تبليغاتX
اين شطحيات ماست

بسم الله

1

در همه جاي تاريخ انگاري آدم هاي قد و سر لج بيش تر از همه مانده اند . حالا مي خواهد چهره اش مثبت باشد مي خواهد منفي . مثلا آدم قدي مثل ناپلئون يا مثال داخلي اش همين آغا محمد خان خودمان نمونه اي براي چهره ي منفي . مثال هاي مثبت داخلي هم كه فراوان است و خارجي اش هم كه كم نيست. از عباس ميرزا-خيلي مطمئن نيستم چون زيادي خاكستري است و معلوم نيست بالاخره كدام وري بوده - و آرش كمان گير بگيريد تا همين اميركبير كه توي دهات خودمان دخلش را آوردند . خارجي اش هم كه اسپارتاكوس آن قديم ها .

سيد، آدم قد و سرلجي است .

 

2

آدم هايي كه مقابل زور و ظلم مقاومت كرده اند هماره محبوب بوده اند . نمونه ي اخيرش كه هنوز يادمان مي آيد همين جوان هايي بودند كه توي جبهه هاي خودمان تكه پاره شدند تا مقاومت كنند. هميشه محبوب بوده اند . حالا اين مقاومت مي تواند نظامي و فيزيكي باشد يا فرهنگي و فكري .  امام خميني رضوان الله عليه يك مقاوم فرهنگي بود . تا زماني كه بود نگذاشت فرهنگ مردم از اين ور و آن ور متاثر شود. محبوب هم بود . نمونه ي زنده اش هم موجود است . هوگو چاوز هم در مدل خودش يك مقاوم فرهنگي است . تا حالا نگذاشته آمريكايي ها از نظر فكري يا اقتصادي نفوذ كنند . در كشورش هم كم محبوب نيست . فيدل كاسترو را هم يادتان نرود.

سيد، آدم مقاومي است . هم از نظر نظامي و هم از جنبه ي فكري و فرهنگي.

 

3

ويژگي مهم يك ره بر اقتدار است . اين كه حتا در بد ترين شرايط بتواند آدم هاي تحت ره بري اش را آرام كند. كاري به خوب و بد صدام نداريم ولي مي گويند سر همين حمله ي  آمريكا ، وقتي آمريكا نزديكي هاي بغداد هم بود در يك نطق تلويزيوني با اعتماد به نفس كامل مي گويد همه چيز تحت كنترل است و آمريكايي ها همين امروز فردا از عراق مي روند.

سيد ، بك ره بر است . يك ره بر مقتدر.

 

4

يادم هست كه ماه رجب بود . تلويزيون مدام صحنه هاي مربوط به جنگ حزب الله و اسرائيل را نشان مي داد . شب ها مي رفتيم پشت بام و براي حزب الله جوشن مي خوانديم . ته دل مان مي دانستيم داريم كار بي هوده اي مي كنيم ولي باز اميدوار بوديم. كلي پوستر سيد را داشتيم و به همه جا مي چسبانديم تا هر كس عكسش را ديد برايش دعايي بكند.

نمي دانم . شايد اثر جوشن هاي ما بود . شايد هم اثر دعاهايي كه با ديدن پوسترها شده بود . سيد و دار و دسته اش بردند.

 

***

نمي دانم تا كي قرار است سيد را ببينيم و برايش دعا كنيم . اما اميدوارم حالا حالاها ادامه داشته باشد . ما سيد را خيلي دوست داريم . با روح ما خو گرفته است . به اش عادت كرده ايم . اسمش را كه مي شنويم قلبمان به تاپ تاپ مي افتد . وقتي كسي مي گويد "سيد حسن" ناخود آگاه مي گوييم "نصرالله".

خدا كند بماني سيد.

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 3:14 بعد از ظهر |

بسم الله

مي فرمايد "...خلق الانسان في كبد..." انسان را در سختي آفريد.

***

- يك روزگي : به نظر من يكي از بدترين دوران زندگي آدمي است. چيزي است مثل شب اول قبر كه گفته مي شود خوب يا بد ، بزرگ و كوچك همه سختشان است . از يك دنيا كه هيچ كس و هيچ چيز حتا خودش را نمي بيند آمده به دنيايي كه همه را مي بيند . موجوداتي كه دو گوش دارند ، يك چشم ، يك سر و... از دنيايي كه نه گرسنه اش مي شد نه ... آمده به جايي كه هر چند وقت يك بار بايد شير بخورد و مزاجش را اجابت كند و تازه به دلش باد مي پيچد و يكي بايد به پشتش بكوبد تا از يك جايي آن باد در رود.اين وضعيت تا طولاني مدت ادامه مي يابد.شايد تا 6-5 ماهگي .

