تبليغاتX
اين شطحيات ماست

بسم الله

قبل التحریر لازم : بعد از انتخابات و با رخ دادن برخی مسائل ، آن قدری از سیاست بی زار شده بودم که حالا حالاها سراغش نروم و هنوز هم بر سر این تصمیم هستم.

آن قدری متاسف و پشیمان بودم که اگر الان دوباره به زمان انتخابات برگردم احتمالا یا رای نمی دهم یا به جومونگ رای می دهم که دومی احوط است . چرا که اولا خداوند بلند مرتبه به خاطر رای ندادن آتشم نزند و ثانیا به هیچ کس رای نداده باشم و ثالثا ادخال سروری باشد برای شمارندگان(احتمالی) آرا.

این مطلب هم یک جور شکواییه فرهنگی است تا یک مطلب سیاسی . که ما را چه به سیاست و این ها!

***

۱

نه دوم خردادی هستم که بخواهم امثال کروبی و خاتمی را بپذیرم و دیگر نه اصول گرا که امثال آقایان را. آدم های مورد اعتمادم هم در این مملکت – البته از بین مسئولین – از انگشتان یک دست هم کم تر است که قویّــاً معتقدم همین تعداد هستند که ممکن است کمی دغدغه ی خدا و پیغم بر داشته باشند و بقیه خدای شان شده جیب و پیغم برشان هم بالا دستی شان.

این از مواضعم که بدانید نه داعیه ی این وری ها را دارم و نه دل خوشی از آن وری ها .

۲

دیشب آقای مهدی کلهر ، مشاور رسانه ای رییس جمهور مهمان گفت و گوی ویژه بودند . خدا خیرشان بدهد که کلی موجبات خنده را فراهم کردند .

جملاتی گفتند که بایست با آب طلا نوشت و سر در همه ی اماکن اعم از عمومی و خصوصی ، مقدس و نامقدس ، دولتی و غیر انتفاعی زد . اصلا باید بخش نامه شود که حداقل یکی از این جملات روی سربرگ سازمان ها و نهادها باشد تا همه بدانند که چه مشاورانی دارند به مسئولین این مملکت مشاوره می دهند .

من فقط مضمون دوجمله از آقای کلهر را می نویسم:

- این ها (منظور جناب کلهر ، تظاهر کتتدگان غیرقانونی است) دو جورند :دسته ی اول ، کسانی که قصد محاربه با نظام را دارند و دسته ی دوم کسانی که قصد دارند جلوی ظلم و ستم بایستند ولی مصداق را اشتباه گرفته اند . با دسته ی اول لازم است شاد برخورد صورت گیرد ولی دسته ی دوم را باید راه نمایی کرد .

من هم موافق نظرات جناب کلهر هستم . به شرطی که برای مامورین نیروهای نظامی کلاس ها و سمینار های توجیهی برگزار شود که بتوانند با معترضین مناظره کنند و ببینند مصداق را اشتباه گرفته اند یا قصد محاربه دارند . اگر قصد محاربه داشتند کتک بزنند ، اگر نه هم که راه نمایی شان کنند

- من همیشه گفته ام هر دولتی که سانسور کند ، احمق است.

به نظر شما توضیحی لازم است؟

البته آقای کلهر چند روز گذشته نیز افاضاتی فرموده اند که خالی از لطف نیست متن دقیق آن را هم بخوانید:

 -  این جوانان تربیت شده فرهنگ اسلامی نیستند، ظلم ستیزی این جوانان متاثر از فیلم های وسترن امریکایی و ایتالیایی است.

۳

جداٌ امیدوارم رییس جمهور آن طور که از اطرافیان ایشان شنیده ام آدم خود رای و مستبدی باشند و گرنه این مشاوره ها چه بر سر فرهنگ مملکت خواهد آورد؟

۴

اگر دو برادر جناب کلهر را نمی شناختم قطعا لحن این نوشته شدیداً تند تر می بود و تنها به خاطر ارادت فراوان به برادران ایشان است که با احترام آقای کلهر را خطاب می کنم.

 

*عنوان مطلب مغلوطی است از عنوان یکی از مطالب استاد رضا امیرخانی حفظه الله

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |

بسم الله

براي روح بزرگش

 

 

به خانه اش مي ريزند، دارد نماز مي خواند. احتمالا نماز شب است. در اتاقش قفل است . داد مي زند:«وحشي گري نكنيد ، باز مي كنم».

