بسم الله
فکر می کنم حکایتش مثل خوردن یک دیگ 2 تنی فسنجان است .
لقمه های اولش را که می خوری خیلی خوش حالی و از ش لذت می بری ولی کم کم در میانه اش بوی رب انار حالت را به هم می زند و مزه ی گردوی چرخ کرده زبانت را مورمور می کند .
البته در این وسط یک استراحت هایی هم داری که بروی بچرخی و بعدتر برگردی و از اول خوردن را شروع کنی .
بعد از چندین بار خوردن و وقفه ، به لقمه های آخر که می رسی حسرت لقمه هایی را می خوری که به شان بی میل بودی و بر خودت لعنت می گویی .
***
مدرسه رفتن را می گویم . روز اول تو می دانی تا 12 سال باید بروی مدرسه و لی چون تا حالا نرفته ای فکر می کنی خیلی خوش مزه است و خیلی هم به ات خوش می گذرد ولی کم کم دستت می آید که نه ! این آن چیز سر در رفته ای نیست که فکرش را می کرده ای و کم کم بوی نیمکت و میز و لاک غلط گیر و مداد و خودکار و کاغذ و کلاسور و ماشین حساب و کیف و روپوش حالت را به هم می زند و به هر طریق ممکن می خواهی آن را بپیچانی . البته یک وقفه های 3 ماهه هم تویش هست که باعث می شود اول مهرها روزهای نسبتا خوبی باشند.
***
حالا که به روزهای آخر این 12 سال رسیده ایم ، راستش یک کم دل مان می سوزد و افسوس روزهایی را می خوریم که با بی چارگی صبح ها پا می شدیم و کیف وکتاب را جمع می کردیم و می آمدیم مدرسه ، توی سرو کله ی رفقا می زدیم ومعلم ها را سرکار می گذاشتیم و همه را – توجه کنید همه را – می پیچاندیم.
***
لقمه های آخر فسنجان است !