- شش ماهگي : آدمي زاد مي بيند كه نمي تواند با گريه و زرزر منظور خودش را به بقيه برساند پس به اين فكر مي افتد كه مثل بقيه حرف بزند . با هزار درد و بي چارگي شروع مي كند مثل بقيه حرف زدن . هزار جور بدبختي مي كشد تا حرف بزند . تازه تا حدود سه چهار سالگي عمده ي حرف هايي كه مي زند اشتباه است .

- يك سالگي : آدم بي چاره بايد راه برود تا به چيزهايي كه مي خواهد برسد _ البته اين سر آغاز يك جريان فكري است كه گرچه بايد در هرانسان طبيعي به وجود بيايد ولي خيلي ها كه بعدتر "تنبل" ناميده مي شوند از درك اين جريان عاجزند _ . خلاصه آدم هزار بار بلند مي شود و زمين مي خورد و صد جور زحمت مي كشد تا عاقبت بعد از چندين وقت مي تواند تلو تلو خوران راه برود .

- دوسالگي : طفلك بيچاره مي خواهد بزند بشكند ، داغون كند ، له كند و خلاصه هر جور هنجار هست را از بين ببرد . و البته با ممانعت شديد جامعه ي اطرافش مواجه مي شود. از همين جاست كه مي فهمد هر چه خواست را نمي تواند انجام دهد .

- پنج سالگي : مرگ صداقت . بچه جلوي عمويش مي گويد «مامان اين همون بابك ميمونه است كه تو به خاله مي گفتي؟» و مادر بخت برگشته صد بار رنگ مي بازد و ميابد ونهايتا بعد از رفتن عمو حسابي فرزند دل بندش را گوش مالي مي دهد تا بداند " هر راست نشايد گفت " . گر چه بچه اين موضوع را تا چند سالي نمي فهمد و هي تكرار مي كند و مادر و پدر وا جتماع تلاش تحسين بر انگيزي در ريودن صداقت از بچه پيش مي گيرند ولي خب نهايتا بچه خودش هم به اين نتيجه مي رسد كه "هر راست نشايد گفت".

- ده سالگي : "عزيزم " ها و " جيگرتو سگ بخوره " ها تبديل شده به " كره خر" و " توله سگ " . عوض اين كه پدر ومادر به بچه شان محبت كنند توي سرش مي زنند . البته اين توسري ممكن است مادي با معنوي باشد . و بچه حسابي غصه مي خورد و دچار كمبود محبت شده و حس مي كند دارد در مس زندگي مي كند.

- پانزده سالگي : خب اين موجود ديگر بچه نيست . بزرگ هم نيست . پس هماني كه پدرش مي گويد شايسته اش است :"كره خر". كره خر موجود حالا شاشش كف كرده و عاشق مي شود و قاشق مي شود و ول مي كند و لحظه اي عشق فوتبال است و آني دنبال هنر و روزي پي ادب و باري شيفته تكنولوژي . البته هيچ وقت سراغ درس نمي رود _ ايراني جماعتش _ . خلاصه عاقبت خودش هم تكليف خودش را نمي داند.

- بيست سالگي : كاملا آدم شده و اين اتفاق باعث مي شود پدر گرامي با پس گردني طرف را بفرستد سر كار . خب اين هزار جور سختي دارد . مثل صبح زود بيدار شدن و رفتن دست در جيب خود و كفاف ندادن دخلي ها و...

- بيست و پنج سالگي : به علتي كه خودش هم نمي داند بايد ازدواج كند . چون رسم است . ديگر بيان كردن مشكلات ازدواج كار هجوي است مثل اصل نويسندگي . _ياد من او و ارميا به خير _ .

- سي سالگي : حالا بچه به دنيا آمده و شب و روز صداي ونگ ونگ توي گوش طرف است . حالا اين بخش ماجرا كه مثل تي تاپ خوردن ساده است . جور كردن پوشك و شير خشك و شير تر و هزار جور مكافات ديگر هم مزديد مي شود و كم كم دهن آدم آسفالت مي    شود.

- چهل سالگي : آدم ديگر افتاده روي غلتك زندگي و مي داند بايد جان بكند . توجه داشته باشد "جان بكند" .