***

توي جلسه نشسته ايم . صحبت مي رسد به ريش و حاجي معترضانه مي گويد : « ما كه از شما خيلي شيخ تريم . ما جنگ ديديم ، انقلاب ديديم ...»

لحنش عوض مي شود . البته كسي نمي فهمد حتا آيدين .حاجيِ مغرور خاضع مي شود :« ما امام ديده ايم».

***

نمي دانم باورتان مي شود يا نه اما من كسي را ديده ام كه با ديدن تصوير امام در تلويزيون گريه اش مي گيرد و حسرت مي خورد كه چرا از نزديك نديده اش .

عاشق «لكن» هاي لهجه دار پيرمرد است.

***

سيد محمد برگشته رو به صندلي من و دارد صحبت مي كند «.... آدم خيلي با حالي بوده...» .

از حرف سيد محمد خيلي تعجب مي كنم . سيد محمد خيلي امروزي است . خيلي خيلي.

***

شاه كسي را مي فرستد پيش امام .

به امام گفت شاه فلان قدر مي دهد شما از ايران تشريف ببريد .

امام گفته به اربايت بگو روح الله دو برابر مي دهد شما از ايران برويد .

***

پير مرد مقامش از خيلي از انبيا هم بالاتر است ....

حيف كه صاحبش گفته به كسي نگويم. حيف...

***

بعضي وقت ها فكر مي كنم كاش امام ، ره بر نبود كه با القاب و نسبت هاي دست ساز بي اثر بخواهيم وصفش كنيم و بعد كلي لذت ببريم از اين اصطلاح سازي . نظير معمار انقلاب و  پرچم دار نهضت حسيني و اين ها.

نه كه امام اين ها نباشد اما اين وصف ها همان قدري ضعيف است كه به كوه دماوند بگوييم تپه!

اگر امام عادي نمي شد برايمان الان خيلي بيش تر دركش مي كرديم .

گر چه چند دقيقه اي نمي گذرد كه مي گويم اگر امام ، ره بر نبود كه ديگر نامي ازش نمي ماند كه بخواهيم بشناسيمش .

***

سيد ديگر نمي آيد . مثلش هم پيدا نمي شود . سيد يكي بود براي يك تاريخ .

سيد گردن مان حق دارد . خيلي . نامردي است كه حقش را نديده بگيريم.

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 10:4 بعد از ظهر |

بسم الله

به بهانه ي عزم چاپ سرلوحه هايش:

 

سال 85 بود كه ناصر ارمني را خواندم . يك شبه و با اشتياق تمام . نويسنده اش را نمي شناختم اما عاشق سبك نوشتنش شدم و از هر كسي پرس و جو كردم تا ببينم او را مي شناسد يا نه!

روي زندگي ام وجهتش تاثيري گذاشت كه مديونش هستم .

كم كم فهميدم كتاب هاي ديگري هم دارد و سرلوحه هايي در سايت لوح.

بر خودم لازم ديدم كه كتاب هايش را بخوانم و سرلوحه هايش را. كتاب هايش كه طول مي كشيد اما سرلوحه هايش سريع الوصول تر بود. سر لوحه ها را خواندم.

***

سال دوم ما كلاس زبان فارسي مان در همان كلاس ادبيات ادغام مي شد و مي ماند يك زنگ خالي . زنگ خالي دكتر صبوري شد مال ناصر ارمني و رضا امير خاني. مديونش شدم.

***

يك هفته قبل از كربلا رفتنم بود كه سر لوحه ها را تمام كردم . جالب تر از همه اش كه كاربردي ترين شان هم بود سرلوحه هاي مربوط به كربلايش بود.

رفتم كربلا و ديدم كه همه اش دارد براي من هم اتفاق مي افتد حتا بعضي خاطره هايش مثلا ماجراي عتبه بوسي يا كفتر باز حرم حضرت عباس او كه براي من در حرم اميرالمومنين رخ داد . اين شد كه مديونش شدم.

***

افتتاحيه ي امسال مدرسه بود . هنگِ هنگ بودم . نمي دانستم چه بخوانم كه هم تبريك اول مهر باشد و هم تسليت شهادت مولا و هم ...

سري زدم به سر لوحه ها . خاطرات امير خاني را با خاطرات خودم مخلوط كردم و چيزي در آوردم كه شكر خدا خوب هم در آمد.

اين بار هم مديونش شدم.

 

خدا حفظش كند!

همين!

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 11:37 بعد از ظهر |

بسم الله

 

با پدرش آمده بود قم زیارت. پسرک تشنه اش شد . در حرم کمی آب خورد.

