ترين بازيكن آسيا تبديل شده بود به يك بازيكن كه در يك تيم متوسط قطري _كه خودش يك كشور متوسط آسيايي است _ تبديل شده بود كه يكي در ميان ، نيمكت نشين بود . البته از نبودش طوري هم نشد و بعد از يكي دو بازي جا براي كساني باز شد كه قبلش زير سايه كريمي محو شده بودند . آدم هايي مثل شجاعي و رضايي .

علي كريمي زماني كه كرج بوده و فوتسال بازي مي كرده رفيق و بچه محل بابك معصومي بوده . حالا يكي در اوج شهرت است و ثروت و ديگر روي تخت بيمارستان براي رسيدن پول كه شيمي درماني اش را شزوع كند . همان بي احساس صورت سنگي نشان داد آن طورها هم كه ما فكر مي كنيم نيست . علي كريمي خرج بيمارستان و دوا و درمان بابك معصومي را داد. كريمي ياغي بود ، تنبل بود ،‌ اما بي احساس نه!

***

حالا اين در حالي بود كه مسئولان ورزش كشور و باشگاه هاي سابق معصومي كارهاي مهم تري دارند . مثلا آقاي علي آبادي _ كه احتمالا به خاطر هيكل ورزشي اش رييس ورزش شده_ دارد همه جا مي نشيند و مي گويد كاشاني خودش استعفا داده و من نگفتم . (توجه داشته باشيد دروغ حناق نيست ) . كفاشيان هم كه به اش چشم اميد بود فعلا فكر گذاشتن اين و برداشتن آن است .

...و بابك معصومي توي بيمارستان...

كاپيتان تيم ملي فوتسال ، قهرمان آسيا ، سهمش از همه ي خبر ها كه به جنگ و دعواي رؤسا مي پردازد ، در روزنامه ها شده سه خط . باز هم دم اين روزنامه ها گرم.

فعلا همين !

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |

بسم الله

چند وقت پيش پيامكي از دوستي به دستم رسيد. متن اين پيامك اين طور است:

"دهقان فداكار پير شده. چوپان دروغگو عزيز شده. شنگول و منگول گرگ شدند. كوكب حوصله مهمان رو نداره. كبرا تصميم گرفته دماغش را عمل كند.روباه و كلاغ دستشان توي يك كاسه است . حسنك گوسفندهايش را ول كرده، توي يك شركت آبدارچي شده. شيرين ، خسرو و فرهاد را پيچانده(منظور رها كردن است) ،با دوست پسرش رفته اسكي . رستم و اسفندياراسب هايشان را فروختند و با موتور مي روند كيف قاپي . «راستي چي به سر ما ايراني ها آمده؟»"

ابتدائا بايد به ذوق نويسنده ي اين مطالب آفرين گفت. من نمي دانم اين حرف ها، ساخته ي خود فرستنده بوده يا از جايي استخراج شده ، اما به نظرم پشت هم بندي شخصيت هاي كتاب هاي دوره ي ابتدايي ، آن هم با اين ذوق و لطافت كار يك ذهن پويا باشد كه البته خوب دستي بر قلم مي كشيده.

اما از آن شب كه اين پيامك رسيد، يك سوال اساسي ذهنم را مشغول كرده و آن اين است كه ايراني ها چه كساني هستند؟ ايراني ها آدم هايي هستند كه ما آن ها را هيچ وقت نمي بينيم ؟ ايراني ها اصولا كجا زندگي مي كنند؟ در كشوري غير از ايران؟

اما مدتي بعد، با تفكر درباره ي خود واژه ي "ايراني" فهميدم كه "ي" آخر واژه ي ايراني "ي"نسبت است و معنايش اين است : اهل ايران.(كسي كه در ايران زاده شده و در آن جا زندگي مي كند و پدر و مادر يا حد اقل يكي از آن ها اين ويژگي را دارند). و با تفكري ديگر ، خيلي زود فهميدم ايراني ها چه كساني هستند.فهميدم ايراني ها كجا زندگي مي كنند. فهميدم كه ايراني ها همين ما هستيم كه در ايران زندگي مي كنيم و نه در هيچ كشور ديگر و حتا در هيچ كره ي ديگر. ايراني ها ما هستيم ك خيلي راحت توي چشم هم نگاه مي كنيم و به هم دروغ مي گوييم. ايراني ما هستيم كه براي پنجاه تومان صد جور دروغ سر هم مي كنيم. ايراني ما هستيم كه نه حق الناس سرمان مي شود و نه حق الله. ايراني ها در ايران زندگي مي كنند. جايي كه فريب در آن نهادينه شده . من ايراني هستم كه جمع ماي ايراني را مي سازم. اگر من دروغ نگويم بخشي از ماي بزرگ دروغ نگفته و اگر توي ايراني دروغ نگويي و من ها و تو هاي ديگر، نتيجه مي شود كه ما دروغ نمي گوييم. دهقان فداكار منم . چوپان دروغگو هم منم . يكي كال ديروز بود و ديگري مال امروز . كوكب هم من و توييم كه ديروز از با هم بودن لذت مي برديم و امروز حوصله ي خودمان را هم نداريم. كبرا هم من و توييم كه ديروز برايمان چيزهاي ديگري مهم بود و امروز مهم ترين اصل مان همين دماغ مان است. من و تو بايد عوض شويم تا كبرا، كوكب ، حسنك و رستم عوض شوند . همه ي اين ها ماييم .ايراني !

چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم ؟ خانه اش ويران باد.

فعلا همين

 

********************************

بعدالتحرير:

1- دوست گرامي "خاك اندا‍ز" تمامي معاني شطحيات را از لغت نامه هاي مختلف استخراج فرمودند و به نظر مخاطبان وبلاگ حقير رساندند. مي توانيد آن ها را در نظرات پست گذشته ببينيد.

2- از همه ي بزرگواران كه براي حقير نظر گذاشته اند سپاسگزارم.

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 6:10 بعد از ظهر |