- پنجاه سالگي : شعر معروف "سن كه رسيد به پنجا * / فشار مياد به چند جا " را كه خاطرتان هست؟ دقيقا بيانگر ماجرا است . علاوه بر امراض جسمي و روحي كه پيش مي آيد ، بچه ها به سن ازدواج رسيده اند و خب بيان كردن مشكلات ازدواج كار هجوي است مثل اصل نويسندگي . _ياد من او و ارميا به خير _ .

- هفتاد سالگي : آدم خودش مي داند پاي توي گور است و فقط مانده دراز بكشد اما به دنيا حريص شده است و دلش نمي آيد دل بكند. اما خب بالاخره " مرگ حقه " و " اين شتريه كه در خونه ي هر كس مي خوابه" و مي ميره . آن هم با چه سختي . و بعدش هم كه آخوندها _كه محور اصلي حرف هايشان است _ گفته اند ديگر . ماجراي قيف و قير و چوب سر سوخته و سرب داغ و ساير ماجراها.

***

مي فرمايد "...خلق الانسان في كبد..." انسان را در سختي آفريد.

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 9:32 قبل از ظهر |

يسم الله

- قبل التحرير : اول مي گويم كه بعدا مشكلي پيش نيايد. اين پست اصالتا نه به من ربطي دارد و نه به شماي خواننده . پس لطفا به من چه و به تو چه را در نظرات تعطيل كنيد و سعي كنيد بنده را از زندگي ساقط نفرماييد . اين نوشتار براي دو نفر است . فقط براي آن دو نفر . حتا اگر نخوانندش . پس براي بابك معصومي و علي كريمي ...

***

خيلي وقت نمي گذرد كه من عشق فوتسال بودم. اصلا حاضر بودم اسمم جزو رزروي ها يا تداركات تيممان باشد ولي من در مسابقات رده ي سني خودمان باشم حتا اگر بازي نكنم. بماند كه از قضاي روزگار يكي دو هفته قبل از شروع مسابقات منطقه مان ، من كه نيمكت گرم كن بودم به شكل خارق العاده اي به توي زمين راه يافتم و اتفاقا نزديك بود آقاي گل شوم (باز هم بگوييد حرف آن فيلسوف كه مي گفت زندگي همه اش اتفاق است ، غلط است ). خلاصه همين علاقه به فوتبال سالني من را به ديدن بازي هاي ليگ _با آن همه جنگ و دعواي قبل و بعد از بازي_ كشاند. يادم هست در يكي از تيم ها يك بازيكن بود كه من خيلي با بازيش حال مي كردم . دريبل هاي ريز توي عمقش و...

يادم هست كه مي گفتند او در تيم ملي هم بوده و قهرماني آسيا را هم دارد و حتا كاپيتان تيم ملي هم بوده است . بابك معصومي را آن جا شناختم .

***

خيلي بچه بودم . شايد 7-8 ساله . خب عشق تيم سرخ توي رگ هر انساني هست حالا بعضي ها كثيفش مي كنند و بعضي ها هم نه . عشق پرسپوليس _ به قول آقاي علي آبادي ، با آن دلايل محكمش پيروزي_ هم توي رگ من بود و من خدا را شكر آن را با رنگ هايي مثل آبي و ساه و اين ها نيالودم . يك بازيكني توي پرسپوليس بود كه اصلا فوتساليست بود و يكي از اطرافيان سلطان او را به تيم آورده بود. اصلا تابلو بود فوتساليست است . از  دريبل هايش و پاس هايش مي شد فهميد و از زيركي اش. علي كريمي را از آن زمان شناختم .

***

بعد از چسبيدن به زندگي (!) و رها شدن از فوتسال ديگر بابك معصومي را نديدم .

***

اما علي كريمي روز به روز بيش تر گل مي كرد . به الاهلي رفت و به ترين بازيكن آسيا شد . در تمام اين مدت نه من كه همه به علي كريمي به ديده ي يك بي احساس تنبل ياغي مي نگريستند. البته حرفي درش نيست كه كريمي ياغي بود . هم در پرسپوليس و هم در تيم ملي . از همان اوايل هم به علي دايي تيكه مي انداخت كه " بله من هم اگر جلوي مالديو و گوام و اين ها بازي مي كردم آقاي گل جهان مي شدم " كه البته حرفش آن قدري مضحك بود كه بعدا خودش بزند زيرش . بعد تر به بايرن رفت و آن جا مزه ي ذخيره شدن را هم چشيد و فهميد كه تنبل تر از آني است كه بخواهد آن جا ها بازي كند . به همين خاطر هم بود كه ديگر خودش را ضايع نكرد و فوري برگشت پيش همان شيخ ها كه هر چه قدر بخواهي پول به ات مي دهند تا برايشان دريبل بزني . علي كريمي همچنان ياغي ، بي احساس و تنبل  بود و اين را حالا همه باور داشتند .