***

آب نبات دلش خواست . به پدرش گفت. پدر خرید.

***

-بابایی میشه بریم دریاچه ی قم رو ببینیم؟

-باشه بابا جون ، برگشتنی میریم.

***

پسرک آرام رفت کنار دریاچه . پشتش را کرد به پدرش . آب نبات را انداخت توی دریاچه . زیر لب گفت «خدا کنه بتونه همه ش رو شیرین کنه ».

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 10:35 بعد از ظهر |

بسم الله

 

توضیح:این مطلب از این قلم در نشریه ای اینرنتی درج گردیده است.

 

ساختن الگوی فرهنگی  شاید مهم ترین کاری باشد که متولیان فرهنگی یک کشور باید انجام دهند . حالا این متولیان می توانند دولتی و فرمایشی باشند یا فعالان ادبی دیگر مثل شاعران و قصه نویسان .

ساختن الگو چیز خیلی جدیدی نیست . در همین ادب پارسی از جند صد سال پیش قصه پردازان ما الگوهای شجاعت (به ماننده ی رستم و باقی قهرمانان شاه نامه)، الگوهای عشق و عاشقی (به ماننده ی ویس و رامین)و الگوهای عرفان و خداشناسی را تعریف کرده بودند. اما تعریف الگو با ساخت آن فرق دارد. چنان که می بینیم هیچ گاه هیچ کدام از این الگوهای صرفا تعریف شده ، ساخته نشدند . ساختن الگو هنری است که به کار جمعی و اعتمادی همگانی محتاج است .

اسپایدر من ، بت من ،هری پاتر ، باربی و خیلی های دیگر از دل فرهنگ بی پدر آمریکا در آمده اند . ابتدائا به عنوان الگو تعریف شده اند و بعد به شکل گسترده ای ساخته شدند . خیلی مهندسی شده ، به ترین طراحان لباس آمریکایی ، لباس های منقوش به آن ها را طراحی کردند و به ترین کارگردان ها و فیلم سازان با صرف هزینه های هنگفت ، فیلم های آنان را ساخته اند . برای همه ی این کارها نیز یک دلیل داشتهند : «ساختن الگوی فرهنگی از جامعه ی آمریکا».

همین هاست که ما حالا فکر می کنیم که ینگه ی دنیا متمدن ترین جای دنیاست . چون الگوهایی که ساخته شده اند سرشار از انسانیت ، احترام به حقوق دیگران ، زیبایی و غیره است .

آن ها آن طور الگویی ساخته اند که عروسک های اسپایدر من ، لباس های بت من و عروسک های باربی از پرفروش ترین ها در همه جای دنیا هستند . جالب تر این که در همین ایران خودمان – که همه هم از وضعیت مطالعه در آن خبر داریم – در شبی که می گویند ناشر ترجمه ی کتاب جدید از مجموعه ی هری پاتر را تحویل کتاب فروشی ها داده جلوی درش صفی کشیده می شود که برای هیچ طلای مفتی کشیده نمی شود. واین نشان  گر نیاز جامعه به الگوست.

و ما بعد از این همه مدت به لزوم تعریف و ساخت الگوی محبوب و معقول و ارزشی پی می بریم .

اما جالب است بعد از گذشت صد سال از فهمیدن وجوب وجود الگو وقتی می خواهیم الگویی بسازیم باز هم اصرار داریم الگوهای چندصد ساله مان را دور بریزیم و ما هم الگوهای بی پدر و مادری مثل دارا و سارا بسازیم . بُله مردما که ماییم!!!*

خنده دار تر این که یک جفت عروسک بد ترکیب و کلمن کوتاه را بدون هیچ پشت وانه ی ادبی و داستانی وارد بازار می کنیم . این که بعد از گذشت ده سال از طرح الگوسازی مضحک مان از نگرفتن یخ کار گله می کنیم و تقصیر را به گردن مردم می اندازیم که دیگر روده بر کننده است .

جکایت ما شده جکایت غم انگیز زاغ و کبک .

ما عاشق آمریکا شده ایم . عاشق راه رفتن زیبایش . و دیگر راه رفتن خودمان را هم فراموش کرده ایم .

کاش فردوسی و نظامی و سایرین این قدر زحمت نمی کشیدند و الکی خود را خسته نمی کردند . الحمدلله و المنة درا و سارا که هست.

 

* عبارتی کنایی با معنای تحت الفظی « عجب مردمان ابلهی هستیم.» البته دور از جان شریف ما.

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:16 قبل از ظهر |