بسم الله
مقدمه
چیز نوشتن برای ما که عادت بدمان نوشتن است- به فرموده ی شیخنا امیرخانی- همان طور که پیداست عادت شده است . و باز هم به قول شیخنا" چه کار هجوی است این نویسندگی " .
عادت هم راحت است . این هم واضح است . پس نتیجتا چیز نوشتن کار سختی نیست و حتا تر چیز خوب نوشتن . اما چیزی را که بدانی چیست. مرزهایش را بشناسی و مخاطبانش را . دیده اید که چه راحت نویسندگان بی کار درباره ی همه چیز و همه کس می نویسند . من هم که بی کارم.
این عادت بد همیشه این قدرها برای این بی کاران راحت نیست . ابن مطلب یکی از سخت هاست . پس لا حول و لا قوه الا بالله.
***
آیدین را چهار سالی هست که می شناسم . از روزهای اول دبیرستان . مثل همه ی هم کلاس ها . فقط هم کلاس بودیم و نیم چه رفاقت هم به خاطر همین بود.
***
ما هیئتی داشتیم که بعد از چند باری دعوا ، مسئولیتش به دست من افتاد . یادم نیست چه مناسبتی بود. اما می دانستم مناسبتی داشت که سه شب جلسه گرفته بودیم. بچه ها مان آمدند و جلسه ی اول از آن سه شب خوب برگزار شد . هیئت در خانه ی شهیدی بود در محله ی آن روز های آیدین . شب دوم هم داشت همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این که وسط روضه 6-5 نفر وارد شدند . این ها دوستان آیدین بودند که با خودش از مسجد آورده بود . حقا آن قدر سر و صدا کردندو خندیند کخ من همان وسط روضه چند باری هوای بیرون کردن شان را کردم . گذشت.
فردایش آمدیم مدرسه . پنج شنبه ای بود . نمی دانم حالم بد بود روزم خوب ، روزم بد بود حالم خوب ، شاید هم هر دو بد . شاید هم هر دو خوب . اما احتمالا دست کم یکی اش بد یود که حال و روز خوبی نداشتم . آیدین را که دیدم با حالت عتاب و تقریبا فریاد گفتم "اگر امشب تو و رفیقات بیاین هیئت ، جلسه رو یا الله* می کنم.
***
ماجرا بر می گردد به آخر های سال دوم. شاید به ترین سال تحصیلی تمام عمر همه ی بچه های کلاس شهید جهان آرا به خصوص ما چهار نفر آخر کلاس : من و ساجد و علی کارفرما و آیدین .
مدتی می شد رابطه ام با آیدین به تر شده بود اما تازه شده بود در حد همان هم کلاسی . شاید از آن شب ما دوست شدیم : 15 اسفند 85 مطابق با 12 صفر. فردایش من می رفتم کربلا . و آیدین خواست تا آخرین شب قبل از کربلا را باهم باشیم . رفتیم و یک ساندویچ – به مهمانی آیدین- خوردیم . بعد هم رفتیم به زیارت شهدا و خداحافظی من از آن ها و البته تشکر.
ما دوست شدیم.
از کربلا فقط 3 بار به یکی زنگ زدم . به آیدین . و ما واقعا دوست شدیم.
***
خانواده ی آیدین خانه شان را عوض کرده بودند . ما یکی دو خیابان با هم فاصله داشتیم . این شاید خیلی به دوستی ما کمک کرد . من و آیدین رفیق شده بودیم. دوست ِ دوست ِ دوست . روز به روز به عمق دوستی مان اضافه شد و رفاقت ریشه دواند.
تا امروز . تا امروز که اسم من و آیدین همیشه کنار هم می آید . حتا در خانواده هایمان . گر چه حالا فاصله ی خانه های مان به جای 2 خیابان شده چندین کیلومتر و چندین و چند خیابان . اما ریشه ی دوستی مهم است که تنومند شده.
***
دوستی میراث گران بهایی است که متاسفانه همه به آن دست پیدا نمی کنند .
خدایا شکرت .
دو بیت شعر:
با ربط: از دل نرود هر آن که از دیده برفت ( نقدا همین یک مصرع باشد)
بی ربط: معرفت در گرانی است به هر کس ندهند/پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند.
همین.
+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت
4:58 بعد از ظهر |