***

بابك معصومي سرطان گرفت ! سرطان خون و اين در حالي بود كه تا همين فصل پيش بازي مي كرد. همين موقع ها بود كه ياغي بزرگ بازهم ياغي گري كرد و اين بار ديگر كسي به دلش راه نيامد چون كريمي ، كريمي سابق نبود . از به ترين بازيكن آسيا تبديل شده بود به يك بازيكن كه در يك تيم متوسط قطري _كه خودش يك كشور متوسط آسيايي است _ تبديل شده بود كه يكي در ميان ، نيمكت نشين بود . البته از نبودش طوري هم نشد و بعد از يكي دو بازي جا براي كساني باز شد كه قبلش زير سايه كريمي محو شده بودند . آدم هايي مثل شجاعي و رضايي .

علي كريمي زماني كه كرج بوده و فوتسال بازي مي كرده رفيق و بچه محل بابك معصومي بوده . حالا يكي در اوج شهرت است و ثروت و ديگر روي تخت بيمارستان براي رسيدن پول كه شيمي درماني اش را شزوع كند . همان بي احساس صورت سنگي نشان داد آن طورها هم كه ما فكر مي كنيم نيست . علي كريمي خرج بيمارستان و دوا و درمان بابك معصومي را داد. كريمي ياغي بود ، تنبل بود ،‌ اما بي احساس نه!

***

حالا اين در حالي بود كه مسئولان ورزش كشور و باشگاه هاي سابق معصومي كارهاي مهم تري دارند . مثلا آقاي علي آبادي _ كه احتمالا به خاطر هيكل ورزشي اش رييس ورزش شده_ دارد همه جا مي نشيند و مي گويد كاشاني خودش استعفا داده و من نگفتم . (توجه داشته باشيد دروغ حناق نيست ) . كفاشيان هم كه به اش چشم اميد بود فعلا فكر گذاشتن اين و برداشتن آن است .

...و بابك معصومي توي بيمارستان...

كاپيتان تيم ملي فوتسال ، قهرمان آسيا ، سهمش از همه ي خبر ها كه به جنگ و دعواي رؤسا مي پردازد ، در روزنامه ها شده سه خط . باز هم دم اين روزنامه ها گرم.

فعلا همين !

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |

بسم الله

 

- قبل التحرير: اين مطلب در 2 بخش و يك نتيجه گيري كلي مي آيد:

 

1

زمان: شب ميلاد حضرت زهرا سلام الله عليها

سيماي جمهوري اسلامي ايران

___

شبكه ي يك :... بله ... همان گونه كه مستحضريد اين بانوي بزرگ ،فرزنداني را براي عرصه ي عاشورا و بعد از آن ، حسيني و زينبي تربيت كرد ....

شبكه ي دو: ... بله ... بله ... همان گونه كه مستحضريد اين بانوي مكرم در سن 9 سالگي ازدواج كردند و در سن 18 سالگي به شهادت رسيدند...

شبكه ي سه : بله ...بله ... بله ... همان گونه كه مستحضريد تنها مردي كه شايستگي پيوند با اين بانوي گرامي را داشت اميرالمؤمنين عليه السلام بود و ....

شبكه ي چهار : ......................(اين شبكه به رنگي كردن آرم شبكه بسنده كرد ، زيرا فرهيختگان نيازي به اين حرف ها ندارند!)

شبكه ي پنج : بله ... بله ... بله ... بله ... بله ... همان گونه كه مستحضريد عرض شود كه تربيت را بايد در آينه ي تربيت فاطمه ي زهرا سلام الله عليها ديد...

مطالب بالا خلاصه اي بود از بيانات خطيبان ارجمند در شبكه هاي مختلف  كه شب ميلاد حضرت زهرا سلام الله عليها پخش شد. نكته ي جالب اين كه همه ي خطيبان عزيز_ اعم از آخوند و غير ، مرد و زن _ مي فهميدند كه بينندگان عزيز از حرف هاي كه زده مي شود اطلاع دارند و بر آن ها مستحضرند . حالا چرا با علم بر اين آگاهي ، مدام تاكيد بر واضحات مي كردند معلوم نيست.

