تبليغاتX
اين شطحيات ماست

بسم الله

ساعت 30/2 است. توی اتاق نشستم و بی صبر و منتظر افطارم. ساعت را که می بینم از انتظار بچه گانه ام خنده ام می گیرد. یاد وقت هایی می افتم که مادرم آبان ماه قول خرید پلی استیشن را در آخر سال به ام می داد. به شرط معدل 20. و من ساده که 6-7 سال به امید همین پلی استیشن معدلم 20 می شد. پلی استیشن 2 و 3 هم آمد و من آخر پلی استیشن دار نشدم. حالا هم داشتم امید افطار ساعت 30/7 را به شکم گشنه ساعت 30/2 می دادم. حالم خوش نیست و این را خوب می فهمم. به دیوار روبرویم نگاه می کنم. از سمت راست عکس فردید را می بینم. زیرش نوشته: "آخرالزمان وقتی است که انسان تمام شود. به نظر من انسان مدت هاست تمام شده."


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 11:49 بعد از ظهر |

بسم الله

 ـ این مطلب سال گذشته از این قلم در نشریه ی دانش آموزی "تا آسمون" چاپ شده است :

 

شنیده بودم می گویند کریم کسی است که اگر به اش نگویی هم کرم می کند .

***

حاجتی داشتم.حاجتم کربلا بود. به همه ی ائمه گفتم جز ...

***

در حرم حضرت عباس گفتم  یا کریم اهل بیت متشکرم .

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 10:41 بعد از ظهر |

بسم الله

 

توضیح:این مطلب از این قلم در نشریه ای اینرنتی درج گردیده است.

 

ساختن الگوی فرهنگی  شاید مهم ترین کاری باشد که متولیان فرهنگی یک کشور باید انجام دهند . حالا این متولیان می توانند دولتی و فرمایشی باشند یا فعالان ادبی دیگر مثل شاعران و قصه نویسان .

ساختن الگو چیز خیلی جدیدی نیست . در همین ادب پارسی از جند صد سال پیش قصه پردازان ما الگوهای شجاعت (به ماننده ی رستم و باقی قهرمانان شاه نامه)، الگوهای عشق و عاشقی (به ماننده ی ویس و رامین)و الگوهای عرفان و خداشناسی را تعریف کرده بودند. اما تعریف الگو با ساخت آن فرق دارد. چنان که می بینیم هیچ گاه هیچ کدام از این الگوهای صرفا تعریف شده ، ساخته نشدند . ساختن الگو هنری است که به کار جمعی و اعتمادی همگانی محتاج است .

اسپایدر من ، بت من ،هری پاتر ، باربی و خیلی های دیگر از دل فرهنگ بی پدر آمریکا در آمده اند . ابتدائا به عنوان الگو تعریف شده اند و بعد به شکل گسترده ای ساخته شدند . خیلی مهندسی شده ، به ترین طراحان لباس آمریکایی ، لباس های منقوش به آن ها را طراحی کردند و به ترین کارگردان ها و فیلم سازان با صرف هزینه های هنگفت ، فیلم های آنان را ساخته اند . برای همه ی این کارها نیز یک دلیل داشتهند : «ساختن الگوی فرهنگی از جامعه ی آمریکا».

همین هاست که ما حالا فکر می کنیم که ینگه ی دنیا متمدن ترین جای دنیاست . چون الگوهایی که ساخته شده اند سرشار از انسانیت ، احترام به حقوق دیگران ، زیبایی و غیره است .

آن ها آن طور الگویی ساخته اند که عروسک های اسپایدر من ، لباس های بت من و عروسک های باربی از پرفروش ترین ها در همه جای دنیا هستند . جالب تر این که در همین ایران خودمان – که همه هم از وضعیت مطالعه در آن خبر داریم – در شبی که می گویند ناشر ترجمه ی کتاب جدید از مجموعه ی هری پاتر را تحویل کتاب فروشی ها داده جلوی درش صفی کشیده می شود که برای هیچ طلای مفتی کشیده نمی شود. واین نشان  گر نیاز جامعه به الگوست.

و ما بعد از این همه مدت به لزوم تعریف و ساخت الگوی محبوب و معقول و ارزشی پی می بریم .

اما جالب است بعد از گذشت صد سال از فهمیدن وجوب وجود الگو وقتی می خواهیم الگویی بسازیم باز هم اصرار داریم الگوهای چندصد ساله مان را دور بریزیم و ما هم الگوهای بی پدر و مادری مثل دارا و سارا بسازیم . بُله مردما که ماییم!!!*

خنده دار تر این که یک جفت عروسک بد ترکیب و کلمن کوتاه را بدون هیچ پشت وانه ی ادبی و داستانی وارد بازار می کنیم . این که بعد از گذشت ده سال از طرح الگوسازی مضحک مان از نگرفتن یخ کار گله می کنیم و تقصیر را به گردن مردم می اندازیم که دیگر روده بر کننده است .