 

2

زمان : شب ميلاد حضرت زهرا سلام الله عليها

يكي از مناطقي كه هيئت به ماننده ي گل در گل فروشي درش سبز شده است(البته مي توانيد بخوانيد مثل قارچ در آمده است).

____

هيئت اول :... بله ... جوانان عزيز شوهرداري را بايد از فاطمه ي زهرا عليها سلام آموخت.(لازم به ذكر است اين هيئت مردانه بود!!!)

هيئت دوم : .... بله ... حضرت زهرا دختر پيامبر گرامي اسلام بود . (كه البته همه از اين واعظ عزيز نهايت تشكر را به عمل آوردند ، چون قبل از اين كه بيايند اين هيئت ، تصور مي كردند نوه ي پيامبر است !)

هيئت سوم :  .... آره ، حضرت زهرا گل ياسه گل ياسه  حضرت زهرا گل ياسه گل ياسه  حضرت زهرا گل ياسه گل ياسه  حضرت زهرا گل ياسه گل ياسه  حضرت زهرا گل ياسه گل ياسه حضرت زهرا گل ياسه گل ياسه حضرت زهرا گل ياسه گل ياسه ( ما حدود دو ساعت نشستيم تا ادامه ي شعر اين آقا را بشنويم كه گويا سي دي كه از رويش شعر را ديده و نوشته بوده خراب بوده است .)

هيئت چهارم : تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق (صداي دست ... ما البته بعد از چهل و پنج دقيقه فهميديم دي وي دي مداح محترم خراب بوده و سر همين شعر نداشته بنابراين بلافاصله به حالت دوان دوان به هيئت قبل باز گشتيم)

 

***

واقعا مخاطبي كه بناست از شنيدن يك سخنراني چندين دقيقه اي ، چيزي ياد بگيرد چرا بايد فقط بشنود سال ولادت حضرت زهرا كي بوده يا بشنود شوهرش كي بوده يا بچه هايش اسمشان چه بوده؟ چه قدر بايد اين حرف هاي تكراري را بشنويم و به به و چه چه مان هم هوا برود . به خدا اين مردم مي دانند حضرت زهرا كي به دنيا آمده ،‌پدرش چه كسي بود ، شوهرش و بچه هايش چه كاره بوده اند و ...

آيا حضرت زهرا همين ها را دارد كه ما بايد بدانيم . وقتي كه مروي است از امام صادق عليه اسلام كه " بنا عرف الله " يعني اين كه بدانيم حضرت زهرا در چه سالي و كجا به دنيا آمده ؟  خب از زندگي حضرت زهرا چه آموخته ايم . تازه ، وقتي هم مي خواهيم الگوي عملي رفتاري حضرت زهرا را معرفي كنيم نهايتش اين است كه مي گوييم حضرت زهرا نمونه اي نيكو براي زنان ماست و بچه هايي كه تربيت كرده چنان و فلان .

ما كه از تلويزيون سال هاست نا اميد شده ايم لا اقل وقتي براي آموختن شفاهي به هيئت مي رويم  سهم مان فقط شعر پنج سال پيش يك مداح معروف است كه با همه ي قشنگي تلويزيون آن قدر پخشش كرد كه مضمحل است ؟ حالا باز به همان شعر هم راضي هستيم وقتي مي رويم جاي ديگر مي بينيم فقط تق تق به راه است و نه شعري و نه ذكري و نه معرفتي .

-بعد التحرير: يك چيزي هم همين جوري به ذهنم رسيد كه ديدم بدك نيست الان مقداري از آن را تعريف كنم:

شيخنا اميرخاني مدظله العالي در نشت نشا نوشته است زماني صحبت از فقه پويا و دينِ به روز شد . طلبه اي هنگام تشريح يك حكم شرعي گفت شما فرض كنيد با عبد خودتان رفته ايد دم در پيتزا فروشي ، عبدتان آن جا گم شد ... طلبه ي بيچاره فكر كرده بود اگر اسم پيتزا فروشي را بياورد دين را به روز كرده است طفلك ديگر عقلش به اين جا نرسيده بود كه روزگار عبد و برده و اين ها سال هاست تمام شده است .

همين !

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا مهاجر در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 5:39 بعد از ظهر |