جکایت ما شده جکایت غم انگیز زاغ و کبک .

ما عاشق آمریکا شده ایم . عاشق راه رفتن زیبایش . و دیگر راه رفتن خودمان را هم فراموش کرده ایم .

کاش فردوسی و نظامی و سایرین این قدر زحمت نمی کشیدند و الکی خود را خسته نمی کردند . الحمدلله و المنة درا و سارا که هست.

 

* عبارتی کنایی با معنای تحت الفظی « عجب مردمان ابلهی هستیم.» البته دور از جان شریف ما.

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:16 قبل از ظهر |

بسم الله

مقدمه

چیز نوشتن برای ما که عادت بدمان نوشتن است- به فرموده ی شیخنا امیرخانی- همان طور که پیداست عادت شده است . و باز هم به قول شیخنا" چه کار هجوی است این نویسندگی " .

عادت هم راحت است . این هم واضح است . پس نتیجتا چیز نوشتن کار سختی نیست و حتا تر چیز خوب نوشتن . اما چیزی را که بدانی چیست. مرزهایش را بشناسی و مخاطبانش را . دیده اید که چه راحت نویسندگان بی کار درباره ی همه چیز و همه کس می نویسند . من هم که بی کارم.

این عادت بد همیشه این قدرها برای این بی کاران راحت نیست . ابن مطلب یکی از سخت هاست . پس لا حول و لا قوه الا بالله.

 

 

***

آیدین را چهار سالی هست که می شناسم . از روزهای اول دبیرستان . مثل همه ی هم کلاس ها . فقط هم کلاس بودیم و نیم چه رفاقت هم به خاطر همین بود.

***

ما هیئتی داشتیم که بعد از چند باری دعوا ، مسئولیتش به دست من افتاد . یادم نیست چه مناسبتی بود. اما می دانستم مناسبتی داشت که سه شب جلسه گرفته بودیم. بچه ها مان آمدند و جلسه ی اول از آن سه شب خوب برگزار شد . هیئت در خانه ی شهیدی بود در محله ی آن روز های آیدین . شب دوم هم داشت همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این که وسط روضه 6-5 نفر وارد شدند . این ها دوستان آیدین بودند که با خودش از مسجد آورده بود . حقا آن قدر سر و صدا کردندو خندیند کخ من همان وسط روضه چند باری هوای بیرون کردن شان را کردم . گذشت.

فردایش آمدیم مدرسه . پنج شنبه ای بود . نمی دانم حالم بد بود روزم خوب ، روزم بد بود حالم خوب ، شاید هم هر دو بد . شاید هم هر دو خوب . اما احتمالا دست کم یکی اش بد یود که حال و روز خوبی نداشتم . آیدین را که دیدم با حالت عتاب و تقریبا فریاد گفتم "اگر امشب تو و رفیقات بیاین هیئت ، جلسه رو یا الله* می کنم.

***

ماجرا بر می گردد به آخر های سال دوم. شاید به ترین سال تحصیلی تمام عمر همه ی بچه های کلاس شهید جهان آرا به خصوص ما چهار نفر آخر کلاس : من و ساجد و علی کارفرما و آیدین .

مدتی می شد رابطه ام با آیدین به تر شده بود اما تازه شده بود در حد همان هم کلاسی . شاید از آن شب ما دوست شدیم : 15 اسفند 85 مطابق با 12 صفر. فردایش من می رفتم کربلا . و آیدین خواست تا آخرین شب قبل از کربلا را باهم باشیم . رفتیم و یک ساندویچ – به مهمانی آیدین- خوردیم . بعد هم رفتیم به زیارت شهدا و خداحافظی من از آن ها و البته تشکر.

ما دوست شدیم.

از کربلا فقط 3 بار به یکی زنگ زدم . به آیدین . و ما واقعا دوست شدیم.

***

خانواده ی آیدین خانه شان را عوض کرده بودند . ما یکی دو خیابان با هم فاصله داشتیم . این شاید خیلی به دوستی ما کمک کرد . من و آیدین رفیق شده بودیم. دوست ِ دوست ِ دوست . روز به روز به عمق دوستی مان اضافه شد و رفاقت ریشه دواند.

تا امروز . تا امروز که اسم من و آیدین همیشه کنار هم می آید . حتا در خانواده هایمان . گر چه حالا فاصله ی خانه های مان به جای 2 خیابان شده چندین کیلومتر و چندین و چند خیابان . اما ریشه ی دوستی مهم است که تنومند شده.

***

دوستی میراث گران بهایی است که متاسفانه همه به آن دست پیدا نمی کنند .

خدایا شکرت .

 

دو بیت شعر:

با ربط: از دل نرود هر آن که از دیده برفت ( نقدا همین یک مصرع باشد)

بی ربط: معرفت در گرانی است به هر کس ندهند/پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند.

همین.

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 4:58 بعد از ظهر |